لبوفسکی بزرگ

روز نوشت ها و مطالب چاپ شده‌ي حسین جوانی

معرفی کتاب ظلم، جهل و برزخیان زمین- نوشته محمد قائد- انتشارات طرح نو

 

 محمد قائد

 

 

اگر ظلم از کفر بدتر باشد، جهل از هر دو بدتر است

hg

همین ابتدا باید توصیه کرد اگر دل‌بسته‌یِ عقاید خود و پای‌بند به فرهنگ اسطوره‌پرورِ ریشه دوانده در ذات ایرانی‌مان هستید به سراغ این کتاب نروید: قائد بی‌رحمانه و منطقی بحث می‌کند و حرفش را رُک و بی‌رودربایستی می‌زند: «مصدق هم از نظر روحیه و منش اعتقادی به توده مردم نداشت. مانند تقریباً همه‌یِ روشنفکران ایران در یک قرن گذشته، ملت را به عنوان تمامیتی رمانتیک و حماسی می‌ستود، اما مردم را به عنوان توده پا برهنه دمدمی مزاج تحقیر می کرد» یا «اول حماسه، بعد فاجعه. معرکه بگیرید؛ وانمود کنید که داریم قدرت‌های بزرگ را به زانو در می‌آوریم؛ رقیبان را به خیانت و دزدی و وطن‌فروشی متهم کنید؛ سطح مطالبات را چنان بالا ببرید که از میان رقیبان کسی نتواند روی دست شما بلند شود. وقتی ناکام شدید و همه به نتایج حداقل تن دادند، به مظلومیتِ تاریخی پناه ببرید و جهان‌خواران را مقصر اصلی معرفی کنید» زبان تُند و گزنده همراه با جملاتِ کوتاهِ گزین‌گویه‌وار و تأثیرگذار گاه خواننده را با شوک مواجه می کند: «خصلت جنبش‌های ایران: احساس آخرین فرصت، اصرار بر خواستِ حداکثری و رسیدن به نتایجِ حداقل».

اما ظلم، جهل و برزخیان زمین تنها به واکاوی فرهنگ و جامعه ایران نمی‌پردازد بلکه چنان‌که از عنوانش پیداست نجوا و فریاد در برخوردِ فرهنگ‌هاست. قائد معتقد است «گفتگوی فرهنگ‌ها نه آغاز شده و نه به رکود گراییده، بلکه همواره ادامه داشته است». برخورد فرهنگ‌ها گاه سبب شوک یا ضربه‌یِ فرهنگی می‌شوند و گاه «چنان نرم اتفاق می‌افتند که اقتباس حس نمی‌شود». قائد کتاب‌اش را بر مشاهداتی «در زمینه‌یِ مبادلات درون فرهنگی در ایران، پاره‌ای برخورد‌های میان فرهنگ ایرانیان، فرهنگ غربیان و فرهنگ عرب‌ها، و تصویری از آن‌چه چالش جاری مسلمانان خاورمیانه در برابر استیلایِ غرب تلقی می‌شود» استوار کرده و بیش از هرچیز از ورود به بحث‌هایی با انبوه ایسم‌ها، پیچیده‌نویسی و فَخرفروشی در کلام پرهیز می‌کند. چنان که ضرب‌آهنگ کلمات، جملات و سرعت انتقال اطلاعات با تقطیع‌های ناگهانی، که شیوه نوشتاری قائد است، باعث می شوند خواننده احساس کند در حال دیدنِ فیلمی مستند است که توسط تدوین‌گر خوش‌سلیقه‌ای تدوین شده است. قائد شمشیر را از تیغه‌اش می‌گیرد و هراسی به خود راه نمی‌دهد تا موضوع را اصلْ و برخورد با افراد را فرع قرار ‌دهد، درست برخلافِ شیوه‌یِ محافظه‌کارانه‌ای که متأسفانه در ایران رایج است. آن‌چه را که لازم است به شکل اصولی مطرح ‌می‌کند: طرحِ بحث، طرحِ پرسشِ صحیح، بررسیِ ابعاد مختلف بحث، سعی در یافتنِ پاسخی منطقی درخورِ فهم مخاطب فرهیخته و در انتها نتیجه‌گیری.

قائد ابتدا مفهوم خرده‌فرهنگ‌ها را توضیح می‌دهد: «خرده‌فر‌هنگ بودن به این معