SkyFall

آنچه نوشته شده الزاماً اتفاق نیفتاده و آتچه اتفاق افتاده را به این راحتی‌ها نمی‌توان نوشت.

قرار نبود دی وی دی ش رو من نگه دارم ها

1-

«فقط دیزی می داند که آبگوشت وقتی قل قل می کند چه حالی دارد؛ اما من هم می توانم حال تو را بفهمم،تو را به خدا انقدر اشک نریز. داری مایه را آبکی می کنی. آن  وقت آن جور که باید و شاید دُرُست نمی شود- حالا دیگر برو. برو»(مثل آب برای شکلات- ص 36 و 37)

 

2-

- ما چرا داریم  تو این گرما سربالایی رو پیاده می ریم؟

- تا، تا یه جایی رو پیاده رفته باشیم

- الان قانع شدم

- دختره چه لب و دهن قشنگی داشت

- آره، حیف

- زهر مار... یا نق می زنه یا تیکه می ندازه

- خوبه که، ینی حالم خوبه

- همین طوری خوب باش

 

3-

«منیر مرجع تقلید منه»

 

4-

- بازم توپتو پیدا کردی؟

- آره

- بکوبش به دیوار. بکوبش...

 

5-

- این حرفارو ولش کن بزا اون چیزی که احساس می کنم رو بهت بگم

- بگو

- ...

- لعنت خدا برای تمام عمر بر تو باد

 

6-

دلم می خواد یه روزی بعدِ سالها،پرستوی سعادت رو ببینیم.نمی خوام بیش از این تو صورت هم،نشونه ترس و وحشت رو ببینیم.دلم می خواد یه روزی فارق از غم تبسم روی لب هامون  بشینه.شاید اون روز دوباره جون بگیره نهال آرزوهامون تو سینه.

 

پ.ن:

- من بهت قول می دم تا چهل سالگی صحیح و سالم بمونی و نمیری.قول بده شکوه علفزار رو تا اون موقع نبینی

- قول

- وای... جدی؟...

- به شرطی که برگردی  با هم ببینیمش

- قول

  

...بعله مهتاب رفت و یه پاییز گُه دیگه شروع شده!

 

   + حسین جوانی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢
comment نظرات ()

لعاب

هفته ی گُهی بود تو که در جریان بودی.و بهت گفتم که یه خبری هست ولی به من نمی گن. ظهر بهت گفتم" می خوان پاشن بیان کرج بچه ها ولی از جریانش بی اطلاعم". بعد، یه ظهر و شب بد در پیش بود. خیلی بد. بیدار بودیم و حرف می زدیم و بوی خوبی از حرف هامون نمی اومد. تو هم که رفتی من نخوابیدم.تا 4 همین بساط بود. توی تخت به ادامه ی حرف هایمان فکر کردم. به درست و غلط بودنشان. به ادامه ی آنچه در پیش است...

صبح هنوز 8 نشده بود که بهروز زنگ زد. ناباورتر آن بودم که می شنیدم. می گفت" اوووو ما نصفه های اتوبانیم." خواب تر از این حرف ها بودم که بلند شوم و حالش را هم نداشتم به میثم اس بزنم. دوباره خوابیدم. شاید کمتر از 30 ثانیه و نگران بلند شدم. می دونستم اگر نرم همه ناراحت می شن و از طرفی نگران حالم بودم که بد نشه و سر دردم عود نکنه. بلند شدم و اول قرص ها رو گذاشتم تو کیفم. فکرهای بد رو گذاشتم کنار که یه صب تا ظهر نقش بازی کردن کسی رو نکشته و شروع کردم آماده شدن...

 مهتاب کنار اتوبان ایستاده بود با دامن خوش رنگش و متوجه نشد ما با ماشین از کنارشان گذشتیم. هومان گفت" نگیرمون با دامن این؟" و اتوبان داشت نم نم شلوغ می شد. کردان ایستادیم و صبحانه خریدیم. هیچی نشده کلافه بودم . تحمل نشستن نداشتم. نفسم کم می آمد. باید بلند می شدم راه می رفتم تا کَلم هوا بخورد و به خودم مسلط بشم.و همین طوری دیدم آن چیزهایی را که دوستان می خواستند مثلا ازم قایم کنند. حتا یک ثانیه هم که می ایستاند چیزی را هماهنگ کنند من به بهانه ی صدقه انداختن هم شده از ماشین می زدم بیرون. همین جوری ماندم بیرون و ماشین ها گازشان را گرفتند و رفتند و من شروع کردم هر هر خندیدن. شده بودم دختر کوچولوی لیتل میس سان شان...

باغِ باران جای خوبی بود. از آن جاها که چند تا پیچ می خورد می رسد پایین. از آنها که تخت زده اند روی رودخانه. بار و بندیل ها را که در ماشین ها ریختند، رفتم توی نقش . مثلا یکی از همکارها را دیده ام،" ای وای منو قایم کنید" و "عمل کردم نمی تونم چیز سنگین بردارم" و تیکه انداختن و مسخره بازی...

پهن که شدیم اول از همه باید کیک را می خوردیم که داشت آب می شد. برایم تولد پیش پیشکی گرفته بودند. طاهره خیلی منطقی گفت" شاید دیگه نتونیم تا اون موقع دور هم جمع بشیم پس برات تولد گرفتیم از دستمون در نره!" نمی تونم بگم شوک ولی خوب راستش از صبح هم که فهمیده بودم چندان برایم جذاب نبود. تو که خوب می دونی من اگه بخوام برم پیرهن بخرم نمی تونم همون موقع شلوار بخرم! چه برسه که یک ماه جلوتر برایم تولد بگیرن آن هم منی که چندان تولدی و وای تولدمه و این حرفها نیستم ولی حس خوبی داشت، تا حالا توی جمعی که همه دوستانم باشند چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. بیشتر گیج بودم. دلم می خواست خودم رو بزنم به بازی و خودم هم عکس بگیرم. بیشتر درگیر مسخره بازی اش بودم تا شعما رو فوت کن. این وسط هم مهتاب یاد آوری می کرد که یادت نره آرزو کنی ها. و کیک، کیک قشنگی بود. طاهره از لُرد گرفته بود کله ی سحر و به قول خودش کلی هم تیکه، بارش کرده بودند سر صبحی . از آنها که زیرشان سفید است و و رویشان شکلاتی و لوله هایی شبیه به لوله های دارچین رویش هست و پودر کاکائویی رویش یک جورهایی به قرمز می زند انگار که پوست تن کیک گُر گرفته باشد و با این که گرم بود حسابی خوش مزه بود. نمی شد زیاد خورد چشم ها نمی گذاشت!

و حالا این وسط شیده گیر داده بود که چند سالت شد حسین؟ یاد اون مطلبی افتاده بودم که بهت گفتم نصفه نوشتمش. همون که:" از بیست و هشت سالگی می ترسیدم. به نظرم سنی بود که تکلیفم با خودم مشخص می شود که کجای کارم. یقین هایم چی هستند و شک هایم روی چه چیزهایی باقی می ماند... "

تاثیر قطره های صبح داشت می رفت و آفتاب داشت اذیت می کرد و گرد و خاک و بوی زغال هایی که داشت آماده می شد حساسیتم  رو آورده بود رو. آنتی هیستامینی که خورده بودم چشمم را خشک کرده بود و سوزش نیم کره ی ای شروع شده بود و  آن یکی قرص لعنتی دست و پایم را لمس کرده بود. رسما نشسته بودم و نمی تونستم حرکتی بکنم! می خواستم بخوابم . تخت . و تا ساعت ها بیدار نشم . نشستم و نفس های منظم کشیدم تا هم جریان خون رو کنترل کنم و هم به حساسیتم غلبه. این طور نمی شد پیش رفت. شروع کردم و به تفریح محبوبم مشغول شدم: دید زدن آدم ها. این دید زدن را حداقل تو خوب می دونی یعنی چی:

 سبیبل تازه و همیشه بامزه و خوب احسان که هر وقت می خندد لبه هایش سر می خوردند توی درز لبهای خندان و چشم های خنده ای اش ریز می شوند جوری که آدم دلش می خواهد بگوید "احسان هی برامون قاه قاه بخند کیف کنیم".  

سیمای صالح. می دیدیش دلت غنج می رفت. دارد دوران خوبی را طی می کند. از سر رویش یه جور خستگی ناشی از کلنجار با زندگی تازه، بلوغ و این حرفها می ریزد. شکل و شمایلش بهش می اد. ریش و مویش ادا نیست.وقتی چهار زانو می نشیند یک جور فرورفتگی توی حجم تنش بروز می کند باید ببرندش توی روزی روزگاری بگذارندش. بهش می اد کلاه نمدی و از آن جور لباس ها بپوشد. برادر کوچیکه بشود توی جای خالی سلوچ...

صالح و احسان نمونه های متعالی طرز تفکر وینتگنشتاین ن در مواجهه با "هست" های زندگی. حرف که می زنند هیچی نمی شود فهمید ولی خوب حرف هم را می فهمند. بیشتر شبیه دختر ها می شوند وقتی تند و تند با هم حرف می زنند آن هم وسط جمع. بلند اگر حرف نزنند انگار دارند به زبانی خود ساخته غیبت می کنند. می شود در سکوت نگاهشان کنی که چشم های صالح گرد می شود و سر احسان وقتی پایین می افتد و اندکی کج می شود، دارد جمله ی توپ بعدی را آماده می کند...

هومان از آنهاست. خوب می داند کی، چی و کی. همیشه توی جمع به تور من می خوره. باید یک جایی باشد که پشت به پشت بتونیم جواب همدیگر رو بدیم. اون وقت وقتی می گه "کرده تو هندونه" می شود هزار تا حرف زد و بحر طویل ها ساخت. نشسته بود و با آی پادش تخته نرد بازی می کرد تنهایی.ولی در درون آن پسرِ شَر که نه ولی خوش فکر و خوش مزه یه زن ساده و دوست داشتنی هم زندگی می کنه. همون که یاد هومان می اندازه کی و چی و کی اش رو چطور مدیریت کنه. این زنه زیادی رو نیست و به این سادگی ها هم دیده نمی شه ولی هست و چه خوب...  

نفهمیدم شیده چرا این دو ماهه انقدر لاغر شده؟ شر، شیطون ، پر حرف و سر و صدا. دختر اهوازی.راحت سر صحبت را باز می کنه و همین جور می گه و می گه. دیروز ولی بیشتر از همه شیفته ی نوع نشست و برخاستش بودم. مدیریت جمع کردن پایین مانتو اش. شکل روی دو پا نشستنش یا نحوه تکیه روی یکی از پاها. باید خوزستانی باشی که این چیزا رو ببینی. همش فکر می کنم توی یه خونه با زن های زیاد بزرگ شده. و چقدر بهش می اد همین طوری بشینه با شلنگ، باغچه آب بده. تا پشت میز و صندلی می دیدمش درکش نکرده بودم...

مهتاب متخصص توی قالب فرو رفتنه و دیروز توی قالب مادر فرو رفته بود. با چه کیفی غذا ها رو راست و ریس می کرد. با چه دقتی خیارها رو پوست کند و خورد کرد برای ماست خیار .و میرزا قاسمی درست کردنش که عیش مدام بود. هر چند وقت یک بار می رفت توی یک مودی و می نشست با حسرت به ماها نگاه می کرد. اسمش البته حسرت نیست چون با خودش یه کیف و سرخوشی هم داره. انگار که با بودن چنین کسایی دور هم تو خودش خوش باشه و نخواد هیچ وقت از هم جدا بشن.مهتاب روی فرم که باشه بهترین چیزش زاویه ی نگه داشتن دستاشه...

حتم دارم شیده دور و بر مهتاب باشد هیچ وقت حال مهتاب بد نمی شه! باید ببینی با چه کیف و لذتی کنارش می شینه و انگار خودش رو تو هاله ای دور شیده فشار می ده. با چه کیفی ازش تعریف می کنه. که چه پاک دوستش داره. بچه ی بچه می شوند وقتی دوتایی می نشینند به آرایش کردن یا قربون صدقه ی هم رفتن یا به شکل فرضی و برای مخاطب فرضی از خودشون و وجناتشون تعریف کردن. چشم های مهتاب دیدن داره وقتی شیده رو نشون می ده و می گه" ببین چه خوشکله"... 

وحید همیشه در حال جدی گرفتن است. شاید از روحیه ای باشد که احتمالا از طرف پدرش منتقل شده. نمی دونم. یک درون خزندگی جذابی دارد. خیلی شبیه به من است وقتی هم سن اش بودم. خیلی دوست دارم بشینم باهاش حرف بزن، من باب چرت و پرت محض ولی لم ش هنوز دستم نیامده. علامت سوال خیلی بزرگیه وحید.همش داره با یه چیزی کلنجار می ره تا مثلا حلش کنه و نمی دونه تو این حالش چقدر برای دخترا جذابه...  

تعطیلی و مسافرت به طاهره ساخته بود. آب زیر پوستش رفته و لبخندهایش از همیشه قشنگ تر بود. همان سکوت غیر آزار دهنده را داشت و همان نگاه های معصوم از دور، همان صبوری در رفتار،همان  با تانی  از چیزهای خوش مزه عکس گرفتن. کلاً می شود طاهره را با "همان" توصیف کرد. گویی کلیشه ای باشد ولی نزدیک تر که بروی یک "اما" ی بزرگ را می بینی. کافیه به حرفش بکشی یا لحظه های شیطنت ش بغل دست ش باشی تا تیکه هایش را بشنوی و آن برق خوش رنگ رذالت بهت چشمک بزنه. تو ذهنم روزی رو تصور می کنم که طاهره می ایسته تا ویلیامش حسابی با پسر همسایه کتک کاری کنه بعد که حسابی با دیدن دعوا حال کرد، بچه رو می بره تو بهش می گه اگه پسر خوبی باشی به بابات نمی گم...  

قاب دوست داشتنی ام وحید و طاهره ان که کنار هم ایستادن و دست به سینه ان، دارن به دور دست ها نگاه می کنن تو سرشون پر فکره انگار دارن لبخندشون رو قایم می کنن ولی این رفتار لب هاشونه که کنترولشون می کنه!

بهروز گوشتی شده. باید ببینیش. جدیدا توی لباس هاش برق می زنه.توی حال و هوای درجه یکیه این روزها. همش فکر می کنم بهروز زن و بچه داره. نمی دونم چرا؟ توی یه مرز معلق عجیبیه. حسابی بهش می اد که یه چیزی باشه که الان نیست.بهروز خیلی از بازی کردن و تو بازی بودن کیف می کنه و دوست داره از هر چیزی یه بازی بسازه. یه چیزی تو وجودش زندس که تو من به کل مرده...

میثم دلون. استایل مردونه ای داره. چه عکس بگیره. چه راه بره. چه کباب باد بزنه. همش دوست دارم بدونم قبل ازدواج هم این چیزا توی ریز بافت اندام و رفتارش بوده یا نه؟ میثم اهل جفت و جور کردن و کار راه اندازی است. حال می کنه همه چی جور باشه تا بقیه راحت باشن. بعضی وقت ها حتا خودشو اذیت می کنه. خیلی به این فکر می کنم که باید یه چیزی عجیب غریبی به میثم کادو بدم. نمی دونم چی و حتا نمی دونم چرا ؟ 

داداشای گلم ، بهروز و میثم، این روزا خستن. جسمی نه ها روحی. انگار از یه چیزی کلافمن. یه جور ولمون کن بابا حوصله داری. و بازیگرایی خوبی هم نیستن که تابلو نشن. دلم می گیره . ولش کن بزا از چیزایی بهتری برات بگم.   

هومان اگر بود الان وقت تیکه انداختنش بود که: "فک کن تمام این مدت یکی مارو زیر نظر داشته" ... ها راستی تو نمی دونی یعنی چی. یادم باشه برات جریانش رو بگم. چقدر سرش خندیدم. چقدر سرش غیبت کردیم...

من از جوجه کباب کردن، عاشق ور دست ایستادنشم. که یکی بلد باشه چه کنه هی بهم بگه این کار و بکن اون کار و بکن. این زغاله رو اون رو کن. اون سیخو ببر خالی کن و این داستانا . ولی از فاصله ی ده متری هم چشمم داشت آتیش می گرفت. فقط نشسته بودم و می دیدم و می دیدم و می دیدم...

سفره رو که پهن کردند. دلم رفت. همه چی بوی یه مامان رو می داد. و ماها داشتیم ادای اون کارهای اصلی و اصیل رو در می اوردیم؟ تمرین بزرگ شدن؟ تنهایی بودن؟ زوج شدن؟ نمی دونم. دست پخت مامان مهتاب عالی بود. به طاهره هم گفته بودم که باید یه جوری بریم خودمونو بچسبونیم به این خانواده که از دست پختشون بخوریم. یادم باشه بپرسم مادر مهتاب خواهر کوچیکه اس یا خواهر بزرگه.

 تو نبودی، پا نبود. اینا هم که اصلا بخور نبودن. حیف شد اون همه خوش مزگی. از همش موند زیبایی تصویر غذا کشیدن مهتاب و بعد بشقاب جدا کشیدن برای خودش و اومدن اون پشت خوردنش. میرزا قاسمی موند. خدایا توبه! بعد که مهتاب میزرا قاسمی رو خالی کرد تو کیسه زباله ، من به چشم خویش دیدم که جانم می رود

بعد از ناهار بازار حرف و حرف و حرف و جیغ و ویق به راه بود. سفره پهن و بگو بخند . خاصیت سفره ی ایرانی. خوش می گذشت حسابی. انقدر که خودمون به خودمون تذکر می دادیم آروم تر بابا تابلو شدیم. لذت این ساعت ها نگاه کردن به بچه هایی بود که لخت می شدند بروند توی رودخونه شنا کنن یا خیس بر می گشتند و شورت های خیسشون رو عوض می کردند. این وسط ولی دلم من پی یه دختر کوچولوی کم حرف و صدا بود که رو به روی ما نشسته بودن و می دیدم حتا نمی رود با سایر بچه ها بازی کند. عجیب بابایی بود. مدام می رفت توی بغل باباش جا خشک می کرد. اون طرف هم یه پسر کوچولوی تنهایی بود که برای خودش توی جوب آب خوش بود. خیالش توی رودخونه اس آب بر می داشت می پاشید به سر و کله ی خودش و خودش رو تو بازی خودساخته اش خیس می کرد. 

و نوبت رسید به کادوهای تولد که وحید و مهتاب و طاهره برام اورده بودن:

وحید دو مجلد کتاب توپ. از اون هایی که اون دفه گفتم دوست دارم هدیه بگیرم. از اونایی که دستت نمی ره بخری ولی دوس داری داشته باشی از اونا که سنگینن. سنگینی خوش!

مهتاب یه کتاب شعر و عکس که بهم گفتی از اون هایی که صبر می کنی تا یکی بهت کادو بده که بعدش کلمه به کلمه و عکس به عکسش برات تداعی کننده ی خاطره ای باشه

طاهره هم بهم یه شمشیر تزئینی کوچولوی باحال داد. یادته که من از این جور چیز میزا خیلی خوشم می اد. و یه ظرف هم عسل برام اورده بود که عمل کردم بخورم جون بگیرم. عسل نه ها! عــــــــــسل!

آش گرم کردن شده بود داستانی. یه دیگ آش بود و به این راحتی گرم نمی شد. من رو بگی نظر مهندسی صادر کردم که باید توش آب ریخت تا با بخار آبش گرم بشه والا به این زودی ها گرم نمی شه. زودی گرم شد ولی طاهره راست می گفت که لعابی که آش داده بود از بین رفته بود و به جاش یه آش آبکی باقی مونده بود. اما خب همچنان خوش مزه. دیگه نه جا مونده بود و نه حال و نه ظرف تمیز برای هندونه خوردن. کم کم جمع کردن که بلند شیم و برگردیم. آره دیگه من همون حالت مخروطی رو تو سرم داشتم که می دونی. طبعا کمک نکردم! به جاش رفتم لپ لپی رو که وحید تو منچ برده بود شوهر دادم به دختر کوچولوئه که تو بغل باباش داشت عشق و حال می کرد و خوراکی های خوب و خوش مزه ی باقی مونده رو به تاراج بردم!

خلاصه دیگه. بوس و بغل و ماچ و خدافظی و نخود نخود برگشتیم خونه هامون. رسیدم خونه وسط های بازی استقلال پرسپولیس بود. اس ام اس دادم که خیالم راحت بشه همه سالم رسیدن خونه هاشون و نشستم با حس خوبی که داشتم حال کردن...

جواب صوفیا رو دادم که مشتاق بود بدونه چیا خوردیم و حسابی هم دلش رو آب کردم و نشستم با شوق با شمشیره گوست داگ بازی در اوردن و تمرین شمشیر سامورایی جا زدن. و انگار تازه خواندن یاد گرفته باشم با ولع و شوق کتاب شعر رو خوندن و دیدن.

 ببین:

بی خیال عشق!

می خواهم

 لای موهای طلایی ات

بمیرم

بعد یک عکسی هست کنارش که سایه ی یک مرد از پشت افتاده روی گردن و موهای یک زن که دارد توی خیابان راه می رود.

 صبح که بلند شدم بیایم سر کار" مثل آب برای شکلات" را گذاشتم توی کیفم. حس کردم موقع خواندش رسیده. رسیدم میدون آزادی بوی علف تازه پیچیده بود توی هوا و خنکای صبح نشسته بود به دل آسمون ابری و آبی خوش رنگش. انداختم توی لاین مخالف و خوش خوش رفتم تا برسم سر کار و به این فکر کردم که توی سنی هستیم که داریم لعاب می دهیم! باید حسابی گرما کشید و قل خورد و تحمل کرد تا جا بیفتیم. چاره ای نیست. بعد هم که یک وقت هایی سرد شدیم اگر هول کنیم و بخواهیم با بخار آب دوباره روی فرم بیاییم یا زیر اجاقمان رو زیاد کنیم ، دستی دستی لعاب را از بین می بریم. بعله. "صابران وارثان زمین اند" یعنی این...   

 

پ.ن:

عکس بالای مطلب نه فقط برای مهتاب ،که امروز بالاخره خبر خوش را داد، بلکه برای همه ماست.

تا یادمون نره می شه سر و بالا اُورد و به بیرونی پر از خوشی ها نگاه کرد. حالا گیرم دور. مهم اینه که...(حکم نیست! مال هر کس یک جوری است)   

 

و عکس رو پسر عموی بهروز گرفته. پسر همان زن عموی نازنین. هعی! چقدر پارسال دعا کردیم. زندگی چه زود می گذره . حیف که بهروز وقتی گفت که دیگه وقت رفتن بود.

   + حسین جوانی ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٤
comment نظرات ()

سوزن می شوم سوزناک در رگ پای خودم

می دونم ها شروع که کنم به نوشتن دیگه نمی شه جلوم رو گرفت ولی نوشتنم نمی آد. نمی اد یعنی که نمی خوام از چیزی که اون تو جریان داره با خودم حرف بزنم . یعنی باید هنوز باهاش بجنگم. این یعنی  ضعیف شدم و هی دارم کتک می خورم. خوبه ها آدم کتک خور باشه ها ولی خوب حدی داره. از کجا  شروع شد؟ راستش تاریخش هم خوب یادم هست ولی بماند. یک کتابی هست که این روزها قد تورق چند داستانش را خواندم. اصلا عکس نویسنده را هم که ببینید دستتان می آید نباید شوخی کنید باهاش. داستان هاش خیلی پدر در آر هستند. هیچ خوب نیست وقتی حالتان خوب نیست سراغش بروید. داستان هایش "توپ توپ بنگ" هستند . (اصطلاحی است که روی جریاناتی می زارم که به حالت "خوب خوب فاجعه" اتفاق می افتند. یک جورهایی ریتم اصلی آهنگ ذهن من کجاست؟ که آخر باشگاه مشت زنیه. ) یک وقت هایی هست که همه چیز درسته. اصلا حرف نداره. ولی اون تو هیچی خوب نیست. توضیح دادنی هم نیست لامصب که بگی ال بل و درست بشه. می دونید آدمی زاد همین است که هست نمی شود عوضش کرد. یک چیزی که توی خون آدم است باید باهاش ساخت و کنار اومد این نیست که بشود به این راحتی عوض کرد. و روی همین حساب ها من الان مضطربم. از؟ نمی دونم ولی هیچ معلوم نیست کی قراره خوب بشه و دقیقا توی چنین موقعی همین را کم داشتم که نویسنده ی محترم برگرده بنویسه" اضطراب مقدمه ی ادارک است" حالا من هی بشینم لواشک بخورم مگر درست می شود؟ مرده یه هفته وقت می زاره که مخ زنه رو بزنه بعدم یه شب درجه یک. ولی آخرش چی؟ زنه سوار اتوبوس می شه و می ره. همین؟ توپ توپ بنگ.سوار تاکسی شدم خسته و کوفته و ابی می خوند:

‫آﺳﻤﻮن از ﻏﻢ دورﻳﺖ دﻳﮕﻪ روز و ﺷﺐ ﻣﻲﺑﺎره

‫ﺣﺎﻻ ﺗـﻮ ذﻫـﻦ ﺧـﻴـﺎﺑـﻮن ﻣـﻨﻮ ﺗـﻨﻬﺎ ﺟﺎ ﻣﻴﺬاره

‫ﺧﺎﻃﺮه ﻣﺜﻞ ﻳـﻪ ﭘـﻴﭽﻚ ﻣﻴﭙﻴﭽﻪ رو ﺗﻦ ﺧﺴﺘﻢ

‫دﻳﮕﻪ ﺣﺮﻓﻲ ﻛﻪ ﻧﺪارم دل ﺑﻪ ﺧﻠﻮت ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻢ

 یعنی راستش من از اینجایش سوار شدم ولی راننده که دید دارم با ابی می خونم زد از اولش و اومد اونجاش که می خواستم:

ﺣﺎﻻ راه ﺗﻮ دوره دل ﻣﻦ ﭼﻪ ﺻﺒﻮره

‫ﻛﺎﺷﻜﻲ ﺑﻮدی و ﻣﻲدﻳﺪی زﻧﺪﮔﻴﻢ ﭼﻪ ﺳﻮت و ﻛﻮره

‫دو تایی با هم می خوندیم و حالی بود . لای تحریر ها برای هم ایول ول می دادیم و کیف می کردیم. حواسم رفت پی این که دیگه مسافر سوار نمی کنه برای خودش خوش خوش می رونه. گفت: بزا بریم فضا .

و زد اصله کاریه اومد:

توی این غروب دلگیر جدایی

توی غربتی که همرنگ چشاته

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

حرفی داری روی لبهات؛اگه آه سینه سوزه

اگه حرفی از غریبیت اگر گرمای تموزه

تو بگو به این شکسته قصه های بی کسیتو

اضطراب و نگرانیت حرفهای دلواپسیتو

و کرج رو به غروب بود. مردها هول می زند زودتر برسند به زن و بچه هایشان. زن ها توی ایستگاه اتوبوس گیر کرده بودند. دختر ها خودشان را به سینه ی پسر ها فشار می دادند و پسرها مشغول تغییر جنسیتشان بودند. بوی خاک بلند شده بود توی هوا .زمین و زمان نارنجی و زرد بود و راننده تاکسی توی حال خودش بود و مدام می پرسید بزنم از اول؟ و منتظر جواب من نمی شد و دوباره و دوباره

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره

گفتم: یه آقایی که خیلی حالیش بوده یه جایی نوشته: وقتی می گه وقتی دلگیری و تنها دیگه انگار دلت می خواد تا ابد بگی وقتی دلگیری و تنها... وقتی دلگیری و تنها

گفت: سینه سوخته بوده. بزنم از اول؟

و تازه دستم آمد که اینا بیان نیستند نجواهایی با خویشتنتد که از کلمات بیرون می آید. ضمیر ها و شناسه ها بهانه است وقتی به یکی داری چنین حرف هایی رو می زنی بیشتر داری با خودت حرف می زنی و ....

کجا بودیم؟آهان داشتم می گفتم باید یه موبایل نو بخرم. می دونید من هیچ وقت موبایلی که مال خودم باشه نداشتم. همیشه موبایل های دیگران رو گرفتم و باهاشون کنار اومدم. انگار که موبایل خریدن کار بی خودی باشه. هنوزم به نظرم همین می آید. ولی دیگه همه ی موبایل های دور رو برم خراب شدن و نمیشه کاریش کرد. همینه. بعضی وقت ها زندگی آدم را مجبور می کند کار جدیدی بکند. مثلا قطره هایی که توی چشمم می ریزم باعث شدن مایعات درون گوشم رفتار خود سرانه ای در پیش بگیرن و مدام گوشام کیپ بشن و یک دفعه درصد شنوایی ام نصف می شود. بعد همین طور نشسته ام و دارم برای خودم خمیازه می کشم که گوشم دوباره باز می شود. نه مثال بی ربطی بود. بیشتر می خواستم بگویم از کارهای نصفه خوشم نمی اد. نه می خواستم بگم کسانی که تحمل مواجهه با خودشان را ندارند یا هنوز بزرگ نشده اند یا هنوز قدر خودشان را نمی دانند مث اینا که وبلاگ دارن ولی جواب کامنت ها رو نمی دن.اه. باز مثال بی ربط زدم...دلم می خواد برم گم و گور بشم بینم چه جوریه اینا می رن گم و گور می شن. کلاس دار شده این روزها. بعدش هم می شه افه بیای به تنهایی نیاز داشتم. شایدم رفتم...فکر می کرده سرطان نوعی کمر درد است و به همه می گفته تو هم برو شیمی درمانی اگه کمرت درد می کنه، من که خوب شدم. خلاصه که سر نماز می میره. مامانا هر وقت بمیرن زوده ...حالم از تی شرت هایی که دارم به هم می خورد. باید همشون رو بندازم دور ولی از همشون خاطره دارم و دلم نمی اد. باید برم یه تی شرت خوب و جنس عالی و قیمت مناسب پیدا کنم بعد یه جینشو بخرم تنها در این صورته که همه ی تی شرت هام رو می ریزم دور. دور که چه عرض کنم می شن دستمال های دم دستی آشپز خانه و من به شکل نیچه واری دلم می گیرد از این همه رذالت که بابا من اینا رو تنم کردم نمالینشون به زمین. باهاشون چیزای کثیف رو پاک نکنین. هعی. می دونم می خندین ولی من معتقدم همه چیزها در این دنیا جان و از آن مهمتر فهم دارند. آره آقا من همیشه با کیف دستی ام حرف می زنم که چی؟ هنوزم اون کیفی که اول دبیرستان خریدم دارم. داغون شده ها ولی نمی ندازمش امکان نداره. موبایلم نمی خرم اصلا. حالا فوقش دو تا دکمه اش کار نکنه یا ده دیقه که حرف می زنی به کل خاموش می شه. اوووو یکی نو بخرم تا بشه این طوری باش دوست بشم و رفیق و قاطی بشم و توش اس های محبوبم رو نگه دارم پیر می شم تا اون موقع. نمی خوام. بابام راه کارهای خوبی داره همیشه. می گه: خوب ده دیقه حرف نزن... بزارین براتون که انقدر بی کارید که تا اینجا را خوندید یه جمله ای چیزی پیدا کنم : می فرماید:" برای روباه ایتالیایی باید تله ی ایتالیایی گذاشت" همین طور این کتابه رو باز کردم این اومد. کتاب رو تو نمایشگاه از انتشارات امیر کبیر خریدم . سالها تو انبار بوده بی برو برگرد و بوی گندیدگی می ده ولی کلماتش نوه. ذهن آدم هم همین جوره. چیزها می مانند و می مانند و می گندند اما شما می توانید با نوع بیانتان جوری بروزشان بدهید که انگار نو هستند. کلا هم که می دانید حرف تازه ای در جهان نمانده که زده نشده باشد داریم لجن را هم می زنیم...آقای قمیشی لطفا رحم کنید یعنی چی  تن من پاره ای از تن توست؟ خب آدم مگر می تواند فکری نشود و هی فکر هزار تا چیز به دست نیاورده توی کله اش نچرخد؟... یوسف خان برداشته نوشته: وقتی دیگران از تو حقیقت موضوعی را می‌خواهند، جوابی بده که دوست دارند بشنوند. بعله امروز صبح با حال خوشی از خواب بیدار شدم انگار زندگی نو شده باشد. حالم خوب است. تصمیم های خوبی هم گرفتم . یعنی اول بلند شدم رفتم دستشویی و با این که می دانستم دیگه خوابم نخواهد برد دست و رویم را نشستم و برگشتم توی رخت خواب و یک ساعتی برای خودم تاملات دکارتی کردم. بهتر تر هم شدم.این کلام در درونم می تراوید که از خودت راضی هستی؟ بعد یاد یه روزی افتادم که فرمانده پادگان ایستاده بود توی سرما و سگ لرز می زدیم ما و ایشان فرمود از لحظه ای که رضایت حاصل شود سقوط حاصل می گردد. راضی نباشید! گمونم همان حرف تارانتینو رو بیشتر دوس داشته باشم که با خودتان خوش باشید. رضایت کلمه ی قلنبه ای است. آدم مجبور می شود به خاطرش تی شرت هایش را بریزد دور، موبایل نو بخرد، چرت و پرت هایش را توی وبلاگش ننویسد... از رضایت دوری کنید. سم است. اقلش دنبالش نرید بزارید خودش بیاد والا همان می شود که توی کشتار جناب پولانسکی شد...آهای مُسن نامجو پکیدیم بابا آلبوم تازه بده    

   + حسین جوانی ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱۳
comment نظرات ()

مداخله

توی یکی از  قسمت های فصل چهارم "آشنایی با مادر" یه چیز جالب هست: دوستان کنار هم جمع می شوند و برای یکی از دوستان شان که کار بد و یا اشتباهی را در پیش گرفته برنامه ی "مداخله" ترتیب می دهند. تک به تک برایش یک چیز مکتوب می نویسند و بلند در جمع می خوانند که به دلیل چه و چه این کاری که می کنی یا در پیش گرفتی غلط است، به خودت بیا، آدم باش، ما هم کنارتیم، درستش می کنیم. بعد من مدام دارم فکر می کنم کاش ما هم چنین جمع هایی داشتیم که توش می شد برای دوستانمون برنامه ی مداخله ترتیب بدیم یا دوستامون برای ما برنامه ی مداخله ترتیب بدهند که مثلا هوی دیگه بسه انقدر چس ناله نکن بچسب به زندگیت یا این کاری که داری می کنی به کل غلطه. نکن! بدبخت می شی بعداً ها . این شغلی که داری مناسبت نیست، توش می پوسی و خلاصه از این حرف ها اما هی به شیوه ی خودم فکر کردم و فکر کردم و برای خودم و دیگران برنامه ی مداخله ترتیب دادم و آخرش به این نتیجه رسیدم که آدم ایرانی باشد بعد دوستانی اعم از زن و مرد داشته باشد که هم به خودشان اجازه بدهند و هم به تو بَرنخورد که در زندگی ات مداخله کنند و با همه هم سن و سال بودن توی جمع شروع کنند نصیحتت کنند، آن وقت دیگه از دنیا چی می خواهد با این دوستان دسته گلی که دارد. والا به خدا . آدم نباید زیاده خواه باشد. حالا برنامه ی مداخله هم راه نینداختند مطمئنا بعد از این که خودت را بدبخت کردی بازم کنارت خواهند بود.

عکس مال حسام است.

   + حسین جوانی ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
comment نظرات ()

از قطره ها

پسره رو می برن حراست که این فرم های چه و چه رو پر کنه، اونم پر می کنه. بعد بهش می گن آقا چرا جای دوستات رو خالی گذاشتی اینم پر کن. پسره می گه من فقط یه دوست دارم. می گن خوب همون رو بنویس. پسره هم می نویسه:

اسم: لپ تاپ

آدرس: کیفم

رفتم تو دستشویی گریه کردم. تازگی ها دل نازک شدم کلا. قبلن ها شوخی لبوفسکیانه می کردم این وقت ها. فکر کنم مال قطره ها باشه. خدا کنه خوب شم.تو اتوبوسم از فشار یه چیز سنگین از خواب بیدار شدم دیدم سرباز بغل دستیم افتاده روی شونه م و توی اون خواب هاست که باید خدمت رفته باشی تا بفهمید چیه... خلاصه که عرق کردیم به جای خواب تا برسیم.

   + حسین جوانی ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٧
comment نظرات ()

و این از او گرفته نخواهد شد

 

آن باران نصفه شبی که از دل آسمون زد بیرون و همه شهر رو خیس کرد همین جوری برا دلخوشی هوا نیامده بود. آمد که بگوید آی ملت بهار تموم شد. سوسول بازی و هیجانات آنی گذشت. این منم تابستون و همه استواری اش که گرمم و آمده ام رستان را بکشم آمده ام مرد تر و زن تران کنم...

دیروز که گذشت اولین روز تابستون عزیز بود. توی خیابون گیلاس نوبر می فروختند. سایه ها خنک تر بود و بستنی از همیشه بیشتر می چسبید. گرما دیگر شهوت نداشت که آدم را اذیت کند بیشتر مثل تن پوش گرمی بود که مطبوع است . آب خوش طعم تر بود و بوی عرق تن ها واقعی شده بود...

سینما رفتیم! آزمایشگاه شاهکار بود یا نه نمی دانم ولی چنان به من چسبید که خدا می داند. راست می گویند سن و سال تاثیر عمیقی روی لذت شما از آثار هنری می گذارد. بعید است کسی زیر 25 یا بالای 40 باشد و با آزمایشگاه حال کند. یک جورهایی انگار مال یک حال و هوای خاص است. و مثل داروی خاص فقط روی آدم هایی خاصی تاثیر دارد، آزمایشگاه هم مال آدم هایی است که معنی دوختن دکمه روی جای خونی پیرهن را بفهمند که پوزخند بزنند وقتی پسره از ته دل می گوید دیگه وقتش بود بارون بزنه و بارانی در کار نیست و ...

یک قاب اساسی هم هست از ابروهایی عبدی در خوابم می آد، در آن صحنه ای که معلوم نیست توپ می خورد توی سر رضا( یا فلانش) که نمی شود از ته دل بهش نخندید وقتی هم دکتر دکمه های رضا را باز می کند که راحت باشد (همچین) ایضا. خوابم می آید. فیلم خوبی نیست اما یک خروار ارجاع و شوخی جنسی عالی دارد که نمی شود از آنها گذشت   

کتاب آقا، کتاب کشف می کنم این روزها بیا و بیین: گزیده شعر سیلویا پلات: دوزبانه انگلیسی – فارسی(نشر گل آذین) ترجمه ی وحشناک بدی دارد اما حتا برای منی که انگلیسی ام افتضاح است دنبال کردن شعرها به زیان اصلی بسیار لذت بخش است. انگار بانویی در ساحل دریایی نه چندان آرام قدم بر می دارد و درونش را با تفاخر و آهنگین به بیرون می ریزد. شعر صفحه 92 نمونه ی عالی این حرف است. و چون از آلمانی هم هیچی اصلا نمی دانیم ترجمه ی گزیده شعر هاینریش هاینه: دوزبانه آلمانی - فارسی(نشر گل آذین)  بیشتر به دلمان نشست. شعر ها هم البته تفکر بر انگیزند.

هم زمان سه کتاب خوب که نه شاهکار می خوانم . اسم نمی برم و به وقتش از هر سه خواهم گفت. توی یکیشون می فرماید: "کسی که به بی خدایی می رسد، خود به خدا تبدیل می شود." از دهنم در رفت ببخشید. وارد این حوزه ها نشوید. حیف این همه شیرینی نیست. همش می سوزه تو فکر کردن به این چیزها...

پی نوشت:

برای همه دوستانم(و شاید حتا خودم ) که این روزها حال خوبی ندارند و فکر می کند چاره نزد دیگران است:

و همچنان که میرفتند او(عیسی مسیح)وارد دهکده ای شد.و زنی به نام مرتاه او را به خانه اش مهمان کرد.مرتاه خواهری به نام مریم داشت که پیش پای عیسی نشسته بود و به سخن او گوش می سپرد.اما مرتاه که گرفتار خدمت به او بود براشفت.پس به کنار عیسی امد و گفت:

-"مولای من!ایا اهمیت نمیدهی که خواهرم مرا در خدمت گزاری به تو تنها گذارد؟به خواهرم بفرما که بیاید و من را کمک کند."

عیسی پاسخ داد:

-"مرتاه!مرتاه!تو خود را مضطرب و نگران چیزهای زیادی میکنی.اما مریم بخش بهتر را برگزیده است و این از او گرفته نخواهد شد."

انجلیل لوقا – باب دهم – آیات 38 تا 42

 

عکس مال جدیدترین دلبرک محزون ماست: Tea Falco – بازیگر (شاید) آخرین فیلم برنادو برتولوچی. به شدت مشتاق دیدن اش هستم.  

      

   + حسین جوانی ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢
comment نظرات ()

اعتقاد

 بعضی فیلم ها را نباید دید! همین جوری باید باشند و کنار نگهشان داشت که یه وقت آسیبی نبیند خیالی که از داستانشان در ذهنت می سازی. چون دو حالت بیشتر ندارند یا خیلی بدند که توی ذوقت می خورد یا خیلی بهتر از خیالت هستند که آن وقت می افتی به حالی که معلومت نیست خوبی، بدی، اذیتی...

The Hairdresser's Husband را میثم بهم داده بود بهمن ماه پارسال و تاکید هم کرده بود این فیلم توئه حسین. چند دقیقه ی اولش را همان موقع ها دیده بودم و کف کرده بودم: پسر کوچکی که عاشق زن میان سال آرایشگری می شود با اندامی چاق و بویی که از اندامش بر می خیزد و دل انگیزی این عشق، نقش خاطره می زند بر خاطر کودکی که حتا هنوز بر جنسیت خود واقف نیست.تا همین جا را دیده بودم و به نظرم آمده بود بقیه اش کله پایم می کند. 5 شنبه صبح بود که شروع کردم و دیدمش و بهشت را سیر کردم. دیده اید می روید رستورانی و پیش غذایش آنقدر خوش مزه است که فکر غذای اصلی دیوانه تان می کند؟ حکایت همین بود. The Hairdresser's Husband فیلم رنگ و بو و تن دادن به سهل والوصولی زندگی است که اگر هدف های کوچکی داشته باشی دنیا به تو پاداش های بزرگ می دهد.لازم نیست بازیگران جوان و خوشکل باشند یا زبانشان را حتا بفهمی وقتی داستان را گویی تو پیش می بری، دیالوگ ها را تو نوشتی، پلان ها را تو به هم کات می زنی و حواست هست بوی این صحنه با آن یکی فرق دارد و باید حتما حواست به رنگ لباس زن باشد. به اینکه مرد بودن و زن بودن، گور پدر همه ی آداب و سنت ها و حرف مردم، یعنی کنار هم بودن و برای هم بودن، بهترین را برای بهترین ت خواستن. و دنیا شکل عاشقی ات خواهد شد اگر بخواهی که وقف کنی وجودت را در چیزی و کسی.

القصه. حسابی احساساتی شدم بعد از دیدن فیلم.و مثل همیشه وقتی حالم خوب باشد حال دنیا هم خوب می شود و کلی اتفاق خوب افتاد و ... شب هم نشستم به دیدن فیلمی که مهتاب داده بود.( اسم هاشون هم همه سختن این فیلم ها که مهتاب می ده.) Slovenian Girl  خلاصه ش این که فیلم خوفی ست. حال خراب کن. چند جایی نفسم بند آمد. یک جور لَختی و بی احساسی آزار دهنده توی فیلم هست. ناخودآگاه خودت را می گذاری جای دختری که برای رسیدن به آرزوهایش دارد فاحشگی می کند و فیلم چنان بی تاکید به دنیای این دختر نگاه می کند که خِر آدم را می گیرد تنهایی این بشر، که تا می گذاری از جنسیتت بهره ببرند دوستت دارند والا تفاله ای. ایده دو مکانی(مکان زندگی/ بد- مکان دیگر/ تلاش برای ساختن بهشت) خیلی توی فیلم خوب جا افتاده و نتیجه ی محتومش هم مو را به تن آدم سیخ می کند.

یک صحنه ای دارد که دختره به خونه ی باباش پناه برده و شب خوابش نمی برد. چیزی زیر پوستش می دود و بیدار نگه اش می دارد. گویا زنده بودن شکنجه اش می دهد. تقاص رویاش را پس می دهد. عجیب خوب و وحشتناک آزار دهنده است.

گمانم طرف های دو و نیم فیلم تمام شد. حسابی دلم گرفته بود. آن روز که "بویز" جمع شده بودند که درس های فیلم دیدنشان را به خانوم معلم پس بدهند، بچه ها کلی فیلم جا به جا کردند اما من که حالم وحشتناک خراب بود دست خالی رفته بودم. توی فیلم هایی که رد و بدل شد یکی چشم من را عجیب گرفت ولی مطمئن نیستم کی به کی دادش اسمش بود: Martha Marcy May Marlene بیشتر از همه هم جذب دختره شدم تا موضوعی که بیشتر آبکی/ کانادایی (در مایه های استخوان زمستانی)می زد. گفتن ندارد که دو درش کردم! و به خیالی که فیلم آرامش بخش خواهد بود نصفه شبی شروع کردم به دیدن. نیم ساعت نگذشته مث سگ پشیمون شدم. ریتم کند حساب شده با فیلم برداری عالی و داستانی پیچیده و کم گو که پُر است از بدن های زیبایی که با دقت به آنها نگاه می شود و مکث هایی که ریتم زندگی و اندام را در خود مستتر دارد: داستان زندگی مارتا که پایش به خانه ای دست جمعی با عقاید ادیان پایه ی آمریکایی باز می شود و وقتی می فهمد چه گُهی خورده که دیگر حسابی قاطی کرده است.آن وسط ها یک صحنه ی عبور از باکرگی هم هست که به شکل یک آیین انجام می شود. نمی شود به اعمال و قبل و بعدش فکر نکرد. به خصوص حرف هایی که دختر راهنما/معلم به عنوان نصیحت به دختر می گوید.(ادیان خود ساخته هم حتا از سنت های اساطیری پاک نیستند عجبا.روایت های جالبی هست از تفاوت شیوه ی آمیزش در مکه و مدینه به عنوان دو شهر با دو فرهنگ متفاوت. عجیب یاد این قضیه افتادم! )

این را بگویم چون نصفه شبی رسید به کله ام: پلان آخر Slovenian Girl یک زوم این(زوم به جلو ) است و اول Martha Marcy May Marlene هم یک زوم بک درجه یک هست درست وقتی دختره از آن خانه فرار می‌کند. فکر می کنم این دو نما مکمل هم دیگر هستند: فکر می کنی باید بکَنی از جایی که زندگی می کنی و بروی زندگی جدیدی بسازی و باز هم فکر می کنی همه چیز درست می شود. بعد می روی و همه چیز خراب تر می شود. بر می گردی و حالا همان چیز سابق را هم نداری. زیادی نا امید کننده و تلخ اندیشانه است نه؟ ولی یادمان باشد زندگی یادمان می دهد تا اشتباه نکنیم چیزی یاد نمی گیریم و همچنین اگر جرات مواجهه با سختی را نداریم، سکون هلاکمان خواهد کرد. پس بعضی وقت ها باید رفت...

به قول شمالی ها اذان می زدند که دیگر به زور خودم را زدم به خواب. چند لحظه نگذشته( نمی دانم روی فشار های عجیب و غریب این روزها یا تاثیر این فیلم ها) دیدم در یک رویا آگاهی هستم. چشمانم بسته بود و می دانستم خوابم ولی اختیارش دست خودم بود می توانستم اراده کنم چی خواب ببینم و حتا وسطش بلند شوم و مطمئن شوم خواب بودم و دوباره بخوابم. اولش حسابی سو استفاده کردم کلی چیز خوب که می خواستم ببینم و درک و لمس کنم احضار کردم توی ذهنم ولی زود فهمیدم این لحظات عریض نیستند. زودی تمام می شوند پس شروع کردم به داستان ساختن و همین جا بود که وسط یکی از داستان ها، رویا آگاهی تمام شد و خواب واقعی شروع شد... فقط یادم می آید که سه نفر دوره ام کردند. قیافه های ترسناک، خنده های مرموز و یخ و حالا دیگر نمی شد از خواب بیدار شد...درد داشت. خیلی درد داشت...

صبح  تنم از آن همه عرق خواب دیدن بوی گند گرفته بود. سرم در مرز انفجار بود. پدرم در آمد تا خودم را کنترل کنم و با کسی جر و بحث راه نیندازم. بعد نشستم پای Factory Girl  که(صالح داده بود و) داشت خواب های دیشب من را زندگی می کرد... (ولش کن دیگه خیلی حرف زدم)

 پ.ن :

گمانم محور اصلی این چهار فیلم خوب، اعتقاد بود. به چیزی باور داشته باشی و ایمان بسازی و آن وقت تازه می توانی از اعتقاد حاصل شده دیوارهایی بسازی که به آنها تکیه کنی... این روزها فقط به کلمه ها اعتقاد دارم.    

   + حسین جوانی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٦
comment نظرات ()

بت چگل

کلا حال می کنم این روزها با این دو شعر ملک الشعرا و اجرای درجه یک هنگامه اخوان

مرغ سحر

 

ز فروردین شد شکفته چمن

 

 چگل رو هم فهمیدم یعنی چی، دیگه نور علی نور...

 

در ضمن عاشق این نامه هم شدم:

نامه  به سودابه بهار:

 

 

(سودابه صفدری، همسر ملک الشعراء که بعدها بهارتغییر نام داد، فرزند عطاءالسلطنه است. وی در سال 1358ش، در تهران در گذشت).

دوست ابدی من قربانت شوم.*
با این که شما را ندیده ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه ی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده ام. ولی نمی دانم احساسات شما ازچه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی می نمایم.
یک جوان ثابت العقیده ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دوبرادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.
خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه ی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده،و می خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.
من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بود و قدر یک دوست صمیمی و همسر جدید را که می بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می شوم و از خداوند درخواست می کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.
عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زود تر هم را می دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی .
من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می خواهم بنا آورده و بین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است . حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل وتمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خود تان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه ی صرفه و غیره را ننمائید . در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.


والباقی عن التلاقی تمت م.بهار

نکته ی اساسی:
• این نامه را به سودابه صفدری، همسر آینده اش در هنگامی نوشته که تازه از او خواستگاری کرده بود. هنوز اوراندیده و تنها وصفش را از یکی از دوستان خود شنیده بوده است.



 

   + حسین جوانی ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment نظرات ()

یه روز خوب

سه مفهوم هست که چندان مورد تایید اخلاقیات رایج نیستند اما من به شدت به آنها عشق می ورزم: جنگیدن، منیّت و ثروت. اگر خواستید می توانید یک دل سیر بخندید اما قهرمان شدن چلسی در جام قهرمانان اروپا علاوه بر اینکه جام قهرمانی را به افتخارات تیم محبوبم اضافه کرد، تجلی بروز این سه مفهوم درجه یک بود. پس وقتی دیشب چلسی قهرمان اروپا شد حالم را حسابی جا آورد انگار طرز تفکر شما پیروز نبردی شده باشد که همه می کوشند شما را در این نبرد نه تنها شکست بلکه به تمسخر بگیرند. حالا کاری نداریم. صبح سر خوش از این اتفاق میمون داشتم توی میدون آزادی جاده های منتهی به سرکارم را طی می کردم و توی گوشم هی به ای سی دی سی ولم می دادم که دیدم چه باد خنک دل انگیزی می آید و بوی انتشار گردهای گل های که همیشه باعث بروز حساسیت من می شود رفت توی دماغم و سرم خنک شد. عجبا. کیفور شدم که گویا واقعا روز خوبی است. بخت نا مراد ولی چرخید و روز کاری سختی بود . خسته و دل زده می گذشت که عزیزی اس داد یادت نرود گفته بودی: الهی دل خوشی باشه پناهت... و زمان بر گردی بی مکانش می چرخید و هوا گرم بود و درخت شاه توتمان شاتوت ریزان و آب سرد کن می فشرد سردی آبش را بر حلقوم ما. آری چنین بیهوده بود تقسیم نابهنگامی زمانی بی آزمون که گذشت و سر باز ایستادن نداشت. تا که راهمان هموار مترو شد. کتاب عزیز را بیرون کشیدم و خواندم. بماند که شاهکار سومین پلیس چگونه این روزها ی مرا ساخته همین بس که توی مترو از خنده افتادم به خود زنی و همه نگاه می کردند که این پسره چشه؟ فکرش را بکنید یک دهاتی نظریه اتم را با مثال آوردن از گوسفند توضیح دهد و مسئله ابر الکترونی را با آدم و دوچرخه و آن هم چی با شرح و بسطی روده بر کننده. این وسط ما هم توی این اردیبهشت رژیم گرفتیم مثلا و عادتمان است که خوش خوشانمان که باشد گشنه مان هم می شود. بعد رسیدیم به شرکت و کار دوم که محیط خنکی دارد، صندلی هایی راحتی. بهروز هم که ور دلم است به اشارتی خنده می بارد بینمان. کیف کوک و یلگی در اینترنت و گل گشت به اسم کار. کاپوچینو خوران با بهروز و توصیفات یگانه از رمان. کر کر خنده با میثم که زنگ زده عرق های  سفارشی را آورده به آنجا سوزی ه هر چی غیر کرجی و اس می آید مجددا که چه نشستی مجله فیلم دو تا مطلب ازت کار کرده و فرح گشایی. چه؛ که خیلی آنچه نوشته ایم را دوست می داریم و دوست تر که حتما جایی چاپ شود و هرجا که دادیم گفتند مشکل دارد و حالا درست باید توی چنین روزهایی که ما لاف روحیه می زنیم، در بهترین جا در بیاید. چه دردسرتان بدهم که بهروز دبل چاکلتمان داد و رفتیم شاهین مالت خرید و رفت . خوش خرم مجله را باز کردیم دیدم یه کلمه هم حذف نکرده اند و این که چیزی نیست: دو تا ارجاعمان به حضرت استاد هم سر جایش است و گل از گلمان شکفت. دیدم همین طوری نمی شود. برای خودمان شیرینی خریدم و با آب خنک میدون انقلاب کردیم توی خندق بلا که بس چسبید و عرق چکید از سردی آب بر گرمای اردیبهشتی تنمان. در تاکسی باز رفتیم توی کار سومین پلیس و باز خنده و چپ چپ نگاه کردن راننده. غلظت خوشی مان چکید تا کرج هم شیرین شود به کار صحبت رفتیم تا دم در و برگشتیم که حسین برو حلوا شکری بخر و ای سی دی سی دما دم می خواند.آتشین.بماند که سانسور همی کردم جاهایی را ولی همین مرا بس که در ولادت با سعادت جعفر دو مطلب از من چاپ شده که در هر دو ذکری از استاد هست. نپرسید چرا یک دفعه ای وسط نوشته لحن عوض شد و اول ش به آخرش چه ربطی داشت؟ خوشمان است و تازه نشسته ایم سویا و سیب زمینی می خوریم: شام با چایی شیرین... حالا ولی یک روز گذشته. چه شد که چیزی که دیروز نوشتیم امروز می گذاریم در محضر جناب دود خودش داستانی است که باعث شد امروز برویم فلش بخریم آن هم با ضمانت سه بار تعویض. دنیا عوض شده است ها.گمانم از صدقه سری نویسندگانی چون جعفر و سرمایه دارنی چون آبراموویچ باشد. 

   + حسین جوانی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱
comment نظرات ()

و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم.

خب تو روح روزگار که خوب نیست. چه کنیم تا بوده چنین یوده کی بر مدار مراد ما بوده؟ حالیه تصمیم بر این است که از امروز و این ساعت ور لبوفسکی بزرگمان را به رخ جماعت بکشیم و ته دنیا را در بیاوریم با روحیه درجه یکمان. این خط این نشان. برنامه هم ریختم که بیا و ببین : پشت سر هم کتاب خوب می خوانم : هاگاکوره را زده ام زمین که اصل جنس بود. خود خدا. از آن کتاب هایی که باید بزاری اش ور دلت. برای خودش یک پا  صحیفه سجادیه است. عجیب به ما چسبید . دو سه روزه دوبار خواندمش و هرکس محرم دم دستم بود تکه های خوبش را برایش بلند خواندم. دیگر اینکه رفته ام سی دل خودم عیش مدام خریده ام. عیش مدام را یوسا نوشته و به عکس یکی از سکسی ترین مردان تاریخ مزین است یعنی جناب فلوبر . خیلی وقت بود می خواستم بخوانمش و پا نمی داد. حالا ولی وقت عیش مدام است. سومین پلیسِ فلن اوبراین هم به سرعت بنز در حال پیش رفت است. مفصل برایش منبر خواهم رفت صبر کنید. همین قدر بگویم که پیمان خاکسار رفته تو لیست مردهایی محبوبم. دیگه؟ آها سریال بازی تاج و تخت چنان که علی رضا گفته بود واقعا شاهکار است دو قسمت اولش را به شکل ژانگولری سرکار دیدم چون افتتاحیه اش انقدر خوب بود که نتوانستم تحمل کنم. در همین راستا به خودم قول دادم که جواب اس ام اس های فینگلش را ندهم. همبنه که هست.من با فینگلیش حال نمی کنم.(این قانون جدید در مورد اوناث صدق  نمی کند). و یا در جمع غذا بخورم یا اصلا غذا نخورم. یک کتاب خریده ام اسمش هست یک مشت تمشک. اسمش خوردنی است نویسنده اش هم آدم کار درستی هست ولی حس می کنم یک مشت تمشک دست آدم را حسابی قرمز می کند و به کتاب دست نمی زنم عوضش دوست دارم اسکورسیزی راجر ایبرت را بخوانم که همیشه خیلی دم دستی می نویسد ولی بلد است چطور به اصل مطلب اشاره کند. دیگه اینکه احساس می کنم دلم آرومه دقیقا به همین لفظ. از اوضاع احوال راضی نیستم زندگی ام سخت می گذرد همیشه خسته و عصبانی ام ولی احساس می کنم تا اراده کنم همه چیز را می توانم سر و سامان بدهم. گویا خوشبختی پشت پنجره است و کافی است بلند شوم و بازش کنم. عکس می گیرم آقا. عکس. این روزها تق و تق عکس می گیرم. من از هر چیز حرفه ای متنفرم و عکاسی ام همین طوری دم دستی و محض خوشی دوست دارم. یکیش بالای همین مطلب است. بیشتر از همه به این دلیل این عکس ها را می گیرم که بگذارمشان روی صفحه ی گوشی ام که زیبایی هایی که در روز دیده ام مدام جلوی چشمم باشند. رفتم حموم صورتم را دو تیغه کردم. در حد هلاک. با این شامپو بدن ها صورتتان را کف مال نکنید بعدش می سوزد لامصب. سیاوش قمیشی قدیمی گرفتم از حمزه دوست داش بهروز هی گوش می دم حالی به حالی می شوم. کلا می چسبد. غمش هم شیرین است. تا اطلاع ثانوی مطلب سینمایی نمی نویسم . باز هم همینه که هست. اون چیزی رو که من دوست دارم بنویسم را کسی چاپ نمی کند ما نیز دایورت کردیم به پوشک نشسته ی پسرمان علی رضا . ادبیات همیشه عیش مدام را عشق است. والا. حرص چی بخورم؟ یه گوشی خوب معرفی کنید. یکی که هم دو سیم کارته باشه هم دوربینش 5 مگا پیکسل هم کیبرد داشته باشه حالا لمسی نبود عیب نداره و هم قیمتش هم نهایت 400 تومن باشه .یالا زود باشید. همچنان به زندگی در کرج تفاخر می کنم. گفتم که بدونید. همچنان بدوی ترین شهر مدرن ایران است که فاصله ی خرابه ها و باغ هایش کمتر از یک متر است. راستی میثم قراره برام عرق درجه یک بیاره. بسوزید. حالا هی دل به بستنی دادن بعضی ها خوش کنید و فیلم های روز ببینید. کرج و کرجی ها رو عشق است. سیا میگه: و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم.

دو تراک بعد هم می فرماید:

الهی دل خوشی باشه پناهت

گلای رازقی تن پوش راهت

الهی خوش خبر باشه قناری

بخونه تا خروس خون چشم به راهت

صفای دیدنت ای قصه نور

من و با خود ببر تا آخر دور

گلای پیرهنت، یاس و اقاقی

بمونم منتظر، تا قصه باقی

   + حسین جوانی ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٩
comment نظرات ()

دی دلی دلی دلاااااای

دلم می خواد یه یادداشت بلند بنویسم که اول هر جمله این باشه: دلم می خواد:

دلم می خواد بی خبر برم یه جای دور که هیشکی منو نشناسه اون وقت همه چی رو از نو شروع کنم

دلم می خواد جایی کار کنم که کروات زدن اجباری باشه که همه دلم خوشی روزم این باشه که بعد از کار گره ی کرواتم رو شل کنم

دلم می خواد همیشه زمستون باشه که سرد باشه و برف بیاد و با بدختی برسی سر کار بعد بهت بگن تعطیلیه

دلم می خواد وقتی دوست هام ناراحتن کنارشون باشم و وقتی خوشحالن تنهاشون بزارم تا دوست های خوب و بهتری پیدا کنند

دلم می خواد یه ویلایی کنار دریا داشته باشم که وسط هفته ی وسط ماه برم اونجا و فقط با خودم دیوان حافظ ببرم و دراز بکشم تو ساحلش و بلند بلند حافظ بخونم فکر کنم حالیم می شه

دلم می خواد سرطان پرستات بگیرم بعد وقتی تو حال مرگ افتادم تو بیمارستان و می یان عیادتم شوخی های جنسی رکیک کنم و هرهر بخندم

دلم می خواد تو 33 سالگی عروسی کنم و سال بعدش پسر دار شم بعد تو 53 سالگی درست 23 سال بعد از 30 سالگی و وقتی پسرم دیگه به سن عقل رسیده با خیال راحت بمیرم

دلم می خواد زندگیم رو وقف کار کنم و از خانواده ام غافل بشم بعد دلمو خوش کنم که نوه هام می گن خدا بیامرزدش

دلم می خواد طی یه حادثه بمیرم. یه تصادف هولناک با یه ماشین سنگین

دلم می خواد سکته ی مغزی کنم بعد اعضای بدنم و هدیه کنن

دلم می خواد یه دعوای ناموسی بکنم و بزنم یکی رو بکشم بعد اون که براش دعوا کردم بیفته دنبال این که جلوی اعدام منو بگیره

دلم می خواد با یه دختر آفتاب مهتاب ندیده نامزد کنم بعد برم مامور راهنمایی رانندگی بشم و عصر باشه و من خسته و داغون، نامزدم بیاد سر چاهار راه ببینتم. من دلم ضعف بره براش ولی اخم و تَخم کنم که واسا چی اومدی و ناراحتش کنم و با هم بریم برسونمش خونشون و تو راه یه کلمه حرف نزنم. بعد اس ام اس بزنم که: ببخش، می دونم. و اون جواب بده: می دونم که می دونی.

دلم می خواد دوباره لاغر کنم و دوباره تو آینه وایسم و به خودم بگم این تو نیستی حسین و دوباره با شوق بخورم و بخورم تا چاق بشم

دلم می خواد چله ی تابستون باشه بعد وسط روز برف بیاد که همه فکر کنن یه خبریه و دلشون پر بکشه برا عزیزانشون

دلم می خواد یه مسلسل اتوماتیک داشته باشم تا سر صبح پاشم برم رادیو همه ی اون کثافتایی که برنامه ی صبح گاهی درست می کنن رو از دم بکشم که دیگه هیچ وقت کسی جرات نکنه بگه صبح قشنگ چاهار شنبتون بخیر

دلم می خواد بدونم اسم اعظم چیه ولی به اون درجه برسم که نخوام ازش استفاده کنم

دلم می خواد یه اتفاق بزرگ بیفته که خودم عین آدم پاشم برم وضو بگیرم دو رکعت نماز شُکر بخونم 

دلم می خواد من و مهران و محسن و بابا با هم بریم استادیوم، بازیی که استقلال قراره قهرمان بشه و قهرمانی رو ببینیم اون وقت تو راه برگشت تو ترافیک بمونیم و تو پمپ بنزین سر کلاک، ماء شعیر تلخ بخوریم

دلم می خواد ازدواج کنم بعد بچه دار نشیم و بریم پرورشگاه بچه انتخاب کنیم.

دلم می خواد تا مجردم برم سواحل اسپانیا انقدر کارهای ناجوری بکنم که حتا دلم نخواد برای کسی تعریفش کنم

دلم می خواد یه کُلت کمری با صدا خفه کن داشته باشم و هر وقت هر کس گفت "قابل نداره" درش بیارم و تیر خلاص بزنم تو کله اش

دلم می خواد پولامو جمع کنم تا یه خونه بخرم بعد همه ی پولا رو خرج گشت و گذار کنم تا وقتی می خواستم بچه ام رو نصیحت کنم یه چیزی داشته باشم یادش بدم

دلم می خواد مهندس مقیم یه پروژه ی بزرگ باشم و توی کانکس زندگی کنم اون وقت با کارگرا رفیق بشم و کلی چیز ازشون یاد بگیرم، صبح به صبح براشون صبونه بخرم و به جاش یه لقمه از ناهاری که از خونه اوردن بهم بدن

دلم می خواد عاشق یه زنه بشم که با بدختی از شوهرش طلاق گرفته و یه بچه ی کوچولوی ناز داره اون وقت همه دغدغه ی من این بشه که بچه هه به من بگه بابا و اون وقت زنه بیفته بمیره و من زندگیم رو وقف بزرگ کردن بچه هه بکنم

دلم می خواد ده پونزه تا فرم عینک داشته باشم و هر روز یکشون رو بزنم به چشم

دلم می خواد وقتی محاوره ای می نویسم احساس نکنم کار بدی می کنم

دلم می خواد برم کنسرت نیک بک تو استادیوم آزادی بعد با مردم بالا پایین بپرم و بخونیم: سک.س آلویز در انسر

 دلم می خواد توی یه مجله یا روزنامه که هم قدیمیه هم هیچ وقت تعطیل نمیشه یه ستون هفتگی داشته باشم و توش چرت و پرت بنویسم و همه بگن وای چه خوب می نویسی بعد دچار یاس بشم ستون رو تعطیل کنم

دلم می خواد با دومادمون رفیق های خوبی باشیم

دلم می خواد برق شادی رو تو چشم تمام زنایی که می شناسم ببینم

دلم می خواد آگاهانه اشتباه های بزرگ کنم و ته دلم به اتفاقی که می افته بخندم

دلم می خواد برای مامانم یه خونه دوبلکس شیک بسازم

دلم می خواد دچار حالت های عرفانی مسخره بشم بعد راه بیفتم تو بیامون دنبال استاد بگردم ولی شارژ گوشیم که تموم شد پشیمون شم

دلم می خواد اسلحه بردارم و بزارمش تو دهنم و ماشه رو بکشم و وقتی تایلر مُرد برم دست در دست مارلا تصمیم بگیرم : بمیرم یا دنیا رو از نو شروع کنم؟

دلم می خواد تو عروسی بهروز برقصم

دلم می خواد چند تا رمان راجع به چند شخصیت عجیب غریب بنویسم بعد خودم از روی همون رمان ها اقتباس سینمایی بکنم

دلم می خواد سر صبح وقت داشته باشم سر باقی کرایه با راننده تاکسی ها بحث راه بندازم تا کارمون به دعوا بکشه بعد با قفل فرمون بیفته دنبالم بزنه سرمو بشکونه کارمون به دادگاه و این حرف ها بکشه

دلم می خواد یه معتاد عملی بشم که گوشه ی خیابون افتاده بعد یه دختره پیدا شه گوهر وجودمو کشف کنه و "جعم" م کنه

دلم می خواد برا یه مصاحبه برم پیش جعفر بعد برگرده بهم بگه هی پسر تو چه بچه باحالی هستی بیشتر بیا ببینمت

دلم می خواد با میثم یه سینما بخریم و توش فیلم های که دوس داریم رو نشون بدیم و توی لابی بزرگش عکس کارگردان های محبوبمون را آویزون کنیم

دلم می خواد بچه هام به مهتاب بگن خاله مهتاب و یواشکی هاشون رو ببرن پیش اون و من خیالم راحت باشه پیش کس خوبی می رن

دلم می خواد هر روز صبح که سوار ماشینی می شم فقط و فقط از ضبط ماشین صدای هایده و مهستی بیرون بیاد

دلم می خواد با یه ماشین قراضه تصادف کنم بعد وقتی پخش زمین شدم حتا به خودش زحمت نده وایسه بینه چی شه.همین طور گازشو بگیره بره

دلم می خواد تو تمام بستنی فروشی های دنیا بستنی بخورم

دلم می خواد ماه رمضون باشه روزه بگیرم نق بزن و به خودم فحش بدم که این چه کاریه ولی وقتی اذون می گن روزه ام رو باز نکنم

دلم می خواد هر دختری رو که می بینم دست بکنم تو کیفش و عطرشو بدزدم

دلم می خواد یه طرح بزرگ به شهرداری های کل کشور ارائه بدم: هر یک کیلومتر یک توالت عمومی. بعد عمرم رو صرف اجرای این طرح کنم اسمم رو تو تاریخ جاودان کنم: توالت های تی جی.

دلم می خواد پیر بشم، از این پیر ضایع ها، بعد جیبمو پر شکلات کنم برم تو خیابون ها و پارک ها قدم بزنم به بچه ها شکلات بدم

دلم می خواد یه کیوسک مطبوعاتی داشته باشم. سخت ترین کارم این باشه که لایی روزنامه هارو درست بزارم

دلم می خواد تا آخر عمر همین طور بمونم: نشونه ها برام از نتیجه ها مهم تر باشن

دلم می خواد قربون صدقه ی اونی برم که تا عکس بالای این پست رو دیده تا ته قضیه رفته

دلم می خواد این دلم می خواد ها رو همین طور ادامه بدم و یادم بره هر چیزی تا یه جایی بامزه اس...

 

 

 

   + حسین جوانی ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٤
comment نظرات ()

اجتماع قیر گون لحظه ها

می دانید این از آن مراتبی است که آدم بهش می رسد که یک دفعه می بیند حرفی دارد که باید بزند ولی نمی شود زد یا زدنش فرقی برای کسی ندارد یا گفتش هم فایده ای. بعد توقع می آید،انتظار می آید که مثلا چی و چی که انگار باید یکی بیاید بگوید فلان کار را بکن و دیگر تمام شود و تو خوب می دانی از این خبر ها هم نیست و زندگی خیلی پیچیده تر از این حرفهاست و تن زمین خیس است و هوا خنک و باد می آید و ساعت 11 شب، ولی تو دلت نمی خواهد بروی خانه و می خواهی همین طور با این کیف سنگینی که دادت را در آورده توی خیابان قدم بزنی و حتا آهنگ توی گوشت را هم قطع کنی و بپیچی تو کوچه های خلوت و سکوت باشد و سکون و باز هم سکوت و حجم تاریکی توی اجتماع قیر گون لحظه هایش(هه . حتما بازم می گه تو فقط دغدغه هاتو پیچیده بیان می کنی والا همون چیزهایی ساده ای ان که همه دارند) و اکسیژن منتشر در هوا ببردت جاهای خوب...اوووووم. ولش کن گفتم که فایده ای ندارد. با بهروز حرف مسیرهای جانبی(الکساندر پین) بود که گفتم یک تک پلان توی فیلم هست که انگار مال من است مال لحظاتی که فقط مخصوص من اند. نمی شد توی فیس بوک گذاشتش که آنجا نامحرم زیادست. بعد گفتم برایش ایمیلش کنم ولی آخرش به سرم زد بگذارمش اینجا:

فیلم را که دیده باشید می دانید کجای فیلم است.سه نکته ی اساسی دارد  این تک پلان: 1- پل در این صحنه می فهمد که همه ی این بازی ها او را به هیچ جا نمی رساند و باید "اقدام کند" 2- کسی که توی رودر بایستی دلش نماند پیروز است. شجاع است و ترسو مرد. 3- آن پشت باشگاه بولینگ است: از این بگذریم که بولینگ در فیلم های آمریکایی نماد آدم های بازنده است. بولینگ خدا... لبوفسکی بزرگ... همین!

 

ادامه مطلب
   + حسین جوانی ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٧
comment نظرات ()

عیدانه 2 و 3 : و نقطه

سلام.حال شما ؟ احوال شما؟ خوبین خوشین سلامتین؟ چه خبرا؟

دقت کرده اید؟ اکثر اوقات این حرف ها را پشت سر هم می گوییم. شاید دقیقا وسط همین حرف ها که طرف مقابل در حال قرقره کردنش است. خیلی کم برایمان مهم است و اگر هم مهم باشد چندان بدان توجه نداریم که واقعا پشت این سوال ها که ردیف می کنیم چه حقایق دهشتناکی نهفته است که اگر واقعا بخواهیم جواب هایشان را بدانیم این طور پشت هم و بی احساس و با آن لبخند های مسخره تحویل هم نمی دادیم شان.

داریم جمع می کنیم که به سرعت برویم خونه ی دایی سعید اینا. دایی علی اینا از اهواز رسیده اند دایی رضا هم که بعد از چندین سال از آمریکا آمده آنجاست. خاله هم هست. جمعی مقدور از کسانی که می توانند جمع شوند شب عیدی. عید است و جمع شدن هایش. دور هم بودن هایش. دید و بازید هایش. گشایش طبع ها از صله ی ارحامش. از این حرف ها که بزرگ ترها ردیف می کنند برا ما که شماها چی می فهمین زندگی چیه بابا هنو بچه این.

رسیده نرسیده سفره پهن است. به قول مام بزرگ خدابیامرز: ماموریتی برای خوردن. دایی رضا دوربین را دستم می دهد که عکس بگیرم. منم چق و چق انقدر می گیرم تا باتری دوربین تمام می شود. دلم یک دوربین می خواهد. جنس عکسی که می گیرد با گوشی فرق دارد. کیفیت  را نمی گویم ها. احساس پشت عکس را می گویم. توضیح دادنش سخت است ولش کنید.

بعد حرف و حرف و حرف. غیبت یکی از دایی ها که غایب است و علت غیبت و فکر آن یکی دایی که دخترش نازی هر لحظه ممکن است دو قلو بزاید.شوخی. تفریح. فامیل بازی. خیره شدن به ریش رضا. تعریف کردن های حامد . دایی رضا که کیف می کند از نگاه کردن ما، "با انرژی اش حال می کنم حاجی" گفتنش به "فردا کله پاچه بخوریم کی پایه اس؟" به" اه اه" گفتن آبجی کوچیکه به روسری قرمز قشنگی که از مهسا گرفته و به احترام دایی و پسر دایی ها سرش است به "ببین چقدر بهت می یاد چقدر سیاه سیاه" گفتن مامان. به محسن که انقدر لاغر شده که دلم می گیرد از دیدنش:

 

و قربون صدقه رفتن که وای چقدر خوب شدی محسن... خوش بودن و زیستن در بی قیدی زمان به بهانه ی هم مکانی و سنت.زندگی همین اداهاست. بی توجی به حقیقت تلخی که در جریان است. به سرطانی که دارد تو تن بغل دستی مان رشد می کند به غمی که وجود کسی را می خورد به یاسی که جانی را می کاهد حسادتی که بی دلیل و با دلیل نفوذ کرده در رگ و ریشه ی کسی به... توجه نباید کرد و . بعله همین "و نقطه". چاره اش برای هر کسی یک چیز است نمی شود نسخه داد.

تا صبح پاسور و حکم. خر و پف دایی ها. صدای غیبت کردن و هِر و کِر زن ها از اتاق. دشک ابری ها که پهن اند از این سر تا آن سر هال. "عبور خانوم ها ممنوع. زنا این دستشویی مردا اون دستشویی. شب از رو من رد نشین دارم تو راه می خوابم"  قاقاه خندیدن به فرزاد حسنی که مست است تابلو مرتیکه الدنگ. به مسخره بازی رضا صادقی در شبکه دو و دو صدایی خواندن با نمی دانم کی.

همه گفتند ساعت 8 سال تحویل است و من ساعت 8 از خواب بیدار شدم و می بینم همه خوابند. مامان یواش یواش می آید طرفم و یواش می گوید "تحویل شده؟" من نمی دانم به گمان 8 بودن می گویم "یه دیقه ای هست" و همان وسط هال می رویم توی بغل هم .بالای سر دشک بابا و مجتبی که خوابند. مجتبی بیدار می شود ومی گوید "نه بابا 8 و چهل و خورده ای عید اینا رو باش" تا سال تحویل همه بیدار می شوند. دشک ها را جمع می کنیم صورت ها را می شوریم دور تا دور می نشینیم و بعد سال تحویل می شود. دعایی را که در لحظه ی تحویل سال از سرم می گذرد دوست دارم. خنده ام می گیرد از خودم که نه بابا از این جرات ها نداری. بعد بوس بوس بازی است و همان حرف های تکراری که یک عیدتون مبارک هم بهش اضافه شده و تلفن ها پشت بندش شروع می شوند. بهنام شریفی همان لحظه زنگ می زند. عجبا.( بچه باحالی است این بهنام باید ازش بگویم اینجا بعدا)... نازی 5 دقیقه به تحویل سال دو قلوی اش را زائید. دخترهای همسان...سفره پهن می شود و کله پاچه ای ها این طرف سفره، حلیمی ها آن طرف سفره:

(به دلیل نبود اجازه عکس حذف شد) 

تا ناهار آنها که کم خوابیده اند می روند بخوابند آنها که سر خوشی دارند می نشیند پای تلوزیون اخراجی ها دیدن و حرف زدن. مامان توی آشپز خانه رفته خورشت بادمجون مخصوص درست کند. از همان ها که کسی بلد نیست و روش که نه ولی طرز عمل آوردنش متفاوت است. وسط هایش می روم قربون صدقه . زن دایی می گوید "مگه نگفتی هرچی خانوم بگه دیگه مامان تموم؟" و آن یکی زن دایی می گوید "نه بابا حسین از اولش مامانی بوده از این حرفا زیاد می زنه" من ولی دارم مامان را می بوسم و می گویم برایم پز بگیرد تا ازش عکس بگیرم:

 

بی بی سی برنامه ی خوبی درست کرده از شش شخصیتی که جاودان اند در تاریخ ایران. آن وقت هایده را نگذاشته اند به جایش گوگوش هست و بهنود می گوید اگر به گوگوش بگیم بین خودت و فروغ یکی را انتخاب کن می گه فروغ.یعنی اگر چنین موقعیتی پیش بیاد و گوگوش بگوید نه خودم من دربست طرفدرا گوگوش می شوم با این که هیچ ازش خوشم نمی یاد.  از شش تا یکی هم مصدق است و یکی از دکتر ها رو به بهنود می گوید مگه مصدق چکار کرده؟ قیافه اش دیدنی ست. حال می کنم... از محسن  پرسیدم بعدا که نظر تو چیه؟ گفت نفر اول با اختلاف رضا شاه.

سفره ی ناهار را نم نم می چینند. کسی چندان گرسنه نیست اما ناهار سنت ایرانی است و نمی شود بی خیالش شد. من ولی دلم رفته پی زیبایی سفره:

 

من وتو صمد و قالیچه ی سلیمان گذاشته صحنه های لخت شدن زن در فیلم بساطی راه می اندازد در خانه که بیا و ببین...

برگشتنی سبکم. هیچ دلیلی نباید داشته باشد جز این همه دور هم بودن.کلی حرف نگفته تلنبار است که زده می شود توی ماشین ولی من چندان بهشان گوش نمی دهم. محسن بر می گردد پاسگاه سر خدمتش. ما بر می گردیم کرج و دایی علی اینا که با ما آمده اند می روند خانه ی خواهر زن دایی ام که اتفاقا زن عموی من هم هست. زیاد فسفر نسوزانید: دایی علی و عمو ممدلی خدا بیامرز باجناق بودند!

فردا صبح با مامان رخت خواب ها را جمع و جور می کنیم برای مهمان هایی که شب می رسند. کلی لباس کهنه و زمستانی آن پایین ها پیدا می کنیم. بعضی ها را به زور من مجبور می شود بندازد، که اگر کهنه اش نباشد مجبور می شویم نوئش را بخریم . همین طور پرت می شوند گوشه ی اتاق که بیرون انداخته شوند. می رسیم به لباس مشکی ها. نه از آن مشکی ها که آدم برای دل خودش می پوشد از آنها که توی عزا می پوشند. مامان پیرهن کهنه ای را می دهد دستم که "اینم بندازم؟" " آره بابا این که قراضه اس. نگرش داشتی چی؟" و پرتش می کنم روی بقیه لباس ها . چند لحظه نمی گذرد که برش می دارم و پسش می دهم به مامان و می گویم: "بزا باشه شاید امسالم یکی مُرد"... مامان می خندد.

   + حسین جوانی ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

نیست/ هست

قبرستون از محبوب ترین جاها برای من است. دوستش دارم. توضیح دادنش هم زیاد سخت نیست. از جو مرده زده اش که بگذریم مملو از احساسات پاک و خوردنی های شیرین است. عقل ات که برسد یکی از تناقض های بزرگ زندگی را می توانی آنجا ببینی و درک کنی و حالش را ببری: کنار این همه مرده و خاک سرد، جماعت جمع می شوند و گل می آورند و شیرینی . کنار «نیست» شده ها بهترین چیزهای «هست» را قرار می دهند. لذت بخش است. بعد گریه هست. گریه های سر دلتنگی، غم واقعی، از فقدان. و زجه و ناله و فریاد که تن آدم را ریش می کند اما آرامش می آورد. هر وقت به قبرستون می روم دلم باز می شود! رد خور ندارد. کلا خوب است. و از آن سنت های خوب است این که آخر سال بروی بر سر خاک از دست رفته ها. چه خوب که آدم بزرگ می شود و زندگی یادش می دهد فهم کند این حرف های کهنه را که رگ و ریشه ی آدم احساس کند سنتی را که همین طور بوده و بوده را و هوا خوب باشد و آفتابی و سر صبح بلند شوی با مامان و بابا بروی بی بی سکینه، پیش عمو ممدلی. آب ببری و مزار را بشویی و شکولات هایی که سر راه  خریدی را پخش کنی و شیرینی دانمارکی تازه را نوش کنی و فاتحه ی از ته دل بخوانی یا شکلات های مختلف از این و آن بگیری و شادشان کنی که خدا رفتگانتان را بیامرزد و بگذاری تو جیبت و وقتی ناهارت دیر شد بخورشان و ته دلت خنک باشد که دل تو گرم می شود از گرمی ای که دیگران برای مرده هایشان نثار می کنند. بعد برویم امام زاده محمد پیش مام بزرگ و سمیرا که دنیا به فاصله ی یک سال گذاشتان کنار هم مادر بزرگ و نوه را... و بخندی که کار دنیا رو ببین و سر راهت از مزار داداشی هم بگذری که مردم گل بارانش کرده اند که جهان پهلوانش را با قرمز پر کرده اند... از همین بی فاصله بودن خوشم می آید از این بی مرزی مرگ و بهترین حالت زیستن. از خوشی زندگی تا غم جانکاه مردن عزیزان...

...منم و مامان و داریم توی هوای  مطبوع صبح دست توی دست هم می رویم سمت مزار... اون که نمی دونه ولی من هی یواشکی نگاهش می کنم و کیف می کنم... این روزا خیلی اذیتش کردم... کاش سال زودتر تمام شود... بلکه این مود هم گذشت.   

پ.ن:

 عکس گرفته بودم از مامان، خدا. آبجی کوچیکه فوضولی کرد محروم شدید. 

   + حسین جوانی ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

نقد و بررسی کتاب «دنیا در آغوش من است» نوشته ی میثم نبی(نشر افکار)

کله ی سحرِ جمعه بیدار شده ایم نشسته ایم پای سیستوم، هیشکی هم نیست مزاحم دُر فشانی ما شود. این از حال اول تا برسیم به حال آخر:

عرض شود که میثم جان نبی از رفقای ناب ماست. از آن هایی که چند صباح بعد همچین معروف می شوند که نمی شود جمع اش کرد و راستش ما هم از همین روی دربست در معیت ایشانیم به امید تقسیم غنایم در وقت فتح! شما حساب کنید توی پیتزا فروشی نشسته باشید و لقمه ی پیتزا تا نصفه توی حلقتان که میثم زنگ می زند که حسین، پیش یوسف علی خانی ایم بیا می خواد بات حرف بزنه... تو این مایه ها دیگه. میثم از آنهاست که انرژی مثبت اش حتا وقتی ماه تا ماه نبینی اش و حتا صدایش را نشنوی از معابر جهان هولوگرافیک به جانت نشت می کند و حالت را خوب می کند. القصه؛ میثم زنگ زد که آقا می یای جلسه ی نقد و بررسی کتاب من. کجا؟ رادیو. حالا ما را می گویید به عمرمان از این سوسول بازی ها نکرده ایم و اصولا مرد نوشتیم و گفتن کار دیگران است. اما دیدم میثم می گوید، نه تو کارش نیاوردیم و "اطاعت از رفاقت"  . بعدش هم زرتی از رادیو زنگ زدند که کی و کجا بیایم دنبالتون؟ خداییش این یکی دیگر خیلی سوسولی بود، توی کتمان نرفت.گفتیم بی خیال آبجی خودمون می یایم. کی ؟ من. من که می خواهم بروم سینما آزادی می روم ولی عصر به بهروز زنگ می زنم حالا چکار کنم؟...

بعد معلوم شد که روز جلسه مصادف شده با همان جریاناتِ اسمش را نبر.خیابان ها غلغله. نشان به آن نشان که جلسه ساعت 4 و نیم بود ،آن وقت یک ربع به 4 بود و من تازه چهار راه ولی عصر. نمی دانم هم کجا باید بروم. رحمت به پدر مادر قالیباف که بی آر تی ها برای امثال منی نعمت های بهشتی اند. خیابان های منتهی به جام جم در بعضی از نقاط مسدود است و من با خیال راحت دارم نامجو گوش می دهم و تازه از توی کیفم کتاب میثم را در می آورم ببینم چی بود و حالا بروم چی بگویم. حالا رسیدم دم در جام جم به یارو می گم آقا درِ مسجد بلال کدومه؟ می گه اون. ما هم راه می افتیم به سمت مسجد بلال بعد می بینیم که خدا این که مسجده استودیوش کجاش بود؟ باز می پرسیم آقا ساختمان شهدای رادیو کدومه می فرمایند اون؟ چطور برم؟ از در بلال برو. باید پله های زهر ماری جام جم را دیده باشید که بدانید بالا پایین رفتن ازشان چه مصیبیتی است آن هم با این پا درد من. حالا برگشتیم رفتیم تو درِ بلال. کسی نیست مقام شامخ ما را آفیش کند.(می گم این کارا سوسولیه ها باز بگید نه. آخه آ، فیش؟ ) تا برسم دم استودیو رسماً نیم ساعت دیر شده. بعد حلق خشک از این همه راهپیمایی در هوای منجمد کننده. گفتیم الان از ما پذیرایی می شود دیدیم نه هیچ خبری نیست پُر رو شدیم گفتیم آبی چیزی؟ گفتن آب سردکن تو راه رو هست خودت برو بخور.ما هم رفتیم دیدیم آب سرد کن یحتمل دو سه ماهی می شود آب به خودش ندیده و همین طور که توی پیچ و تاب دوست داشتنی ساختمان وول می خوردم. (آره آقا من کلا پیچ و تاب و انحنا و این چیزا دوست دارم. حرفیه؟) یادم افتاد من چرا استرس ندارم؟ پس این چه وضعیه. بعد رفتیم "اون تو". آقا "اون تو" خیلی خوبه. قشنگ سکوت. آقا بعد آرامش عجیبی هم توش هست همچین هواشم مطبوع است. آقا آدم یک پتو ببرد بخوابد و عشق دنیا...

همه ی اینها را گفتم که بگویم توی این فایلی که شاید قلقلکتان داده باشم گوشش بدهید صدای من گرفته و دور است. گرفتگی اش را که گفتم برای دوری اش هم من نمی توانم بیشتر از سه جمله توی سرم نگه دارم و ذات آنجا هم این طوری بود که باید پشت هم حرف می زدم و این برای من که حرف های اصلی  را یواشکی و سربسته می زنم کار سختی بود، حالا تند تند حرف زدن و یادداشت برداشتن سلاح خوبی بود اما بعد اش گفتند صدای یادداشت برداشتنت خش خش درست می کنه.یا یادداشت نکن یا از میکروفون دور شو!..."دیگه همین دیگه"

خیلی مقدمه چیدم این فایل صوتی خودتان گوش بدهید :

نقد و بررسی کتاب «دنیا در آغوش من است» نوشته ی  میثم نبی(نشر افکار)

 

 

 دیشب در محفلی که با این که بعضی ها می گفتند زیادیم، جای چند نفری خالی بود، آن کاری را که خیلی دلم می خواست این چند وقت انجام بدهم، انجام دادم (و بعد از اینکه نیش و کنایه ی مبسوطی به دخترها زدم) نسخه ی دوبله ی لبوفسکی بزرگ را تقدیم میثم خان جاویدی کردم و جگرم حال آمد. حالا هر کسی نمی دادند و نمی فهمد این حرکت برای من چه معنی دارد، بماند. شما که غریبه نیستید سر این چند پست آخری یک کشیده ی اساسی از جناب دود خورده بودم و بینمان شکرآب بود. دیشب که برگشتم خانه، آمد و بغلم کرد و دوباره آشتی کردیم... اینم حال آخر! 

   + حسین جوانی ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٥
comment نظرات ()

ساندویچ بادمجون یا سیم کارت های دوقلوی ایرانسل آبشن ندارن!

یک شب هایی هست که کپه ی مرگت را می گذاری بعد هی زرت و زرت از خواب بیدار می شوی انگار 50 ساعت خوابیدی و دیگه بس است ولی جخ سر هم تازه دو ساعت خوابیده بودی.

هر کاری کردم آخرش پنج و نیم بیدار بودم و تو تاریکی شروع کردم تفکرات دکارتی را زدن تنگ مباحث هولوگرافیکی که اگر من سر ساندویچ بادمجون خوردن که مامان با عشق و علاقه کله سحری برایم درست کرده، یادی از عمو ممدلی بکنم، که مثل خودم عشق بامجون بود، و حالا گیرم فاتحه ای هم بخوانم، و معتقد باشم که به روحش می رسد، فرآیند رسیدن این لذت به روح او چگونه خواهد بود و اصولا چطور می شود هولوگرافیکی این قضیه را تبیین کرد که دوباره خوابم برد.

یعنی یه مامان داریم تو دنیا اونم مامان خودم. ما را بیدار فرمودند که پاشو رفتم بربری گرفتم بیا صبونه بزن به بدن.

سر صبحانه مامان خواب دیشب ش را تعریف می کند که مام بزرگ را خواب دیده که خوش و خرم و چاق و چله بوده و کلی ذوق کرده ولی دست مام بزرگ طلا بوده از اینجا تا اینجا، که بد است و یعنی آن دنیا از چیزی در این دنیا ناراضی است و من را بگویید باز می روم تو فاز ساندویچ بادمجون.

بعد از صبحانه ی تپل، خیلی روی مود نوشتن هستم و توی فکر نوشتن مطلبی برای شماره جشنوراه ی مجله فیلم که مامان کاسه ی لوبیا ها را می آورد که مگر نگفتی باقالاقاتق خوب حالا بیا لوبیا پوست بکن... خلاصه تا دو سه دوری خدا بیامرزی نثار هایده کردیم که کیه اهل جهنم که خونش تو بهشته ساعت شد دوازده و لوبیا ها پوست کنده شد.

...(آخه توت فرنگی تو زمستون؟)

حالا نشسته م پای مطلب میثم خان، عزیز جان، که درفشانی کرده اند در باب فضاهای کوئنی و ما خوشمان آمده و هی دست می بریم توی کلماتش بعد پشیمان می شویم که حسین داری نثرش رو خراب می کنی و دوباره همون طوری می گذارم باشد و روی ترکیب جملات کار می کنم. الحق که نامردانه ترین کار دنیا کوتاه کردن نوشته ای است که کسی با تمام عشق و علاقه اش نوشته.

ترانه های درجه یکی در یک گوشه ی دنج هارد پیدا می کنم در این مایه ها:

Jason mraz- im yours

Scorpions-  Holiday

J. Cole - Who Dat

حالم کمی بهتر می شود نسبت به دیروز...

محسن قرار است ظهر برسد. از بس با مامان سرش شوخی کردم لوس شده ولی هنوز هم حال می دهد!

همه توی خونه مانی بال را دیده اند. مامان حتا اولاد را هم دیده!

ناهار سیر و پر باقالاقاتق می زنیم. دوست می داریم این غذا را ما!   

ادامه مطلب
   + حسین جوانی ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

کیل بیل روی پرده

من عاشق شکنجه دادنم!

در حالی که مردم تهران دو دسته شده بودند که یا بروند استادیوم بازی را ببینند یا زودتر به‌خانه برسد و باز هم بازی را ببینند و در هر دو حالت نتیجه، ترافیک اعصاب خُرد کن خیابان‌ها شده بود می‌خواستم خودم را به‌سینما آزادی برسانم تا با باحال‌ترین آدم های حال حاضر پایتخت روی پرده، بیل را بکش جلد اولِ جناب تارانتینو را ببینم. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و من دیرم شده بود و سر میدان ولی عصر ایستاده بودم تاکسی هم گیرم نمی‌آمد. البته ناگفته نماند که من اسم خیابان‌ها را فراموش می‌کنم و نمی‌دانستم باید دقیقا بگویم کجا و فقط می‌گفتم تا دَم سینما آزادی. بالاخره سوار تاکسی شدم و همین‌طور که من چشمی‌ مسیر خیابان‌هایی را که بلد بودم ولی اسم‌شان را نمی‌دانستم دنبال می‌کردم. صدای ترمز وحشتناک ماشینی را شنیدم و وقتی سرم را برگرداندم آدمی ‌را دیدم که روی هوا بود و چادری که باد بمی‌ُردش و در کمتر از چند ثانیه خیابان قفل شد. پیرزن کنار جدول خیابان جان می‌کند و کسی نمی‌توانست کاری بکند. کمتر از ده ثانیه طول کشید. موهای حنا بسته‌ی پیرزن و چادری که به‌سرعت روی جنازه را پوشاند حالم را خراب کرده بود. دلم نمی‌خواست دوباره سوار ماشین شوم. پیاده راه افتادم سمت سینما آزادی . دیر هم شد، شد به‌جهنم.

بیل می‌گوید:«در حال حاضر رفتار من سادیستی نیست، بیشتر مازوخیستی است» و ضیافت آغاز می‌شود. فیلم دوبله است ولی ترانه‌ها را نگه داشته‌اند باز هم دم‌شان گرم. عروس با آن ماشینِ زردِ خوشکل پارک می‌کند. بعد بر خلاف تصور ما که همیشه سوژه‌ی حرکت آن طرف خیابان است جلو می‌آید و سیخ زل می‌زند توی چشم‌های ما. وای پس جادوی پرده که می‌گویند این است؟ فیلمی ‌را که حداقل ده بار دیده‌ام را انگار برای اولین بار می‌بینم مدام سرم را تکان می‌دهم که چشمم تمام قاب تصویر را در خود ثبت کند تمام رنگ ها تمام ظریف کاری‌ها تمام جزئیاتی که در صفحه‌ی کوچک مانیتورم ندیده‌ام.تازه متوجه‌ی توجه  تارانتینو به‌اندام بازیگران می‌شوم به‌دست‌ها به‌حرکت تند یا کندشان، به‌استایل راه رفتن، شیوه‌ی ایستادن، به‌یاد آوردن، چشم‌ها، براق شدن و خندان شدن‌شان. این‌ها را پیشتر ندیده بودم.حس اوران ایشی را وقتی زیر تخت پنهان است را می‌گذارم کنار نمایی از بیل را بکش جلد دوم و تازه دوزاری‌ام می‌افتد که حس دفن شدن را تارانتینو از اینجا شروع کرده و تکنیک موازی‌سازی فیلم در ذهنم جا می‌اُفتد که توی قبر بر سر عروس خاک می‌بارد و اینجا خون و تازه صحنه‌ی جان دادن پدر جلوی چشم دختر را می‌شود بهتر دید و آن تکان خوردن‌های قبل از مُردن و حالت چشم‌ها. می‌شود یک بار دیگر ضربه‌های ساعت آبی را هنگام مبارزه نهایی شمرد و به‌عدد ده رسید که پنج تا قبل از مبارزه و پنج تا بعدش. یا سه بار نمای بالای سری داریم. باز هم یادم می‌رود، یادم بماند دقیقا چه کارکردی دارند ولی انگار مراحل آماده سازی عروس برای کشتن را زمینه سازی می‌کنند. دیگر، آن برف زیبا وقتی عروس با دختر فرانسوی توی صندوق عقب حرف می‌زند و آن گوشه می‌بارد و زیرش حروف ژاپنی مثل خون‌هایی هستند بر صفحه‌ی سفید کاغذ. همه این‌ها به‌کنار خندیدن‌های توی سالن سینما را بگو. که می‌دانی این بیست،سی نفر که با تو در سالن هستند می‌دانند تو به‌چه می‌خندی یا ضرب گرفتن با پا وقتی موسیقی RZA گوش نوازی می‌کند و راست شدن موی دست وقتی سکانس کشتار در رستوران ژاپنی شروع می‌شود و آن موسیقی مسحور کننده بر تن آن تدوین رویایی می‌نشیند.(حالا‌حالاها می‌توانم به‌توصیف هایم ادامه دهم... )

فیلم تمام می‌شود. بیرون سینما سردتر هم شده. دارم بر می‌گردم و یاد پیرزن مرده‌ی هنگام آمدنم می‌افتم و فکر می‌کنم اگر تارانتینو بود نما را چطور تصویر می‌کردکه دو تا سربازهای سر چهارراه با خوش‌حالی برای هم تعریف می‌کنند استقلال روی اشتباه کریمی ‌به‌گل رسیده و یادم می‌آید که هیچ یادم نیست اصلا اشتباه عروس چه بود که مستحق چنین مجازاتی بود؟... تا به‌خانه برسم خبر می‌رسد که پرسپولیس بازی را به‌شکل معجزه‌واری برده است. جواب این یکی را می‌دانم: در بیل را بکش هر بار که عروس را دست کم می‌گیرند او از نیروی انتقام‌اش کمک می‌گیرد، بَر می‌خیزد و کار را یکسره می‌کند. خنده‌ام می‌گیرد. پرسپولیس هم قرمز می‌پوشد: رنگ خون. 

   + حسین جوانی ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

آبشار

همین جوری از خواب بیدار شدم و دلم می خواهد اینجا را آپ کنم. حالا پرشین بلاگ خراب است ها. دو سه روزه خون به دل ما کرده و فحش خوار مادر برای خود خریده ولی دارم عجالتا توی ورد می نویسم که بعد به خورد پرشن اش بدهم.این عدم حضور در محضر لبوفسکی بزرگ هم برای خودش بیماری زاست ها. حالمان خراب شده. ببیند چطور است که یک عزیزی زنگ زده بود حال ما را بپرسد گفتیم : حالم خوش نیست نشسته ام توی ذهنم پست آپ می کنم.

 خب چی بگم؟... شانسی شانسی دو تا فیلم خوب خریدم که بعدا ازشون روزنمایی می کنم. موضوع آمد ! اصلش این بود که رفته بودم پیش میثم داشتیم آمار فیلم های اسکاری را در می آوردیم که دلم رفته بود پی انیمیشنی دو بعدی که نامزد اسکار شده بود و حالا همان انیمیشن رو پیدا کردم و ناپرهیزی کردم زدم جلو تا آن صحنه ای که فکر می کردم باید خیلی خوب باشد را پیش پیش ببینم که لامصب خیلی خوب تر از این حرف ها بود: نسیم ملایم صبحگاهی لای پرده ها پیچیده و پیش می رود تا می رسد به تن دختر که که با کش و قوس از خواب بیدار می شود. صدای پیانو می آید. پسر دارد آهنگی را که تازه ساخته با پیانو می نوازد. دختر همان طور بی لباس از تخت می آید بیرون به پسر نزدیک می شود و... مزه اش می رود حیف است. یعنی توی مایه های ی«یک دم بنشین رو زانوی من» و باحال تر اینکه این دو تا سیاه پوستند و خلاصه به قول مامانم : «ایطور و ایطور»... خونه ی میثم بودیم: یک دوستی داشتم توی خوابگاه که همزمان با لیسانس شیمی اش، دانشگاه تهران دکترای فراروان درمانی می خواند. حرف حقی می زند. می گفت باید برای چیزهای خوبی که در زندگی تان دارید به دیگران فخر بفروشید. من بعضی وقت ها این کار را می کنم.یکی از موارد فخر فروشی ما رفاقت ما با جناب میثم جاویدی است. حالا شما حساب کنید ما اولش فکر می کردیم این میثم باید یک پسری باشد که بترکون تازه دیپلم گرفته است با این کامنت های جوادی که توی کافه می گذارد. بعد زد و یک گفتگوی ایمیلی در گرفت و معلوم شد بابا طرف دو سال هم از مقام شامخ ما بزرگ تر است هیچ، خانه اش هم دو کوچه بالاتر از ماست. یعنی کرجی هم هست! مث اینه که فینال جام حذفی باشه بین میلان و اینتر، بعد بارونم بیاد! ... این اولش بود .بعد ها ما عشق و حال ها کردیم با این داش میثم که یه کوچولویش دست بده ی ایشان در فیلم رساندن است. فکر کنید لب دریا ایستاده اید بعد فکر می کنید چه باحال می شد یه کاسه آب اینجا رو با خودم می بردم بعد صاحب دریا را می بینید که سوار کمپرسی می رسد که اینو برات اوردم هرچی دلت خواست ببر. این داش میثم ما دقیق همان صاحب دریاست. نشان به آن نشان که الان یک ماه است دو پک از فیلم هایش دست من است بعد زنگ می زند بیا بهت فیلم جدید برسونم. بعضی وقت ها فکر می کنم فرشته ای چیزی باشد که خدا از فیلم خانه ی بهشت برایم فرستاده. حالا اینها را می گویم خودتان حساب کنید رفاقت کردن با چنین آدمی در بقیه ابعاد چه حالی می دهد.(البت باس دید ما چه می کنیم که میثم با ما این طوری حال می ده!)(یه چیزی : هر وقت  برای خودم در محضر لبوفسکی بزرگ نوشابه باز می کنم لهجه ام ارمنی می شود. ببینید به را نوشتم با... بگذریم! )  بعله خونه ی میثم بودیم. آش برده بودم و فیلم هایی که دستم بود که برای  نفس تازه کردن از پیمایش چهار طبقه پله ولو شدم روی مبل و این را دیدم گفتم مبارکه :

 

 

 

خدایی عکس را دارید؟ آدمی که بدهد چنین عکسی را چاپ کنند بعد قاب بگیرد بزند به دیوار پذیرایی اش ، انصافا، مراما، ناموسا، باحال نیست؟ نه از این با حال های الکی ها از آن باحال های نعمت الله ی. شیرین یکی دو دقیقه می شود فقط به نگاه ناتالی وود نگاه کرد و مستحیل شد. بعد تازه می شود رفت توی خطوط صورت و فرم لبخند و همین جوری یواشکی رفت بالا و از روی آبشار موهایش سر خورد پایین و تازه رسید به استو مک کوئین که اصلا محو شده جلوی این همه زیبایی. چراغ هم بالای عکس روشن است و نور سفید موضعی می تابد روی صورت ناتالی و دیه نگو. حالا این تازه عکس اش است. ببین خودش چیه! ... عرض پاچه خواری رئیس. همین طوری پیش بری ما آن یکی رییس را که بارها به ایشان عرض کرده ایم ما یه رئیس دارم اونم توئی را بی خیال می شویم می آییم معتکف درگاهت می شویم. تازه باید می دیدید که چه اصراری که الا و بلا بیا کاور های فیلم های تینتو براس را هم بدهم ببر. خدایی ش شما چنین رفیقی داشتید پزش را نمی دادید؟ فخر فروشی هم دارد به خدا. بسوزید که این میثم خان جاویدی، جاودانه ور دل ماست. تازه خونه مامانش اینا هم اینجاست! بین من و اون یه مسجد جامع راهه که اونم هنوز نیمه کار است! ...یا میثم یه روز می آم و با هم می شینیم دختری با روبان زرد رو می بینم و بعد دست می کنم تو کیفم و نسخه ی دوبله ی لبوفسکی بزرگ رو تقدیمت می کنم. حالا ببین کی گفتم.

نشسته بودم چه بگویم که به پاچه خواری میثم رسیدم؟ یک چیزهایی راجع به مو و این حرف ها توی سرم وول می خورد که باشد طلبتان . آن یکی فیلمه هم که گفتم تازه تور کردم یک اِوا گرین دارد که آرزوی ما دیدن ایشان با موی کوتاه است بعد یک صحنه اش را یواشکی دیدم که پا می گذارد روی دلش و پسره را با رذالت می اندازد بیرون که طول و عرض رابطه را افزایش دهد و بعد می نشیند از آن نگاها می کند و سیگار می کشد و  پسره که مثلا خیلی اره، شروع می کند که شمارمو که داری؟ یادت که هست کجا کار می کنم؟ و تمام وجود اِوا بدون آنکه بر لبهایش چیزی ببینیم می خندد. به خصوص موهایش!

بعد چی؟ تازه خوابم یادم آمده ولی عمرا برایتان تعریف کنم... همین قدر هم زیادی چیزهای خوب و یواشکی لو داده ام یکهویی. حالمان خوب بود دیگه گفتیم خرج کنیم!

پ.ن : مامان ویلیام، آن عکس را هم حسب فرمایش شما حذف کردیم.عذر تقصیر بابت تاخیر.

   + حسین جوانی ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

تازه 10 صبح بود

مامان که صبح بیدارم کرد توی درگاه در ایستاد و دست هایش را بالا و پایین کرد و بعد با دستش یک خط صاف کشید. نفهمیدم یعنی چی. آمد جلو و یواش گفت: برف اومده چه برفی...
بجنبی یا نجنبی فرقی توش نیست. دیر می رسی. خیال راحت صبحانه خوردم و زدم به برف تمیز و قشنگی که از آسمان می بارید و تن سفید زمین که عروس زمستانی شده بود. ماشین نبود و می شد طول خیابان قلم را دید زد که برف تا پایین اش رفته بود و برف جمع شده دم مدرسه ای که تعطیل بود را . توی دل خندید که چه عشقی کرده اند بچه مدرسه ای ها که روز برفی است و امتحان است گویا و آنها تعطیلند و به به. نه. به به به به!
برف همه چیز را زیبا می کند عجبا. تن و بدن آدم ها که از سوز سرما در خود خمیده شده؛ بدن های پف کرده از لباس های زیاد بچه هایی که مادرانشان تا توانسته اند پوشانده شان. لبهای سرخ خانم مقنعه ای ها که هنوز سر کار نرسیده اند و گونه های گُر گرفته ی دختر دبیرستانی ها و از همه زیباتر بخار پر حجمی که از دهان آدم ها بیرون می آید و کرشمه های دود سیگار سر صبح که می پیچد توی کوران باد و دانه های برف.
از میدون کرج تا سر کار دو ساعت توی ترافیکم و صدای روی اعصاب زنجیر چرخ ماشین  بهانه ی خوبی است برای بلند کردن صدای موزیک که مثلا حواسم هست از سر صبح تا ته بلندش نکنم. ابی می خواند. داریوش می خواند. خارجی ها ردیف می شوند. و راه هنوز پیش روست و برف توی جاده قدیم می خورد توی روی ماشین و برف پاک کن قژ قژی می کند که بیا و ببین.
تا بالای کفش توی برفی می روم که من اولین نفری هستم که تویش پا می گذارم. بی خیال خیس شدن و سرما به کرچ کرچ برف های زیر پایم گوش می دهم. می رسم و کار تعطیل است. اوضاع و احوال را بررسی می کنم و ته دلم خوشم که فردا هم روی امروز تعطیل است.
خبر خوش و برفی هم می رسد. به این می گویند کرشمه های جهان هلوگرافیک. شکر ایزد..
توی تاکسی هستم که آفتاب از پس ابرها می زند بیرون و هوا هفت رنگ می شود و راننده تاکسی می گوید: عشق می کنی داداش؟ بزا یه هایده بزارم بره تو روحمون. و خودش هم می زند زیر آواز و با خدا بیامرز می خواند و عشق می کند. انگار پدر راوی گاوخونی است. می گوید تو هم بخون جوان حالشو ببر تا جوونی:


وقتی که من عاشق می شم دنیا برام رنگ دیگه ست
صبح خروس خونش برام انگار یه آهنگ دیگه ست

وقتی که من عاشق می شم ترانه هام عاشق ترن
گل واژه های شعر من رنگ گلا رو می برن

عشق واسه من یه معجزه است تو لحظه های بی امید
تو صبح سردم مثل طلوع خورشید


 راست می گوید می چسبد. توی سرمای دل انگیز میدون آزادی پیاده می شوم و گوشی ها را می کنم توی گوشم و راه می افتم سمت مترو که اصفهانی می خواند:


نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیافتد

دلم به کشتی کربت، به طوف لجّه غربت
چو از کرانه‌ی تربت، به بیکرانه بیافتد


نه کربت را می دانم یعنی چی و نه لجه را . پیش خودم فکر می کنم این هم نشانه ی امروز. دیگه چی می خوای؟و تازه 10 صبح بود...

   + حسین جوانی ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢
comment نظرات ()

بستنی شکلات پرتقالی

خوا ب و بیدارم و هنوز در حال و هوای صبحِ یخ بسته‌ای که خورشید بر تنش نفوذ کرده و سرما را از تنش می زداید.هنوز کمی منگم که کرایه را حساب می کنم و از ماشین پیاده می شوم. نفس اول پر از اکسیژن و سرماست. مه رقیق صبح گاهی کم جان و زیبا لای دست و پای آدم ها می پیچد. می ایستم تا خورشید نارنجی و زلال را ببینم که هنوز انقدر پر نور نشده که نشود خیره نگاهش کرد. بوق. تنه. صدا های مزاحم. بوی سیگار. اَه...
...پسر صبر می کند تا دختر سوار اتوبوس شود بعد اتوبوس را دور می زند تا مطمئن شود جای خوبی نشسته . لب های دختر را می خوانم که یعنی برو دیگه دیرت شد  و پسر را می بینم که بی قید ایستاده و گور بابای دنیا رو هم کرده زیباییِ سر صبح یار را سیاحت می کند. دختر سرش را می چسباند به شیشه. نفسش شیشه را بخار آلود می کند. قیافه پسر می رود توی هم. دختر شیشه را پاک می کند.در خنده اش رمزی ست که من نمی فهمم. پسر چیزی را قبول کرده. چشمان دختر منتظر می ماند. پسر روی شیشه، ها می کند. دختر تعجب می کند. پسر روی شیشه با دست هایش قلبی می کشد. قلب خارج از دید دختر است جابه جا می شود تا ببیند پسر روی شیشه چه کشیده. پسر صبر نمی کند و می رود. چشمهای دختر دیدنی ست. نگاهم پسر را دنبال می کند که دست هایش را به هم می مالد و می کند توی جیب های کاپشنش...
...دستمهایم از سرما یخ زده اند. می کنم‌شان توی جیب کاپشنم. ترافیک خیابان را قفل کرده و نمی شود با تاکسی رفت. راهی جز پیاده رفتن نیست.هنوز توی مود دپ و غصه ی الکی هوار شده ی دیشبم. یک ذره هم بهتر نشدم. توی گوشی دنبال ساند ترک آملی می گردم. نیست. چرا انقدر سرد است؟ لعنتی! بی خودی می ایستم! خودم را با سرما زجر می دهم...
... باید دسته‌ی پتک را خیس کرد. هم از دست در نمی رود هم اصطکاکش بیشتر می شود. قرار است بیست سی متری از آسفالت را بکنند برای پی. با این سرما و زمین یخ بسته. به جثه ی ریز کارگر نگاه می کنم. اولین پتک را انگار توی مغز من می کوبد.دنـــــــــــــــــــــــــــــگ. خنده ام می گیرد. اولین خنده ی لبوفسکیانه ی امروز! می پرسد مهندس برا چی می خندی؟ باز هم می خندم...
... زنگ می زنم یا زنگ می زند؟ زودتر زنگ زده یا زودتر زنگ زده بودم؟ زمانش را گم کرده ام. حرف هایی می زند . حرف هایی می زنم...
... چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه می بندی. خاک بر سرت. پتک آسفالت را شکافته و جلو می رود...
...دارم فکر می کنم چیزی بنویسم  اسمش را بگذارم دست ها، که چشم و زبان و حتا بعضی وقت دل آدم دروغ می گوید اما دست ها بلد نیستند دروغ بگویند. رفتارشان و گفتارشان و لحن و لهجه شان چیزی دیگری است. چه ساده می توانند هم بزنند هم نوازش کنند. به رگ های پشت مچ ها فکر می کنم به نبض به هلال ناخن ها. به بوی دست ها به رفاقتشان، صداقتشان...
...دستهایمان اول پرتقالی شدند بعد شکلاتی. حالا کافی ست یخ بزنند می شود : بستنی شکلات پرتقالی! دست ها خاطره می سازند. خاطرهای خوب را زنده نگه می دارند. چیز جدیدی یاد گرفتم. چیز جدیدی یادم داد...
... رو به روی اتوبانی که اسمش را نمی دانم نشسته ایم. هوا رسما منجمد کننده است.اسمش مثلا پارک آب و آتش است. پر است از شکلک های مسخره که مثلا معنویات از سر روی ما می ریزد.از وسط میدان اصلی پارک آب فواره می زند اما خبری از آتش نیست. حضورش گرم است. سرما حالیمان نیست. دستانم را ها می کند. دستانم بوی نفس هایش را می گیرد.دلم گرم می شود.مشعل های بلند و بی قواره پارک گُر می گیرند...
...از خواب بیدار می شوم . کرایه را حساب می کنم و از ماشین پیاده می شوم. توی راه رسیدن به خانه ام. باران یخکی عجیبی از آسمان می بارد. همچنان سرما بیداد می کند. اما دیگر آزارم نمی دهد. می ایستم به تماشای ماه.با دستانم ماه را می گیرم...
 

 
پ.ن: نپرسید اینها که نوشتی یعنی چه؟فاعل و مفعولش کیست؟ چیست؟ بعضی از سه نقطه ها را نتوانستم و بعضی ها را هم نخواستم بنویسم...

   + حسین جوانی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

هم بیقرارم کن هم بی قرارم باش

از پله های مترو که سرازیر شد پایین و از نگاهم محو شد، چشمم رفت دنبال چهره ی زنی که اخم هایش در هم بود و جای خاصی را نگاه می کرد. رفتم پی نگاهش، مرد را دیدم که در درگاه ایستاده بود و چشمانی متعجب داشت. دوباره به زن برگشتم رفت و رفت و در آخرین نگاهی که میسر بود مرد ببیندش لبخند کم رنگی زد و دماغش را خرگوشی کرد. دلم رفت. دل مرد هم.
حوصله ی هفت تیر را نداشتم. نرده های خیابان بود و باید میدان را دور می زدم . بی خیال شدم. سر برگرداندم که بروم سمت ولی عصر. بروم و بروم تا این نرده های مسخره وسط خیابان نباشد. نم نم باران لعنتی می زد و سوز خوشی بود. گوشی را گذاشتم و دل دادم به آهنگ.
رفتم پایین تا پل عابر. هوس کردم ترافیک و خط های قرمز چراغ های عقب ماشین ها را ببینم، رفتم بالا و ایستادم به تماشا: تن زمین و خیابان هایش خیس بود. هوا اکسیژن اش را هدیه می داد به ریه های آدم و ها که می کردی، ابر جلوی صورتت، دلبری ها می کرد. دلت می خواست بایستی به تماشای مه رقیقی که توی هوا بود و ذره ذره آبی که توی هوای آلوده ی بالای هفت تیر ساکن شده بود و دانه به دانه بشماری.
از پله ها سرازیر می شوم پایین. قرمزی چراغ ها کم کم زرد می  شوند و می خورند توی چشمم .کنار خیابان ایستاده ام و دلم نمی خواهد سوار تاکسی شوم. مسیر پرت می گویم. چاووشی توی گوشم می خواند:


انگار کسی امروز جز من تو خیابون نیست
انگار که این بارون بغض منه، بارون  نیست
دلتنگ یعنی تو
یعنی کنارم باش
هم بیقرارم کن
 هم بی قرارم باش
دلتنگ یعنی من
 یعنی تورو خواستن
دلتنگ یعنی تو
 دلتنگ یعنی من


 باران می کوبد روی شیشه ی تاکسی و برف پاک کن هر لحظه پاکش می کند و بعد ماشین سرعت می گیرد و آب های جمع شده پایین شیشه ی جلوی ماشین، زور می زنند تا از آن پایین رها شوند و عمودی از  شیشه بالا می روند. گور بابای وجه ی عمومی، آهنگ توی گوشم را تا ته زیاد می کنم...

   + حسین جوانی ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

من و لبوفسکی بزرگ 2

هی دود تو همچنان مقدای مایی! راست می گفتی که پست های بلند را کسی نمی خواند و کوتاه ها را کامنت بارون می کنن. حتا آن تو... را کسی ندید یک تیکه ای بندازد محض خالی نبودن عریضه. سفر نامه ی اراک بماند طلب ات...

پ. ن: حالیا صفای داش بهروز  با مرام و  آن عزیزی  که زنگ زد گفت تو دخترارو نمی شناسی رو عشق است.

   + حسین جوانی ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

بنویس با چشمای خیس... غربت جای انتظار نیست

توی اتاق خالی از خواب بیدار شدم. تا یک ساعتی برای خودم دکارت بازی در آوردم و در کار تاملات بودم. برف آمده. اولین برف زمستان. مبارکت باشد زمین. خوش به حالت کرج.تمام آن چیزها و کسانی که هنوز انقدر پاکید و این فرصت را در زندگی دارند که وجودشان را میزبان برف کنند، زمستان تان مبارک.دهن ناشتا برای نان و دوا می زنم بیرون. می بارد. اولین دانه ی برف را می خورم. کم کم دارد می نشیند روی تنم که سر کوچه را رد می کنم. دیگر این زن های منتظر بچه های لوس کرده شان را که نبینم می توانم شروع کنم. گوشی را می گذارم تو گوشم. دنبال آن چند تا آهنگی که برای این روز نگه داشته بودم می گردم. توی سر پایینی قلم باید ضرباهنگ قدم ها را میزان کرد.برف رویایی ترین حالت زمین است. انگار خواب می بینی. معلوم نیست چقدر واقعی است این دانه ها که آسمان فرود می آید. بعد دنگ شویی می خواند:

اگر این فقط یه خوابه، تا ابد بزار بخوابم

بزار آفتاب شم و تو خواب از چشم تو بتابم

دیر آمدی زیبا، دل بسته ام به خواب

آغوشتو وا کن، قلب منو دریاب

باور کنم یا نه، حرم نفسهاتو

ایثار تن سوزت، نجیب دستهاتو

بزار اون پرنده باشم

که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگه که شاید تو دست تو بمیره

 

بعد می گردم دنبال مشتاقِ همایون شجریان که می خواندش روی آتش سبز و هنوز نمی دانم چه دستگاهی و سامانی است اما با «آهستگی» اش هماهنگم. همان که اولش مهتاب کرامتی می گوید: متبرک باد نام تو... متبرک باد نام تو

صحبت از خواب است و اینکه کدام طرف خوابش می برد و صبح نمی تواند و نمی رسد: هرکس به خواب است دو چشمش کور است.هی یار. ه هی هه هی هی ه هی ...

نانوایی بسته است. بهتر . مسیر کج می کنم و سربالایی در پیش است. دنبال پیغمبر می گردم:

 

I'm beautiful in my way
'Cause god makes no mistakes
I'm on the right track baby
I was born this way
Don't hide yourself in regret
Just love yourself and you're set
I'm on the right track baby
I was born this way
Ooo there ain't no other way
Baby I was born this way
Baby I was born this way
Ooo there ain't no other way
Baby I was born-
I'm on the right track baby
I was born this way
Give yourself prudence
And love your friends
Subway kid, rejoice your truth
In the religion of the insecure
I must be myself, respect my youth
A different lover is not a sin
Believe capital h-i-m (hey hey hey)
I love my life I love this record and
Mi amore vole fe yah (love needs faith)

 

برف حسابی روی کله ام نشسته. سرما را خوردم رفته.نون می خرم. می خواهم بروم خانه و با شبنم و مامان املت بزنیم!... از ماهیتابه‌ی املت و دیگ پُر از آشِ دیروز که دارد برای خودش گرم می شود برای خوشی خودم عکس می‌گیرم. ناهار خوش می گذرد. می نشینم پای کامپیوتر که مطلب بیل کانینگهام  را تمام کنم که از 5 شنبه هزار بار عوضش کردم و نشده و به دلم نمی نشیند و توش گیر کردم و درست نمی شود که نمی شود. دنبال یک چیز خوب می گردم که سر شوقم بیاورد. آهنگی، مطلبی، عکسی... برای با چندم نمی دانم که سیما وحدت می خواند:  

تو...

به من گــفتی تا که دل دریا کن،

بند گیسو وا کن

سایه‌ها رویا با بــوی گل‌ها

که بوی گل، ناله ی مرغ شب

تشنگی‌ها بر لب، پنجه‌ها در گیسو، عطر شب‌بو

بزن غلتی اطلســـی‌ها را

برگ افرا در باغ رویاها

بلبلی می‌خواند سایــه‌ای می‌ماند، مست و تنها ...

نگاه تو، شـــکوه‌ی آه تو، هرم دستان تو، گرمی جان تو، با نفس‌ها

به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن، ابر باران‌زا، شب، بوی دریا

به ساحل‌ها، موج بی‌تابی را در قدم‌های پا، در وصال رویا، گردش ماهی‌ها، بوسه ی ماه...

 

کجا بودیم؟ یادم رفت. می خواستم از بستنی طالبی دیشب بگویم و تاملات دکارتی سر صبح ها. بگذریم...«این حرف‌ها چیزهایی نبود که باید می‌زدم، حرف‌هایی بود که دوست داشتم بزنم.»

   + حسین جوانی ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦
comment نظرات ()

هر کسی باید کسایی رو داشته باشه که بتونه بهشون تکیه کنه

امروز ولادت با سعادت یکی از بزرگ ترین مردان تاریخ ساز سینما و زندگی من بود.

تولد مبارک مرد.

   + حسین جوانی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()

تا به کجا...

فردا قسمت آخر است. امشب هم مثل بارهای زیاد قبلی وضعیت سفید روی دست ما بلند شد: شیرین اشک منیر را در آورد. آن دیالوگ ها را گفت که انگار علی حاتمی برایش نوشته بود. یک کلوزاپ از امیر بود که رسما رو به ما حرف می زد و می گفت اقدام کن. کل شهادت شهاب توی دو تا نما برگذار شد و به اندازه ی یک فیلم سینمایی تاثیر گذار بود.عراقی ها شیرین را کشتند. بالاخره ایده ی خدا عشق وطن ملموس شد. زجه ی امیر را در آوردند... زجه ی امیر را در آوردند... زجه ی امیر را در آوردند... کار از بگذار که دل حل کند این مسئله ها را گذشته... گذشته آقا... گذشته...

 

عکس هم نمی گذارم: همان نمای درجه یک از چهره ی شیرین که در پس زمینه قطره اشکی از چشم منیر می چکد.  

   + حسین جوانی ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۳٠
comment نظرات ()

هستی و مهستی

 

از سر هرمس است این جملات البته اما استاد ما هستند و نقل قول ایرادی ندارد:

آقای نامجو یک ترانه‌ای دارند که بدجور وصفِ حال است.

«هستی» را عرض می‌کنم.

اگر می‌خواهید از حالِ لبوفسکی بزرگ در این روزها با خبر باشید، «هستی» گوش کنید.

حالا مهستی هم شد عیب ندارد.

   + حسین جوانی ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()

جهان هولوگرافیک

بقیه‌اش خودش درست می‌شود

 ایمیلی برایم آمده و با شرح و تفصیل توضیح داده که اشتباه‌های رایج دکترها در تجویز داروها چیست. مثلاً همین‌طور برای هر سرماخوردگی‌ای یک‌سری قرص کلیشه‌ای تجویز می‌کنند، یا تأثیر آمپول‌ها در اکثر اوقات از قرص‌ها کمتر است. جالب است همه‌ی ما سرما خورده‌ایم و همه هم با همین قرص‌ها و یا آمپول‌هایی که فکر می‌کنیم زودتر حال‌مان را عادی می‌کند، خوب شده‌ایم. این یک مثال خیلی ساده بود از چیزی که واقعی نیست ولی در واقعیت اتفاق می‌افتد. جهان  هولوگرافیک  به‌اعتبار همین مثال ساده و، بیش‌و‌پیش از آن‌که کتابی مَملو از مباحث فیزیکیِ پیچیده و مبانی فلسفی و روان‌شناسی باشد، کتابی است درباره‌ی ایمان و اعتقاد. و برای منی که قرار است از دلایل محبوبت این کتاب نزد خودم حرف بزنم، کتابی‌ست مذهبی. دردِ تحملِ زندگی، نیاز به‌مأمن، میل به‌پرستش... انسان نیازمند اعتقاد و ایمان است و جهان  هولوگرافیک  کوششی است ستایش‌برانگیز، برای نزدیک شدن به‌این نیاز اساسی.

کلیات‌اش این گونه است: طبق قوانین مکانیکِ کوانتوم، ذره‌های تشکیل‌دهنده‌ی اجسام شکل ثابتی ندارند و جملگی موج‌اند. به‌زبان ساده اگر یک ذره را به‌سمت صفحه‌ای با دو سوراخ پرتاب کنیم این ذره هم‌زمان از هر دو سوراخ عبور خواهد کرد. خیلی ساده، تمام اجسام سختی که دوروبرتان می‌بینید در واقع ابرهای الکترونی هستند که به‌دلیل خطای دید و تلقین مغزی به‌نظر و به‌چشم این‌گونه می‌آیند. درست مثل یک طناب که اگر با سرعت، بالا و پایین‌اش کنیم، به‌نظر یک دیوار می‌آید. کافی‌ست همین خاصیت را به‌کارکردی انسانی و رابطه‌ی رفتار آدمی ‌در دنیا و با هم‌نوعان‌اش تسری داد. با این اوصاف آن‌چه دنیای ما را می‌سازد آن چیزی است که در ذهن ما می‌گذرد و نه آن‌چه به‌شکل اصولی عقلی و بصری پذیرفته‌ایم. عقل و چشم ما، به‌ما می‌گویند نمی‌شود از دیوار رد شد. پس کافی‌ست برای تغییردادن و تحت کنترل درآوردن‌اش به‌تغییرش فکر کنیم. این‌که همه‌ی آن‌چه هست و خواهد بود، ساخته‌ی ذهن ماست (دیوار واقعاً غیرقابل عبور نیست، ما این طور فکر می‌کنیم) و این جمله برخلاف آن‌چه به‌شکل دستوری از آن برداشت می‌کنیم و یا به‌شکل سنتی مورد تحلیل عقلانی ما قرار می‌گیرد، معنای خیال‌پردازی ندارد بلکه به‌معنای واقعیتی است که در ذهن ما شکل می‌گیرد. این‌گونه به‌موضوع بنگرید که هر یک از ما آدم‌ها، یک دستگاه موبایل هستیم که بلوتوث‌هایمان همیشه روشن است یا در چت‌رومی ‌زیست می‌کنیم و به‌اصطلاح همیشه «آن» هستیم. حالا دیگر مرزهای جسمی ‌معنی ندارد. همگی از طریق ذهن‌هایمان به‌یکدیگر وصل هستیم و به‌روی هم تأثیر می‌گذاریم. توضیح دادن عشق یا محبت بی‌چشم‌داشت، دوستی، ایثار، خیرخواهی و هزار چیز خوب و غیرقابل توضیح دادن به‌آسانی میسر می‌شود. حالا دیگر می‌توانیم بفهمیم چرا نذر‌کردن باعث گره‌گشایی می‌شود. چرا دخیل بستن روشی جاری در حاجت‌گیری است. چرا عشقِ عاشق، مِهر معشوق را برمی‌انگیزد. از همه این‌ها گذشته، دعا کردن، این زیباترین رفتار میان عابد و معبود، حالا معنایی علمی ‌به‌خود می‌گیرد.

درنتیجه ایمان به‌حصولِ ذهنیتِ ما، عینیت آن چیزی است که در آینده اتفاق خواهد افتاد. از آن طرف اما خیلی‌ها می‌توانند بگویند این حرف‌ها مشتی توجیهات علمی‌ـ فلسفی است برای معقول نشان دادن خرافات. راستش را بخواهید مگر فرقی هم می‌کند؟ کسی که فکر می‌کند جملاتی که با خودش در هنگام بی‌پناهی گفته و یا تصمیمی‌ که گرفته، باعث تغییر و گشایش شده است را مگر می‌توان به‌وضع اول‌اش برگرداند؟ با کدامین مبانی عقلانی می‌شود هم‌زدن شله‌زرد را توجیه کرد یا فروکش کردنِ درد کودکی وقتی مادرش جای زخم‌اش‌ را می‌بوسد؟ کسی که فهمید را مگر می‌شود گفت نفهم، نخواه. مگر می‌شود اعتقاد را از مؤمن گرفت و کافر کرد؟ نیچه بیش از صد سال پیش با تمام عقل‌اش فریاد زد «خدا مُرد». اما برای چند نفر از مردم روی زمین خدا واقعاً مُرد؟...

حتماً شنیده و دیده‌اید: برچسب‌هایی روی اجناس معتبر می‌چسبانند؛ اسم جالبی هم دارند: هولوگرام. هولوگرام‌ها برچسب‌هایی هستند که کوچک‌ترین اجزاء تشکیل‌دهنده‌شان دقیقاً به‌شکل کل آن‌هاست. پس لازم نیست تمام هولوگرام را داشته باشید، هر ذره‌ای از آن به‌همان شکل است.  هولوگرافیک ‌بودن دنیا نیز به‌همین معناست: دنیا  با تمام بزرگی‌اش شبیه به‌کوچک‌ترین جزءاش است و این کوچک‌ترین جزء نیز با همه کوچکی‌اش تمام دنیا را دربَر دارد. دنیا به‌اندازه ذهن ما کوچک و ذهن ما به‌اندازه‌ی دنیا بزرگ است. فقط لازم است به‌تجویز دکترتان ایمان داشته باشید، با اعتقاد شله زرد را هم بزنید یا حتا با این تصوّر چشم برهم بگذارید و بخوابید که فردا روزی است که همه چیز طبق میل شما پیش خواهد رفت یا... کافی است به‌جهان  هولوگرافیک  اعتقاد داشته باشید «بقیه‌اش خودش درست می‌شود».

   + حسین جوانی ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات ()

گفتمش چرا ماه‌پیشانو نامهروبونی/ گفت می‌خوام بسوزونومت تا قدرم بدونی

اول توی تلسکوپ امیر فقط ماه است. بعد ماه می‌شود تزئین صورت شیرین.
بعد تحمل درد و رنج و زجر برای پاک شدن، آن هم زیر باران. نمی‌بینم که شیرین چرا سرما خورده(لازم است نشان‌مان بدهند؟)
بعد تب هر دو را به یک جا می آورد و امیر در قنوت‌اش رو به ماه...
همه‌ی اینها می‌شود پیروزی رزمنده‌ها در جبهه‌. شیرین روزنامه‌ای که امیر آورده می‌خواند و نور خورشید می‌تابد و صدای بال بال زدن کبوترها می‌آید. یک لحظه رخ دادن به نور و کبوترها و...    

   + حسین جوانی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
comment نظرات ()

دلا دَنگُم!

 

حالا مثلاً زمستان است و نشسته‌ای توی یک جایی که خیلی سرد است. هاکُن! به‌محوشدن‌اش خیره‌شو. مثلاً این صفحه‌ی مانیتور که روبه‌روی‌ات است، صحنه‌ی زندگی است. دوباره هاکُن! صحنه‌ی زندگی را تارکُن. به‌محوشدن زندگی‌ات نگاه‌کن. مثلاً این موس که تو دست‌ات‌ است افسار زندگی‌ست. با خیال راحت تکان‌اش بده. لذت‌بخش می‌شد اگر واقعی بود، نه؟... قبول  که کمی زیاده‌روی کردم. درست است که تصمیم‌اش را داشتم؛ ولی فقط در حد فکر بوده. اما این‌که تصمیم‌اش را داشتم یعنی خیال‌پردازم؟ حواسم نیست زندگی واقعی‌تر و بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست؟ پس ولش کن. اصلاً تقصیر من است که مدام عاشق مُنشی‌ها می‌شوم؛ گوش چپم از راستم بزرگ‌تر است؛ کنار دماغ‌ام یک خال دارم به‌این گندگی. این یعنی من غُر می‌زنم؟ اگر این مردک ماشین‌اش را توی جای پارک من نگذارد آسمان به‌زمین می‌آید؟ نمی‌شود این طبقه بالایی‌ها فرش‌شان را هر روز نشورند، بیندازند جلوی پنجره‌ی ما؟ چی می‌شد اگر می‌نشست به‌جای قرواَطوارآمدن با این آهنگ‌های چینی‌ـ ژاپنی با هم یک دلِ سیر سوسن گوش می‌دادیم؟ ما کُرد و لُرمان قاطی است باید زود بچه‌دار شویم تا دیر نشده. نمی‌شود بی‌خیال این عرفان‌بازی‌ها بشود برویم سراغ اصل مطلب؟ ... حالا مثلاً خیلی‌وقت پیش‌هاست. همان اوایل که توی خانه سیگار می‌کشیدم ... نه نشد ... تا کی می‌شود به‌اسم عشق‌وعاشقی برای دخترِ توی آسانسور خالی‌بندی کرد، سفارش داد برای روآمدن روغن کرمانشاهی بفرستند از ولایت، اسفناج خورد که این موهای صاحب‌مرده نریزد. بزنم زیر آواز خوب است:

خوشا آنان که هِر از بِر ندونند

 نه خونند، نه نویسند و نه دونند

این‌طوری شاید بهتر باشد. شما هم مجبور نیستید در بازیِ «مثلاً» شرکت کنید. راحت. همین‌طور زیر پتو خودم را پشت سوراخ‌ها و درزها قایم می‌کنم تا با خیال راحت ظرف‌هایش را بشورد. خودم را می‌زنم به‌خواب اصلاً. هر چقدر دل‌اش می‌خواهد سوت بزند. بگذار فکر کند پادشاه زمین است. من هم تنهایی می‌توانم سوسن را وقتی توی جای پارک خودم پارک کرده‌ام با پُک‌به‌پُک سیگارم بدهم پایین و لذت‌اش را ببرم یا بشینیم پشت فیروزخان، کامپیوترم را می‌گویم، و یک گیم اساسی بزنم و چند نفر دیگر را در بُکشم. تلویزیون هم هست. فوتبال هست. آن فیلمی که یارو آدم‌کُشه مانده چطور زنه را بُکشد هم هست. بگذار برای خودش سوت بزند، به جیغ و داد این زنیکه ژاپنی، یا چه می‌دانم، چینی گوش کند در راستای مدیتیشن یا هر چی... هـــــــا... آخیش...
- تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟
- عزیز من این میخ نیست.
- پس چیه؟
- قبلاً هم بهت گفتم، بهش می‌گن خال.
... حالا مثلاً این دیوار روبه‌رو تلویزیون. این قوطی توی دستم هم کنترل‌اش. مثلاً همان فیلم را پخش می‌کند. با دوربینِ تفنگم حسابی زن را نگاه می‌کنم. از راز بزرگ و حسابی خصوصی‌ام که همه می‌دانند خبر ندارد. هنوز نمی‌داند برای چی اسفناج می‌خورم. پشت‌بامِ این‌جا چقدر سرد است. یادم باشد از خواب که بیدار شدم، فیروزخان را خاموش کنم. شاید هم خاموش‌اش کرده باشم...
- بسه دیگه، بیدار شو. بیدار شدی؟
دست‌اش می‌آید زیر لحاف و یک سوراخ درست می‌کند. نور می‌ریزد زیر لحاف. سوراخ را پُر می‌کنم. توی اتاق می‌چرخد.  دارد فکر می کند هنوز پرده نخریده، هنوز یخچال نداریم. ضبط نداریم. می‌خواهد بپرسد: «بیداری؟» ولی نمی‌پرسد تا صدایش توی خانه نپیچد...   

   + حسین جوانی ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۳
comment نظرات ()

می دونم زمین صافه

 

...خب کجا بودیم؟ آهان. اول بگویم که بحرین ما را تو بدترین شرایط برد و نقره داغ کرد حالا ما هی توی یک زمان دیگری شش تا شش تا که هیچ شصت تا شصت ها بهش بزنیم جای آن داغ را نمی گیرد. دلیل این همه خوش حالی رو نمی فهمم.
بعد اینکه به اجبار کتاب مزخرف نوت بوک نوشته ی ساراماگو را خواندم که مثلا نوشته های وبلاگی ایشان است و ما باید خیلی خوشحال باشیم که ترجمه ی این نوشته های گران قدر در اختیار ما قرار گرفته. در یک کلام حال به هم زن. درست انگار یکی از خطیب های نماز جمعه حرف می زند. باز آدم از شرکت در نماز جمعه ثوابی گیرش می آد و دو کلوم پند اخلاقی گوش می دهد اگر با خطبه ی سیاسی اش هم حال نکند. یک ضرب نق یک ضرب حرف های ضد استعماری و سرمایه داری. یعنی اگر تاریخ این نوشته ها سال های 2008 و 2009 نبود می شد تاریخ زد 1960 یا آن حدود. زجر آور است که نویسنده ی بزرگ و نوبل گرفته بند کند به تنبان برلوسکونی و سارکوزی یا دغدغه اش کوچک بودن بوش باشد. به فکر افتادم نکند جناب ژوزه تفکرات عمیقه شان در کوری را از جایی بلند کرده باشند. من اگر بودم دستور می دادم یک مجلد از این کتاب را برای بسیج های مساجد سراسر کشور ارسال کنند. جلسه دور خوانی را هم اگر بگذارند برای خودش کتاب خوانی مفیدی محسوب می شود.
در همین راستا رپ جدید یاس است یکی از حال به هم زن ترین قطعه هایی است که شنیدم. البت که موسیقی وتنظیم خوبی دارد اما کلماتی که از دهان این بشر در می آید عجیب روی مخ است.
فکر کنید:
توی حال سال خوبی مثل سال نود
همه دسته ها میره بالا به افتخار وطن
آن وقت مدعی است از درد و رنج و ملت اش می گوید و رپ می کند. آن قسمت خوش ریتم آخر کار را که می شنوم یاد گردهمایی های رییس جمهور محترم می افتم و فکر می کنم اگر یاس همین ها را توی یکی از سفر های استانی بخواند چه استقبالی ازش می شود...
هیچکس وقتی می خواند: پرچم بالاست یا وقتی شاهین می گوید:این یعنی نقش من توی زندگی سگی... چیزی توی صدایشان یا پیش تر از آن در ایمانشان به آنچه نوشته اند و می خوانند هست که پشت آدم را می لرزاند.حالا اصلا نخواستم رپ درد را منتقل کند. برای ما همین زمین صافه ی گروه زد بازی هم بس که حداقل دنیا را به اندازه ی وسعت فهمشان از عشق جنسی شان گسترش داده اند  وقتی زمین را صاف می دانند:
فقط هر جا هستی اینو یادت باشه
زمین صافه عزیزم
گرد و کوچیک مث ناف تو عزیزم
و بعد دختره هم جواب می دهد: می دونم زمین صافه. اصل قضیه همین دانستن هاست که یاس هنوز نمی داند.

از دیگر موارد اعصاب خُرد کن این روزها بازی فوتبالیِ که پی ای اس باشد و از این حرف ها . سر این یکی کلی حرف دارم و طولانی است.یادم بیندازد یک پُست جدا برای پی ای اس 2012 بنویسم.

پی نوشت: انتخاب عکس عمدی است!

 

   + حسین جوانی ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٢
comment نظرات ()

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

 

بعدظهر جمعه بود و تلویزیون داشت خلاصه قسمت هایی وضعیت سفید را پخش می‌کرد. نشستم تا قسمت‌های خواب و بیداری امیر و شیرین را یک بار دیگر ببینم و همین طور که کسالت عصر جمعه ای از کله‌ام می پرد به این فکر کنم که این سکانس بیشتر تحت تاثیر کوستاریتساست یا کوئن ها که به کل یادم رفت و دوباره غرق شدم و نامجو توی سرم می خواند که عیشم مدام است...


عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کـام اسـت ، الـحـمـدلله
ای بخت سرکش تنگش به برکش
گه جام زر کش ، گه لعل دلخواه
ما را به رنـدی ، افسـانـه کـردنـد
پیــران جاهـل ، شیـخـان گـمـراه
از دســت زاهــد ، کردیــم توبــه
و از فـعـل عـابــد ، اسـتـغـفـرالله
جانـا چه گویـم ، شـرح فـراقــت
چشمی وصد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
از قامتـت سرو ، از عارضـت مـاه
شـوق لبـت بـرد ، از یـاد حـافـظ
درس شبـانــه ، ورد سـحـرگــاه


امیر روی چمن ها پهن شده بود و حرف می زد برای شیرین . آن هم چه حرف هایی... داشت معشوق اش را آزار می داد از سر عشق. تحمل این همه بی محلی را نداشت و حالا توی خواب(توی خواب واقعا؟) داشت ماشین ها را منفجر می کرد تا شیرین را بترساند... شیرین هرچه بیشتر بترسد به او محتاج تر است پس زنده باد انفجار... دلم رفته بود پی غلت زدن های امیر که هر دوری که می زد یک نگاهی هم به شیرین می انداخت... وسط این عشق بازی های امیر تلویزیون اذان پخش کرد و موذن صدا را می کشید... می کشید...می کشید... یک چیزهایی یک وقت هایی حالی آدم می شود که از جنس فهم و درک نیست، لامصب مثل صاعقه می‌خورد توی فرق سر آدم و نمی توانی بگویی چه بود . یکباره کل دنیا روشن می شود و تو چیزهایی را می‌بینی که تا قبل از آن ندیده بودی. دوباره که تاریک می‌شود دنیا دیگر آن شکل قبل نیست... کلمه نیستند این صاعقه ها. نمی دانم شاید هم من بلد نیستم اسیر کلماتشان کنم...
گذشت تا امشب و قسمت جدید و امیر که بال بال می زد یک طوری خود را به شیرین برساند و سرمای هوا و غر زدن های مادربزرگی چشم گاو بود پیش حال و هوایش ... اتاق را که با بی صبری به هم ریخت و خواننده خواند عیشم مدام است... از آن لحظه ها بود که آدم احساس می کند حالا دیگر محرم است به چیزی و کسی و دل اش آرام است. شیرین که دوباره بی محلی کرد حالم جا آمد . امیر داشت تقاص انفجار های توی خواب را  پس می داد...
اگر می فهمید چه می گویم یک سری به ادامه ی مطلب بزنید...

 

ادامه مطلب
   + حسین جوانی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٧
comment نظرات ()

من عاشق تابستانم

 تابستان تمام شد. این را البته نمی گویند، به جایش می گویند پاییز داره می یاد. بگذارید از همین اول بگویم که از پاییز متنفرم. یک بار در سال سرما می خورم آن هم همیشه پاییز. پاییز موذی و کلاش است نه آنچنان سرد که خودت را بپوشانی و نه آنقدر گرم که عرق کنی. با دلیل و بی دلیل باران می بارد لاینقطع و بی ظرافت و رگبار زود گذر نیست که زود تمام شود. از باران هم متنفرم.از این گذشته پاییز لوس است: برگ خشک و سوزِ بی نمک، دوز شاعرانگی محیط را می برند بالا و بعضی ها هم که اصلا نذر دارند ادای بعضی چیز ها را در بیاورند.
در عوض من عاشق تابستانم. عاشق صداقتش که فقط گرم است، شهوت نهفته در گرمای موجه اش که وقیح نیست، زیبایی درختان سبزش که میوه می دهند و در باد می رقصند.تابستان جوانی دنیاست. سرزندگی اش، شور اش، نشاط اش، غلیان هورمون هایش و عرق ناشی از این همه فعالیت. زیباست چون چیزی برای پنهان کردن ندارد.تابستان فصل میوه های خوشمزه است. اصلا فصل رسیدنِ میوه های خوش مزه است که شیرین اند از این نشاط و عشق . و می درخشند و فراوانند و آب دار.خوش رنگ و وسوسه کننده.
تابستان فصل فراغت است. فصل تنبلی و رفاه. فصل بی خیالی طی کردن دنیا. فصل گوش دادن به ساند ترک آمیلی و بی خودی کیفور شدن از رنگ ها. سَر کردن توی کار همسایه ها، سر به سر گذاشتن با بچه ها.فصل دوش آب سرد بی ترس سرما. خنکای کولر آبی و لمیدن روی بالش ها.فصل دوره کردن فیلم های عمر، پرسه در کوچه‌ها، عاشق شدن به چشمان اِما. فصل یواشکی ها و قرار مدار توی کافه ها.فصل آب تنی و استخر، شیرجه زدن از روی دایو ها. خوردن شربت آبلیمو در وانفسای عطش وگرما، خاراندن جای نیش پشه ها.فصل کِف و کِف بادبزن ها، بوی سیر که آمده تا لب دریا.فصل لبوفسکی بزرگ با آن لباس ها، فصل راه انداختن باشگاه مشت زنی  و قداست مشت ها. فصل گوجه ، ریحان، بادمجان. شلیل های ترش و شیرین و خربزه‌های اشتها زا .فصل آبلیمو گیری.فصل ظهر آبگوشت خوردن و خوابیدن تا عصر. فصل پر و بال دادن به خارش هفت ساله، خیره شدن به ساعت.فصل بستنی، فالوده شیرازی و یخ در بهشت. فصل سر کشیدنِ تا انتهای یک لیوان آب خنک. کنار خیابان ایستادن خوردن قلپ قلپ ایستک.فصل خوابیدن با انگشت لای کتاب و سر حال بیدار شدن و ادامه دادن. فصل یک سایه خنک پیدا کن و استراحت کن. فصل رفتن به باغ، گوشواره ساختن با گیلاس ها ، شربت درست کردن با آلبالوها، طبق لواشک آلو و زرد آلو که پهن شده روی پشت بام ها. پیچیدن باد داغ و حرم و فوتبال بازی کردن در گرما.فصل شیشه ی پایین ماشین ها، هواپیما ساختن با دست ها... تابستان فصل لذت دورهمی هاست. جمع شدن ها و گل گفتن ها، بی غصه ی دورشدن ها...دردسرتان ندهم. تابستان تمام شد. فصل محبوب سال‌م . یک سال انتظار دوباره شروع می شود...و من دلم گرفته است.

   + حسین جوانی ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳
comment نظرات ()

بولدزر

بازی خوبی بود. خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت .

یکی اینکه

وقتی خودت، خودت را کوچک می کنی بقیه با بولدوز از روی تو رد می شوند.

این پیروزی را به تمام طرفدارن استقلال تبریک می گویم. حقشان بود. 

   + حسین جوانی ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٥
comment نظرات ()

ای زندگی سلام، ای زندگی سلام

صبحانه خوردن را خیلی دوست دارم. غذا خوردن بعد از خوابیدن را به خیلی کار ها ترجیح می دهم. صبحانه ی محبوبم تخم مرغ سرخ شده با زرده ی نیم بسته و مربا و چایِ داغ شیرین نشده و نان بربری است. معلوم است که عاشقِ چشیدنِ طعم های متضاد در کنار هم هستم.لذتِ هم آغوشی تضاد ها در صبحی که هنوز خنک است و اگر هم زمان موسیقی خوش ریتمی هم پخش شود که دیگر محشر می شود. تلخ ترین حقایق ماه رمضون این است که از لذت صبحانه خوردن محرومم(البته در کنار گاه و بی گاه قُل قُل آب خوردن و شُکر گواراترین نوشیدنی خدا را به جا آوردن). این طور می شود که روزها را می شمارم تا دوباره به اوقات خوش  صبحانه خوردنم برگردم و لذت بخش ترین صبحانه ی سال صبحانه ی روز عید فطر است که بابا و مامان از نماز عید بر می گردند با خودشان نان بربری تازه می آورند و ...

بارها توضیح داده ام که لذت رسیدن در دور بودن است. تا جدایی نباشد وصال به آدمی نمی چسبد و تا پرهیزی نباشد ، کام جویی از لذایذ این طور  روح افزا نمی شود. ماه رمضان را دوست دارم برای این چیزهایش که مثل ویرجینا ولف ساعت ها یادمان می اندازد یکی باید بمیرد تا بقیه قدر زندگی را بدانند .

 

واسا اینکه خیلی چیزا بمونه باید نباشه

گاهی ماهی واسا موندن باید از آب جدا شه

 

 زندگی همین طوری توی فقدان ها تعریف می شود و تداوم فهم این تضاد ها. تا این طور بعد از یک ماه حسرتِ خوردن صبحانه، بشینم و سیر و پر بخورم و بیایم این چیزها را بنویسم.   

 

دلم می خواهد از آلبوم تازه ی نامجو ،واجبات، حرف بزنم که از مواهبِ خداست و باید به هر طریقی شکرش را به جا آورد.آلبوم تازه مجموعه ی چند کار کنسرتی و چند کار قدیمی استودیویی است که معلوم است اگر نامجو باز باشید همه را شنیده اید و عشق و حالش  مثل آلبوم بوسه های بیهوده در شیوه ی چیدمان این قطعه هاست.این که بعد از غزلی از حافظ که:  

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

بعد با سر بروید توی :

بعد صدها  هزار سال از خاک چه مهم است پاک یا ناپاک؟

 

و تازه وقت واگویه های عاشقانه است:

 

ترک من خرابِ شب گرد مبتلا کن

 

و آن when your alone گفتن ها که دمار از روزگار آدم در می آورد.

از اینجا به بعد دیگه وضع خیلی خراب است. خواهی نخواهی گیر می افتد توی یکی از قطعه ها یا در:

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

 

یا در زجه های صدای دلا دیدی:

 

نگر تا این شب خونین سحر کرد

چه خنجر ها که از دلها گذر کرد

 

یا سوز جگر های :

نادیده رخت در غم عشق ات شده مشکل

ترسم که بمیرم نشود مشکلِ من حل

تو نازنین یار منی

 تو یار و غم خوار منی

من که می میرم

 خدا !

من که  می سوزم

چرا دور از منی؟

 

مومن که باشید و صبر پیشه کنید به خُل خولی های دل انگیز هم می رسید که:

 

کز فعل عابد استغفرالله

 

خلاصه که به قولِ مامان : خدایا شکرت که یک ماه رمضون دیگه ما را زنده نگه داشتی:

بلو- ری لبوفسکی بزرگ را داده اند بیرون. تا پایان امسال نامجو یک آلبوم تازه منتشر می کند. فیلم تازه ی فینچر در آستانه ی اکران است. امروز فردا کارت پایان خدمتم می آید دم در خونه... آره دیگه هنوز می شود زندگی کرد: ای زندگی سلام، ای زندگی سلام

باز هم دارم از رسیدن به چیزی که هنوز نیست حرف می زنم؟ که باید منتظرش ماند تا برسد؟ باز هم دارم از حضورِ فقدان و لذت وصال می گویم؟  این صبحانه روز عید فطر  آدم را به کجاها که نمی برد.

 

 پ.ن: عکس هم مالِ فیلمِ عزیزِ دلم دوران مهروزی است.

و این پست با نهایت عشق تقدیم می شود به هادی کیانی برای هزارمین کامنتی که برای این وبلاگ گذاشت.

   + حسین جوانی ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٩
comment نظرات ()

یادداشتی برای یک سالگی سایت سینمانگار

یک سال سینما نگار، یک سال سینما، یک سال عشق و ایمان

دارم به یادداشتی فکر می‌کنم که مثلا داخلش توضیح دهم چرا سینمانگار نسبت به سایر سایت‌های سینمایی سایت سالم‌تری است و یا چه‌طور با تمام استقلالش سعی می‌کند سرپا باشد و کم نیاورد. سرش را جلوی هر قدرتی خم نکند و مجیزگوی این و آن نگردد تا کاراش راه بیفتد. از این که نگه داشتن چنین سایتی چقدر سخت است و از آن مهم‌تر چقدر نیازمند عشق به سینماست. اینکه جواد نعیم وفا چقدر زحمت کشیده توی این یک سال و چه حرص‌هایی خورده، چه خون دل‌هایی، چه حرف‌ها که نشنیده گرفته و چه رفتار‌هایی که زیر سیبلی درکرده.اما تمامش می‌شود قصه‌ی پر غصه‌ی توضیح همان سوء تفاهم‌ها و برداشت‌ها و نق زدن‌ها و حرص خوردن‌ها، بر سر شرایط فرهنگی حاکم بر کشورمان: چرا دور و بَر فیلم ها فضای دو قطبی ایجاد می‌کنند؟ چرا حج رفتن عده‌ای بازیگرِ نوردیده می‌شود خبرِ یک رسانه ها؟چرا تمام گیر و گرفت سینمای ایران باید دستمزد گلزار باشد؟ چرا سینماگر ما باید بابت حمایت شدن فیلمش از سوی همکارانش جواب پس بدهد؟ چرا پول بیت المال را می دهند... اصلا ولش کنید! یک سر بروید به بخش سکانس برتر که حسن نیازی زحمت‌اش را می‌کشد و در فضای میان آن قاب‌های زیبا و توصیف‌هایشان غرق شوید تا همه‌ی این دعوا مرافعه‌ها را از یاد ببرید.گفتم که اگر عشق به سینما نباشد چنین جاهایی باقی نمی‌مانند، چه برسد که بخواهند برای یک سالگی‌شان، تولدشان، جشن بگیرند و شادی پایمردی شان را با همگان تقسیم کنند.پس بیایید از عشق به سینما حرف بزنیم، از ایمان. ایمانی که از راه سینما معنا می یابد و قابل تفسیر می شود:

می شود با ایمانِ دی کاپریویِ شاترآیلند شروع کرد که پای خود بودن‌اش ایستاد و زیر بار حرف دکترها نرفت. انقدر به خودش ایمان داشت که نتوانست خودش را به بیماری‌ای که دکترها سعی داشتند به او بقبولانند، بفروشد و تصویر این ایمان شد فیلمی سرشار از ارجاع به سینما و تاریخ اش، یا باز هم دی کاپریوییِ اینسپشن که از گم شدن در دنیایی نامشخص وهم و واقع نهراسید و بازگشت به آغوشِ بچه هایش را به دنیای‌اش فروخت.اما استونِ esay a که در بازی ناخواسته‌ای که برایش رقم خورده بود کم نیاورد و نشان داد تقدیر آدمی از میان همین نگاه آدم‌ها نسبت به ما بیرون می آید اما سر آخر این ما هستیم که آن را می‌سازیم.جنیفر لارنسِ استخوان زمستان که مردانه بالای سر خانواده‌اش ایستاد و نگذاشت متلاشی شود حتا اگر شده به قیمت آن شب کابوس‌ناک برایش تمام شود.راسل کرویِ سه روز بعد که به هر قیمتی شده نگذاشت سیستم بیمار و ناکار آمد خانواده‌اش را از او بگیرد.ناتالی پورتمنِ قوی سیاه که پای تعهد‌اش به اجرای نمایش ماند، اسیر سیاهی شد اما بر روی سِن رستگار شد. 

اینها که گفتم نمونه‌های کوچکی از ایمان و ممارست در عشق بودند که توی همین یکی دوساله از دل فیلم‌ها بیرون آمده‌اند و همین طور که سینما نگار داشت یک ساله می شد، ما را به ادامه ی مسیر هایی که در آنها گام بر می‌داریم تشویق کرده‌اند. قصه‌ی این عشق و ایمان همچنان ادامه دارد...       

 تا یادم نرفته این را هم باید بگویم:

جوادجان خسته نباشی.

   + حسین جوانی ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()

برای سالروز تولد علی حاتمی

این نامه را دو سال پیش و در شبی پاییزی نوشتم. آن روزها حال کسی خوب نبود و امروز که تولد مرد بزرگ سینمای‌مان است و دوباره اتفاقی این نامه را پیدا کردم، دیدم فرقی با دو سال پیشمان نکرده‌ایم. یادم افتاد که مردان بزرگ و یاد و آثارشان بهانه‌هایی هستند برای سبک شدن در محضر خاطرات یگانه ای که آنها برای‌مان جاودانه کرده‌اند.

علی آقا تولدت مبارک ولی حال ما هنوز هم خوب نیست. 

این سان که روزگار شد از مردمی تُهی

 علی آقا؛ سلام

نمی‌دانم آن جا ساعت چند است اما این جا یک و نیم شب است. باران نم نم می‌بارد و شیشه اتاق من را اشک آلود کرده، از تکانی که توی درخت ها افتاده معلوم است که بیرون سوز بدی می‌آید.اما اتاق من گرم است.

امیدوارم مزاحم نشده باشم!

 راستش را بخواهید دلم برای‌تان تنگ شده قصد دارم دو سه کلمه با شما درد دل کنم دلم باز شود. آخر می دانیدحال روزم زیاد خوب نیست توی روزنامه خواندم که خانه «مادر» را خراب کردند. باورم نمی شود کسی بتواند این کار را بکند آخر چطور دل‌شان آمده است آن حوض را خراب کنند؟ آدم این قدر سنگ دل می‌شود؟... گمانم اصل کار همان حوض بوده: شبانه، طوری که حتا خودشان هم نفهمند حوض چه شکلی دارد رفته‌اند سراغش، حوض را که قلب همیشه تپنده مادرانگی بود خراب کرده اند، بعد صبح رفته‌اند و ترتیب بقیه خانه را هم داده‌اند. روی آن همه زیبایی برجی می‌سازد که تا آسمان می‌رود. بخواهی نوکش را نگاه کنی کلاه از سرت می‌افتد. کلاه؟ من را ببین، این روزها که کسی کلاه سرش نمی‌گذارد، بگذارد هم مردم تو صف می‌ایستند از سرت بَرش دارند که یک وقت سرشان بی‌کلاه نماند! در این گرگ زمانه که برادر از برادر می‌دزد کلاه به چه کار می‌آید؟ چه می‌گفتم؟ آهان برج. چهل طبقه می‌روند بالا توی هر طبقه هم چهار واحد می‌سازند. نیت‌شان البته خیر است بی‌مُسکنان را مَسکن‌دار می کنند اما به چه قیمتی خدا عالم است. آن روزها که شما مادر را ساختی همه مسخره کردند که:" فلانی ببین دلش به چه چیزا خوشه، خیالش اگه برگردیم تو خونه مادری و تن به زندگی مدرن ندیم همچی درست می‌شه". آن روز‌ها نفهمیدن علی آقا. حالا هم نمی‌فهمند.اون چیزی که توی آن خانه ها بود به زور ال سی دی بزرگ و اینترنت و سیستم شوتینگ و هزار جور امکانات دیگر بر نمی‌گرده، اصلا توی ذات این خونه‌های قوطی کبریتی نیست که چُنین مهر و صفایی رو خلق کنند. عروس لَنگ را هر چقدر هم که خوشگل کنید آخرش می‌لَنگد.حکایت این آپارتمان‌ها هم همین است. از همین چیز‌های کوچک و این به اصطلاح ضروریات دنیای مدرن شروع می‌شود چشم باز می‌کنیم می‌بینم ای دل غافل روی یک محله قدیمی بزرگراه درست کردند رفت پی کارش. روی خروارها خاطره، خروارها آسفالت می‌ریزند و گوشی دستشان نیست که این‌ها خانه نیستند که از بین می‌روند آداب و رسوم و سبک زندگی است که از بین رفته. حالا اگر درجا هم از بین نرود به مرور زمان که این اتفاق می‌افتد.توی ماشین آخرین مدلمان می‌نشینیم و همین‌طور که داریم توی یکی از همین بزرگ‌راه‌ها گاز می‌دهیم و به آخرین موسیقی لس آنجلسی که از اینترنت دانلود کرده‌ایم گوش می‌دهیم به سرعت از کنار بدبختی که گوشه بزرگ‌راه ایستاده می‌گذریم. همه‌اش همین است. چه شده به این جا رسیدیم که برای آن‌هایی که حوض خانه مادر را خراب کرده‌اند مهم نیست. ناراحت‌تان کردم می‌بخشید آخر می‌دانید دور زمانه بدی شده حال روزمان شده حال روز «حاجی واشنگتن»، جملگی ضایع شده‌ایم .ضایع که چه عرض کنم گویی به یکباره یادمان آمده دختر دوردانه ای داریم که از ما دور است و ما دل تنگ او زمین و زمان را هم که به هم می دوزیم افاقه نمی‌کند حالا او به فرنگ رفته یا ما غربت نشین چه فرقی می‌کند مهم دل تنگی است که گریبان آدم را می‌گیرد و دل و دماغ  به آدم نمی‌گذارد و زندگی را سخت می کند.با یک گوسفند قربانی کردن هم از بین نخواهد رفت. خدا کند کارمان به امام زاده داوود نکشد. شما که به خلوت انس نزدیک ترید دعای‌مان کنید. که دلمان عجیب تنگ است. حال دل ما که هیچ، حال و روز سینما هم خراب است یک فیلم های می سازد و توی سینماها نشان می دهند آدم خجالت می کشد از عقل و شعوری که خداوند به ما داده... اسم خودشان را هم گذاشته اند هنرمند. راست گفته بودید شما که مدرسه هنر مزرعه بلال نیست. اما کجاست آن گوش شنوا. شان و منزلت چیزی که از دست رفت دیگر جمع کردنش با خداست.وقتی کاری به این نداشته باشی که شخصیت‌های فیلم‌ت چه می‌گویند، چه می‌پوشند، کجا زندگی می‌کند و از همه این‌ها مهم‌تر اصلا برای چی زندگی می‌کنند؟ همین می شود دیگر. آن روز‌ها که شما فیلم می‌ساختی سینما شکل دیگری بود و فیلمِِ فیلم ساز حیثیت و آبرویش؛ همین می شد که شخصیت کارگردان به دل فیلم نفوذ می‌کرد و بخشی از شاکله آن می‌شد، فیلم سازی آن موقع جرات می‌خواست چرا که فیلم‌ساز با فیلم‌اش بخشی از وجودش را به نمایش می‌گذاشت. این روز ها و با این دوربین‌های دیجیتال دیگر کسی مثل شما جرات نمی‌کند شمشیر را بدهد دست غلامرضای عقب مانده تا او بگوید:"من آقامم، سلطانم. سلطان حسین قلی خان ناصری... خسته شدم از بس که مُردم"... گویی کسی دیگر به این فکر نمی کند که باید بار آن تعهد از دست رفته را به دوش ساده دلال نهاد... ببینید دکتر شفیعی کدکنی چقدر زیبا حال روز ما را به شعر در آورده:

این سان که روزگار شد از مردمی تُهی

و آورد روزگار بهی روز به کوتهی

گفتار انبیاء و حکیمان تباه گشت

هر رسم و راه گشت به بیراهه منتهی

بگداخت هر چه هوش و هنر پیش ابتذال

پرداخت جا ز عقل و ادب جهل و ابلهی

یک تن برون ز خانه نیاید ز لاغری

یک تن درون خانه نگنجد ز فربهی

شود گُربُزی نشانه‌ی مردانگی و بُرد

مرزی که بُد میانه‌ی شیری و روبهی

زاری و زاریانه انسان به عرش رفت

در آرزوی دیدن ایام فرهی

گویی خدایِ ما که محیط است بر جهان

و او راست بر سراسر هستی شهنشهی

چندان به کار گسترش آسمان بُود

کز زاره زمین دگرش نیست آگهی!

سرتان را درد آورده ام ببخشید. چند وقت پیش جای شما خالی رفته بودم سینما، «بی پولی». دخترتان بازی کرده بود. راست اش را بگویم برای دیدن لیلا خانم رفته بودم سینما با هنرمندی اش خاطره شما را زنده می کند برای ما. راستی نیستید تا ببینید خدا چه نوه های نازی به شما داده...  

صدای اذان صبح می آید. اسباب شرمندگی شد برای من. توی این بی وقتی شب مزاحمتان شدم. به آقایان گرجی و خلیلی و لایق و فردین و خانم چهر آزاد سلام مخصوص برسانید.

هر وقت که محو تماشای درب کهنه چوبی خانه‌ای قدیمی می‌شوم یا از دالانی تاریک می‌گذرم و نور خورشید چشمم را چند ثانیه ای بسته نگاه می‌دارد به یاد شما می افتم. در فاصله میان آن نگاه خیره و چشمانی که به جمال نور خورشید باز می‌شوند کسی زندگی می‌کند که خاطره‌اش هم‌چون تکثیر رایحه خوش نان سنگک همیشگی است.  

 

 

 

 

   + حسین جوانی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()

الیزابت تاون چه ربطی به ماه رمضون داره؟!

الیزابت تاون چه ربطی به ماه رمضون داره؟!


مسئله اینجاست که خدا چرا در ماه رحمت‌اش ما را از بعضی کارها،که خوشی های اولیه‌ی زندگی هستند، منع کرده ؟ این چه مهمانی است که مهمانانش به نخوردن دعوت می‌شوند و در بهترین روزهایش اگر نخوابی و شب زنده داری کنی بهتر است؟ حالا آنها که روزه بگیر هستند کمی دستشان آمده این چیزها را، ولی برای آنها که نمی‌گیرند چطور می شود توضیح داد خدا ما را به جشن نیستی، نبودن و درک و کشف این فقدان مهمان کرده و تازه به بندگانش واجبش هم کرده؟
درو «مجبور» است برای تحویل گرفتن جسد پدرش به الیزابت تاون برود. سر راهش توفیق اجباری نصیبش می شود و مورد مهر و محبت کلاری قرار می گیرد. در الیزابت تاون به جای مراسم ترحیم و سوگواری، جشن «نبودن» پدرش برپاست. همه دور هم جمع شده اند، شادند و بیشتر از همه در فکر یادبودی هستند که یاد و خاطره‌ی پدرش را زنده نگاه دارد. درو مستاصل است و نمی فهمد و نمی تواند هم بفهمد . بیشتر دوست دارد به برنامه‌ی زمان بندی خودکشی اش برگردد. پایش به هتلی باز می شود که به اسم عروسی یک سبک زندگی را جشن می گیرند و حرف زدنش با کلارا به «شب زنده داری» تبدیل می‌شود و طلوع فردا می‌شود آینه‌ی وصال.
این به اجبار مهمان جشنِ نبودن شدن پاداشی دارد که با شب زنده داری نصیب‌مان می‌شود. کسی هست که این پاداش را نخواهد؟
اما تمام قصه این نیست. به فرض که نصیب‌مان شد. چقدر به نگه داشتن آن تواناییم؟پس داستان می شود به ثمر رساندن این پاداش . کارمان را که درست انجام بدهیم. از سطح که بگذریم و پاداش را آنگونه که هست و نه آنگونه که می خواهیم دوست بداریم، همه چیز درست پیش خواهد رفت. تازه دستمان می آید که چرا مهمانی ما یک جشن است. باید جشن باشد تا مدعوین، ما را به آن لحظه سرنوشت‌ساز رهنون سازند. به آن نگاه. به آن پیوند ناگسستنی. بعد از این، همه چیز حل است. جشنِ نبودن کار خودش را کرده است و پاداش، نقشه‌ی راه را هم در اختیارمان می گذارد.اصلا برنامه ریزی‌مان می کند.تنها آنها که سختی سفر جاده ای را به جان می‌خرند، لذت یک سفر واقعی را دشت می کنند. و چه سفری شیرین تر از سفر وصال؟در راه هم می توانید تمام این نیستی را به باد زندگی بسپارد.
بقیه اش توضیح واضحات است. حرفم را زدم.
برای آنها که از این سفر جا مانده اند اما هنوز نور امیدی هست. مادر درو همان اولش می‌گوید:«اگه این نشد یکی دیگه» در رحمت الهی همیشه باز است.
و برای آنها که منتظر پاداشند: همراهتان را همیشه شارژ نگه دارید و مواظب پشت سرتان باشید. خودش می آید و روبه راه تان می کند.

   + حسین جوانی ; ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٧
comment نظرات ()

یادداشتی در استقبال جرم مسعود کیمیایی

درباره‌ی کیمیایی سوم:

سلامتى باغبانى که زمستان‌اش را از بهاراش بیشتر دوست دارم

جزئیات است که مهم است؛ خیلی هم مهم است. اینکه وقتی فیلم را می‌دیدی کجا بودی؛ چند سال‌ات بوده؛ در چه شرایط روحی بودی؛ توی زندگی چقدر جلو رفته بودی؛ و فیلم را با کی‌ها دیدی؛ رفیق‌هایت کی بودند؛ شرایط زمانه چطور بود... و این‌ها تازه اول راه است، اول راه ورود به دنیایی که کیمیایی با سینمایش می‌سازد. آن‌هم با هر «فیلمِ مسعود کیمیایی». شاید لازم باشد بیشتر از این‌ها بازش کنم، ولی خلاصه این‌که به‌نظرم سینمایِ کیمیایی را می‌شود به سه بازه‌ی زمانی تقسیم کرد: قبل از انقلاب، بعد از انقلاب تا اعتراض، و از اعتراض تا به امروز.

کیمیایی در هر زمانه طرفداران خود را پیدا می‌کند با همان حرف‌ها و تفکرات طرفدارن جدیدی می‌یابد. همه‌ی آنها که یک‌جورهایی حتا ته دل‌شان با فیلمی از مسعود کیمیایی حال می‌کنند حواس‌شان نیست، کیمیایی بخشی از عشق آنها نسبت به سینماست. بخشی از فرآیند رشد و بالندگی در فهم هر چه بیشتر دنیا، فهم سینما و امکانات و محدودیت‌هایش. هر نسلی کیمیایی خود را دارد اما کیمیایی همان است که بود. می خواهم از کیمیایی خودم برایتان حرف بزنم: کیمیایی سوم. 

دچار

یعنی عاشق

و فکر کن چقدر تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد

سهراب سپهری

اعتراض / مگه نمی‌خواستی بزنی؟ بزن!

می‌خواهم از روزی شروع کنم که برای اولین بار دچار جادوی «فیلمی از مسعود کیمیایی» شدم. پیشتر البته ضیافت را دیده بودم اما بچه‌تر از این حرف‌ها بودم که چیزی حالی‌ام شود. این‌بار فرق می‌کرد. دوران پُرالتهاب اصلاحات بود و من هم مثل همه جوان‌های آن موقع سرم توی روزنامه‌های رنگارنگِ آن روزهای خاطره انگیز.

با دخترعمو، پسرعموها رفته بودیم سینما فلسطینِ اهواز. محیط خفه‌ی سینما و هوای گرم سالن روی‌ام تأثیر گذاشته بود. محو دیالوگ‌ها و رفتارها و شیوه فیلم‌برداری شده بودم. لحن حرف زدن امیرعلی و اینکه برای شرف ناموس‌اش دوازده سال را کشیده و حالا که بیرون آمده جایی ندارد میان آنها که تمام عمرش را صرف آنها کرده است: نه عشقی، نه مأمنی، نه کاری. زمانه جوهرش را کشیده و آدم‌ها جوری حرف می‌زنند که او نمی‌فهمد. حا‌ل‌ام جا آمده بود. یاد دوران کودکی افتاده بودم که تلویزیون استانی هفته‌ای یک بار مردی که به زانو در آمد را پخش می‌کرد و من تک‌تک نماها را حفظ بودم.

دل‌ام با امیرعلی یکی بود. می‌فهمیدم که چهره‌اش نشان نمی‌دهد ولی تمام وجودش درد می‌کند. بعد هم که آن کات‌های عجیب‌وغریب و صحنه‌های خروس‌بازی و خون. دل‌دل می‌کردم صحنه‌ها جوان‌ـ‌‌جغله‌های فیلم رد شود و دوباره امیرعلی را ببینم، که چطور  راه می‌رود و یا ابرو درهم می‌کشد یا واکنش‌اش نسبت به این اوضاع چیست؟ و جوان‌ها تکثیر امیرعلی بودند در زمانه‌ای که مثل امیرعلی زندگی کردن کار هر کسی نبود و زندگی لهجه ای دیگر داشت اما، آخر عاقبت همان بود. عشقی که از دست می‌رود و غروری که هر روز لگدمال می‌شود و خواهی‌نخواهی روزی می‌رسد که مثل  دُمل چرکین عفونت‌اش را به تن جامعه‌اش بریزد. امیرعلی آن‌قدر مرد بود که ایستاده بمیرد، زیر باران. و چه شکوهی. لذت‌بخش‌ترین بخش هنرِ سینما وقتی است که کارگردان‌ها نهایت احترام‌شان را نثار شخصیت‌هایشان می‌کنند و مرگ‌شان آینی می‌شود خودخواسته: درست مثل اینکه کسی در تدارک عزای خود باشد؛ مثل سه‌شنبه‌ها با موری، مثلِ مادرِ علی حاتمی. -خوش به حال کارگردان‌ها چه عشقی می‌کنند.- هیچ متوجه‌ی نماهای شعاری و گل‌درشت و چه می‌دانم، نمادین نشده بودم. وقتی در دل جنگلی باتلاقی به دنبال گل عشق می‌گردی مهم نیست خیس شوی مهم رسیدن است و میل به رسیدن. اینها را بعدها در اقتباسِ اسپایک جونز دیدم و یاد گرفتم. وقتی آخر فیلم کافمن با خودش می‌گوید: گور بابای قوانین از پیش تعیین شده، من اینطوری دوست دارم. پس همین‌طور هم درست است. کیمیایی چنین آدمی است و چنین مخاطبی هم می خواهد. از  ظاهرِ پاشان فیلم‌هایش معانی واحدی رخ می‌نماید و این یعنی، این «آخرین مرد مقاوم» ما هنوز یک حرف می‌زند و این یعنی درست یا غلط می‌توان به او اطمینان کرد. که چند صباحی بعد زیر حرف‌اش نمی‌زند.

 

سربازهای جمعه / انعکاس سرد آهنگ صبور این علف‌های بیابانی

چند سالی گذشته، حالا ما شده بودیم یکی از همان جوان‌ـ‌جغله‌های اعتراض و آنها شده بودند سرباز: سربازهای جمعه.

سربازهای جمعه را در سینما هجرت کرج دیدم، بازهم در جمعی خانوادگی. هنوز چیزهایی که می‌گفتند از سطح درک من خارج بود. دلم می‌فهمید، عقل‌ام نه. سربازها دنبال دعوا و دردسر و چاقوکشی نمی‌گردند، می‌خواهند "باشند". بخشی از بازپس‌گیری حق از ظالم؛ حالا گیرم با طرز تفکر کیمیایی. این بودن، خود را به مثابه عنصری مفید به جامعه فهماندن، و بخشی از جمعیت و مردم و تمدن و تاریخ شدن درد دارد. باید پای‌اش ایستاد. این حرف‌ها آرمانی است؟ زمان‌اش گذشته؟ من که توی آن سالن تاریکِ نمور این چیزها حالی‌ام نبود: نقره را می‌دیدم که ذره‌ذره آب می‌شود، و سربازها را می‌دیدم که ذره‌ذره خُرد. بهانه‌اش اعتیاد بود و مغزش چیز دیگر. دست‌ام را زده بودم زیر چانه‌ام و شعر شاملو را گوش می‌د‌ادم: در اینجا چار زندان است/ به هر زندان دو چندان نقب... و بیشتر فرو می‌رفتم در صندلی‌ام و به خودم فشار می‌آوردم تا ربط و رابطه‌ها را پیدا کنم تا گره‌ای را شده به دندان، بگشایم. و آن تصادف آخر فیلم و نمای پایانی با پس‌زمینه‌ای باستانی بر دیواری از مترو قلقلک‌ام می داد، که انگار دنیا دارد اندازه‌ی فهم من از دنیای کیمیایی بزرگ‌تر می‌شود. دنیا جایی شده که دیگر نمی‌شود زیر پل عربده کشید. (عربده کشیدن اصلاً یعنی چی؟) و یا پدری بچه‌اش را می‌فروشد. و سیاهِ عزا بخشی از تحمل بار زندگی است، و مهم است از کجا می‌رسد و از دست چه کسی. تا کجاها باید رفت تا به آیین این سربازها در بیایم؟ که روزی انقدر بزرگ شوم که... ولش کن. سوءتفاهم می‌شود.

 

حکم/ آن مادیان سرخ یال بازتاب واژه بود در یگانگی تصویر...    

امیر قادری در مجله فیلم ماجرای شبی را نوشته بود که کیمیایی مرام‌کُش‌اش کرده بود و برده بود خانه‌اش تا آخرین فیلم‌اش، حکم، را نشان‌اش بدهد. به روی‌اش هم نیاورده بود و همین بیشتر اذیت‌اش می‌کرد. آن نوشته، چند جمله‌ی کلیدی داشت که نشان می‌داد قادری برخلاف خیلی‌ها دنیای کیمیایی را می‌فهمد: «کلید تماشای فیلم همین‌جاست. این که دیگر هدفی در کار نیست. با آدم‌های پادر هوایی درگیریم که نه قرار است انتقام کسی را بگیرند و نه برای هدفی بمیرند. آدم خوب‌های داستان تردید دارند و قاطعیت و قدرت مال آدم‌ بدهایش است... با چند تا موقعیت غریب با نمک گریه‌دار روبه‌رو هستیم که فقط یک جوری باید ردش کنیم. پس عیارهای معمول برای ساخت چنین فیلمی دیگر جواب نمی‌دهد. وای که کیمیایی چه قدر فرق کرده است.» (این "فرق کردن" کیمیایی اسم رمز تغییر نسل‌هاست. بگذریم)

با برادرم فیلم را در سینما سپیده دیدیم. هوای سالن خشک و مطبوع بود و آن دالبرهای بالای پرده‌یِ جلویِ سن هم مثل همیشه اُفتاده بود روی پرده‌ی نمایش، و مخل تمرکز بود. از فیلم خوش‌ام نیامد. اغراق و تصنعی داشت که دفع‌ام می‌کرد و به شکل باورناپذیری پرت‌وپلا بود. یک مصاحبه تاریخی هم در مجله فیلم انجام شد و حرف‌های کیمیایی را خواندم و یک‌جورهایی از فخرفروشی‌اش به دوست قدیمی‌اش خوش‌ام نیامد. این دیگر چه رسمی است «آقای مرام و معرفت»؟

گمانم یک سالی گذشت. روز سرد زمستانی بود و من سوار اتوبوس بودم و از اراک(محل تحصیل‌ام) به خانه برمی‌گشتم. حاشیه جاده تا کوه‌های کم ارتفاع نه چندان دور، پوشیده از برف بود. داخل اتوبوس اما گرم. نفس‌های مسافران کم‌کم داشت آهسته‌تر می‌شد و چشم‌ها سنگین‌تر، که کمک راننده سی‌دی حکم را گذاشت. «و قاعده دیگر شد». به یک‌باره تمام آن‌چه را از زمان اعتراض دوست داشتم بدانم به درون‌ام سرازیر شد. هنوز که هنوز است -و چند سالی از آن واقعه گذشته- دقیق نمی‌دانم در آن شب چه شد و یا تا آن شب بر من چه گذشته بود که به یک‌باره چنین شد.

اصالت؛ حکم درباره اصیل بودن است. یگانگی، کیفیت و تنهایی که با خود به همراه می‌آورد، پس تسکینی باید: سینما. «چقدر خوبه که آدم تو خونش سینما داشته باشه.» و مرزی اگر نباشد میان این دو دنیا، از هم‌آمیزی این دو، آدم‌هایی زاده می‌شوند که از جنس زندگی عادی نیستند. عجیب‌اند و عجیب رفتار می‌کنند. از آرمان‌هایشان می‌برند و دل به تقدیری منحوس می‌دهند. از آن سو حکم درباره‌ی سینماست. داستان عاشقی که تا ته خماری اعتیادِ عشق‌اش می‌رود، تا وقتی در قتلگاهِ خود، پایانی سینمایی را رقم می‌زند تمام آدم ها و سرنوشت‌شان را در نوع مردن خود سهیم کند: یا مثل معشوق تا ته‌اش می‌روی، یا مثل معروفی فکر می‌کنی بعد از این همه عمر درسی از یک جوان گرفته ای که فکرش را هم نمی کردی، و یا مثل سهند در آن درگاه، بی‌خاصیت، ایستاده‌ای و نمی‌فهمی -و نخواهی فهمید- که همه‌ی حکم باران آخر فیلم است و آن مردی که با چتر زیر باران قدم می زند تا گذشته‌ی معروفی و خانواده‌اش را با مرگ محسن یکی کند؛ قصه‌ی ازدست‌رفتن اصالتی که زمانی تمام زندگی بوده، عشق‌هایی که مالیخولیا شده، چاقوهایی که تفنگ شده، و رئیسِ تازه به دوران رسیده‌ای که منحرف می‌نماید و بادبادک‌هایی که بنده‌ی حزب باد شده‌اند و... آن‌وقت تو مشت به دیوار می‌کوبی و می‌ترسی پلیس‌ها سر برسند. واقعاً که!

 

رئیس/ حرف هفت تیر پُرو باور کن  

 رئیس را در سینما ساویز کرج دیدم، در جمعی خانوادگی. خوشم آمد ولی نه خیلی. «می‌کشمت قدیمی‌یه ولی من می‌کشمت». همین است، میان گذشته و حال چنین مرز باریکی است و نباید گذاشت عاشق به جایی برسد که برای نجات معشوق به آن برگردد. پس باید دنبال ریشه‌های درست گشت تا درمانی حاصل شود. پدری که می‌آید و ماجراهایی که با خودش می‌آورد، و گشایشی اگر هست کلیدش از بین بردن رئیسی است از جنس رئیسِ حکم. هر چند رئیس هم یکی از همان جوان‌هایی است که کیمیایی زندگی‌شان را پیشتر زیاد نشان‌مان داده و حالا دُمل چرکینی شده که سر باز کرده. می‌شود به این چیزها فکر کرد و دل به دلِ تمام ارجاعات کیمیایی داد، که مجموعه‌ای عظیم برای ارجاع به خود دارد، تا از طریق اشاره‌های مختصر چند دقیقه‌ای فیلم‌اش را جلو بیندازد و داستان‌های بی‌پایان‌اش را خلاصه‌تر. و یا نشست و کیف کرد که چطور سخاوتمندانه  به شخصیت‌هایش تشخص می‌دهد. از نوع پارک کردن پژوسوارها و راه رفتن قریبیان بگیرد تا کت‌وشلوار سفید رئیس و شیوه ادای کلمات آن پسر ناموس دزد. رئیس هرچقدر هم که ظاهراً فیلم بی‌سرو‌تهی باشد اما نمی‌شود از جوان اول‌اش گذشت که هوشیارانه به اسلحه‌اش تکیه می‌کند و می‌ایستد ولی خوب می‌داند اگر به آخر خط رسید می‌توان و باید به شانه‌هایِ پدری آرمید. حداقل‌اش این است که من چنین جوانی را بهتر از جوان سنتوری می‌فهمم. و معقول‌تر می‌دانم.

 

محاکمه در خیابان/ ای خدا شهر من کو؟

دیگر دست‌ام آمده است که دیدن «فیلمِ مسعود کیمیایی» راه و روش و آیینی دارد. کیمیایی به این راحتی‌ها کسی را به دنیایش راه نمی‌دهد  و اگر داد به این راحتی‌ها رهایش نمی‌کند. اسیر می‌شوی!

روزهای سخت پاییز 88 را یادتان هست؟ تک‌وتنها رفتم سینما سپیده و آن جلو نشستم. تمام قسمت جلوی سینما مال من بود و من غرق شدم در داستان یک روزِ بزرگ در زندگی امیر و سرِ صحنه‌های نکویی یک‌دلِ سیر گریه کردم. در راه برگشت به خانه حال عجیبی داشتم. وقتی رسیدم خانه ظرف 45 دقیقه نقد بلندی نوشتم(یا بهتر است بگویم ازم زد بیرون) و اولین نوشته‌ی چاپ شده از من، شد نقد محاکمه در خیابان: «نکویی از آن دست آدم‌هایی است که در خانه‌اش سینما دارد(یادتان که هست قبلاً کی تو خانه‌اش سینما داشت؟) نکویی از جنس سینما و شخصیت‌هایی است که باید در فیلم‌ها دنبال‌شان گشت. بی‌دلیل نیست که باید در مقابل پرده زخم بخورد، از ابتدا نیز برای چیز دیگری از پس پرده پا به این دنیای کثیف گذاشته است. ساحت او این دنیای پُر از خیانت و دورویی و نارفیقی نیست. چه، او از دنیایی مردانِ مرد آمده است. نکویی درست مثل قربانی کردن برای سلامتی، می‌میرد تا امیر زنده بماند. کیمیایی نکویی را از دنیای شخصی‌اش احضار کرده تا پیش‌مرگِ جوان غیرتی مدرن‌اش بشود. تاوان این زندگی و لبخندها قربانی کردن نکویی بود ... حبیب دستِ سیاه از روغن‌اش را می‌گزد تا خبر ناموس فروشی مرجان را به امیر بدهد و نسیم(همسر نکویی) دستان سیاه از خون‌اش را می‌شورد تا قاتل را تنها بگذارد: باید خون نکویی با چاقوی خیانت می‌ریخت تا چاقوی امیر بر تن عبد ننشیند، باید آن اشک‌های سیاه از گونه‌های مرجان جاری می‌شد تا حسادت امیر فروکش کند.

نباید برای مردن نکویی ناراحت بود او از پسِ پرده سینما آمده بود تا بمیرد. او که خیلی دیر معنی نگاه‌های هرزه زن‌اش به شریک‌اش را فهمیده بود زندگی‌اش را نثار زندگی دیگری کرد. فقط اوست که معنی لبخند تلخ عبد را می‌فهمد. و فقط اوست که می‌تواند در این دنیای پُرفریب لبخند شور انگیز عشق را بر لبان دو عاشق بنشاند. چرا که او جلوه دعایی است که گل‌فروش در حق امیر کرده است: "خدا این خوشی و ازت نگیره"»

***

تا همین‌جایش هم خیلی حرف زده‌ام برای این‌که نشان دهم کیمیایی برای من نه یک فیلم‌ساز صرف، بلکه بخشی از زندگی‌ام است: بهانه‌ی خیلی از دوستی‌ها و رفاقت‌ها و بحث‌ها و مجادله‌ها. از همین الان آماده‌ی جرمام: «آن‌که جزای جرم را می‌پردازد، حلقه‌ای از زنجیری که بر پای‌تان است را می‌گسلد و با رنج و اندوه، بهای شادی ناپایدارتان را می‌پردازد!» (عیسی پسر انسان - جبران خلیل جبران) (این جمله تحت کپی رایت لبوفسکی بزرگ است.)

 

   + حسین جوانی ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٧
comment نظرات ()

استخوان ساز

 

دست خودم نیست. استعداد عجیبی دارم عاشق فیلم هایی بشوم که سازندگانشان شخصیت هایش را برای رسیدن به یک زندگی ساده زجر می دهند.روح آشپز خانه(Soul Kitchen-2009) فاتح آکین از آن فیلم هایی است که ما ایرانی ها بایدآرزو کنیم کسی مثل مهرجویی بسازدشان.

و حرص می خورم از اینکه اگر آن چیزی را که دلم می خواهد در مورد این فیلم بگویم را اینجا بنویسم، اینجا را می بندند. پس فعلا به افتخار همین عکس و به یاد استخوان ساز ترکی.

 

   + حسین جوانی ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢
comment نظرات ()

دایی رو عشق است

باید در ترویج و تحسین این حرکت جامعه ساز کوشید.

لذت تماشای گلی که عرف مسموم جامعه را به سخره می گیرد از بزرگترین لذت های این روزها بود.

پرسپولیس٢- استیل ١

 

 

   + حسین جوانی ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٧
comment نظرات ()

پس این دنیا را کی باید در آغوش گرفت دود؟

 

آن شب من دراز کشیده بودم روی تخت و گمانم زندگی نامه ی امیل زولا را می خواندم. آنجایش بودم که زولا تصمیم گرفته  بود وزن کم کند. من هم توی همین فکر ها بودم شاید. خلاصه، مسعود آمد توی اتاق و همین طور که یک لقمه از غذای بچه ها می زد نمایش نامه ای داد دستم که « اینو این پسره اتاق روبرویه نوشته » روی مودش بودم، دستش گرفتم. خوب بود. سطح اش از کل دانش بچه های بازیگری و ادبیات نمایشی دانشگاه بالاتر بود.ولی خوب اشکال هایی هم داشت.آن پسر اتاق روبه رو یه ، پسر سر به زیر عینکی بود که تمیز و مرتب بود و از آن مدل آدم هایی که آخر نماز هایشان سلام می دهند به جمیع انبیا و صادقین و صالحین. فقط همین را می دانستم و حالا داشتم نمایشنامه اش را می خواندم. از آنجا که از آن مدل آدم هایی نیستم که در دوستی پیش قدم  باشم فقط دیده بودمش و حالا تازه از روی نوشته ی که دستم بود فهمیده بودم اسمش میثم است. برای خودم پایه ی خوابگاه بودم و میثم تازه ترم اولش بود. این بود که زیاد هم ایرادی محسوب نمی شد. بگذریم. دارم به این فکر می کنم که اگر مسعود آن شب نمایشنامه را نمی آورد حتما این طوری هم پیش نمی رفت که من فردایش با میثم حرف بزنم و رک و راست ایراد بگیرم  او هم مثل همیشه و همه متعجب بشود که« تو که عمران می خونی خوب این چیز ها سرت می شه ها» و بعد توی یک کاغذ نظراتم را لیست کنم ،آن هم با مداد وخط ریز. و این آغاز یک راه بود و یک دوستی مستمر.بعد ها،یعنی همین یکی دوساله، میثم همان نمایش نامه را چاپ کرد. مسعود مثل این که دستیار سیلوس الوند شده و ما هم که معرف حضور هستیم. این همه فک زدم که بگویم کتاب دوم میثم چاپ شده که مجموعه داستان هایش است. خیلی خیلی  برایش خوشحالم. و امیدوارم همین طور تخته گاز برود حالا اگر به ما که این گوشه ها کنار خیابان آن هم زیر باران ایستاده ایم نگاهی کرد چه بهتر، نکرد هم فدای سرش.

 

یک ماجرای بامزه هم برایتان تعریف کنم حالا که تا اینجا را خوانده اید بد نیست. حدود یک ماه پیش بلند شدم رفتم تهران، دفتر نشر آموت که پنج شنبه ها جلسه ی نقد و معرفی کتاب دارند و مجری کارشناسش هم میثم است. من البته برای دیدن میثم رفته بودم که از اول سربازی ام دیگر ندیده بودمش والا این جلسات را جعفر مدرس صادقی خوب توصیف می کند. آنها که "من تا صبح بیدارم" را خوانده اند می دانند چه می گویم.بگذریم. ما به عنوان گل مجلس رفتیم نشستیم ردیف اول و گوش فرا دادیم به صحبت های شیرینِ بلقیس خانم سلیمانی ،که حالا که شخصیت اش را دیده ام ترغیب شدم بروم داستان هایش را بخوانم.آقای علیخانی هم پی در پی عکس می گرفت. جلسه هم بالاخره تمام شد و چای و شیرینی. ما هم گفتیم تمام شد رفت دیگر اما غافل از آنکه جناب علیخانی برای ارسال خبر این جلسه برای خبر گزاری ها از عکسی خاص استفاده می کنند. در این عکس که هر دو مهمان جلسه و مجری را در بر می گیرد یک کله ی کچل هم وجود دارد که همانا کله ی کچل شخص لبوفسکی بزرگ است. نامردی نکرده اند هر جا هم که دستشان آمده منتشرش کرده اند.

برگردیم به زولا و آن شخصیت استثنایی اش. توی چه فکری بود؟ بهتره منم بروم توی همین فکر ها هر چند او تا توی همین فکر ها بود رمان پشت رمان منتشر کرد و یواشکی از دست زنش کلی زیر آبی رفت ولی من ور قلمبیدم اینجا و هیچ کاری از پیش نمی برم.    

   + حسین جوانی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

باد

گفتی که:

« باد، مرده ست!

از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش

بر آسیاب ِ خون،

نشکسته در به قلعه بیداد،

بر خک نفکنیده یکی کاخ

باژگون.

مرده ست باد!»

گفتی:

« بر تیزه های کوه

با پیکرش،فروشنده در خون،

افسرده است باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت

شرمساری

از مردگان کشیده ای.

 این را،من

همچون تبی

ـ درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.)

 

وقتی که بی امید وپریشان

گفتی:

«مرده ست باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!» ـ

آنان که سهم شان را از باد

با دوستا قبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرد آب،

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:

« ـ زنده ست باد!

تا زنده است باد!

توفان آخرین را

در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش

ترسیم می کند،

کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند !»

 

(آنان

ایمانشان

ملاطی

از خون و پاره سنگ و عقاب است.)

***

گفتند:

«- باد زنده است،

بیدار ِ کار ِ خویش

هشیار ِ کار ِ خویش!»

گفتی:

«- نه ! مرده

باد!

زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت شر مساری

از مردگان کشیده ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام

 

        شاملو

 

   + حسین جوانی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

داستان ابرها

هر چقدر که بیشتر زندگی می کنم بیشتر دستم می آید که بزرگترین دستاورد بشری درد است. این از آن چیز هایی است که به قول اونامونو با استدلال و منطق جور در نمی آید خودت باید به دستش بیاوری و لمسش کنی. از همین روست که ما عزیزانمان را ناخواسته آزار می دهیم.و شریک شدن در درد دیگران و خود را هم درد آنها دانستن مهمترین تسکین ها و والاترین همبستگی هاست. باری! بهروز جان به دنبال عکس یا یک لینک ناقابل نگرد بخشی از بزرگترین دستاوردهایم را به تو تقدیم کرده ام:

پیش از اینکه بروم سر اصل مطلب برای آنها که احتمالا ممکن است بعضی چیز هایی را که می گویم حس نکنند چند نکته بگویم.

هر پادگان از چندین یگان و بخش های دیگری مثل بهداری و منبع آب و بخش برق و... تشکیل می شود. هر یگان شامل آسایشگاه سربازان و اسلحه خانه و احتمالا آشپزخانه و دستشویی می شود. در طول روز سربازان و تمامی درجه داران آن پادگان به انجام امور درون پادگانی می پردازند و وقتی ساعت اداری تمام شد از هر یک از قسمت های  یاد شده باید نگهبانی شود.هر نگهبانی شامل سه پست می شود که به شکل چرخشی بین سه نفر تقسیم می شود تا صبح شود و روز از نو روزی از نو. از آنجایی که باید نظارتی هم صورت گیرد در هر یگان یک نفر را می گذارند تا مراقب حسن انجام کار باشد. به این آدم می گویند: گروهبان نگهبان

در یگان خدمتی من رسم بر این است که ستوان ها هم گروهبان نگهبانی بدهند. و این یکی را دیگر حتما می دانید که ارتش "چرا" ندارد. خاطره ای که می خواهم تعریف کنم اولین شب گروهبان نگهبانی ام است!

این یک نکته را هم اضافه کنم که معمولا پادگان ها را در محیط های بسیار وسیعی می سازند و فاصله بین مکان های مختلف زیاد است. در پادگان ما این فاصله به شکل متوسط 5 دقیقه است: مثلا 5 دقیقه تا مسجد راه است 5 دقیقه تا پارکینگ و تازه از آنجا 5 دقیقه تا دژبانی(جمعا 15 دقیقه از یگان ما تا دم در پادگان راه است!)

ادامه مطلب
   + حسین جوانی ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()

پووووف

این روزا هم می گذره، من با این امید زنده ام

این وضعیت عوض می شه ، عوض می شه ، می دونم

 

خسته ام و بی حوصله ، اما به زودی با تمام شور و انرژی ام بر خواهم گذشت. شرمنده ی همه دوستان، وقت نشد که بهتون سر بزنم فقط رسیدم پیام ها را تائید کنم.

 

دعایم کنید.

 

   + حسین جوانی ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۱
comment نظرات ()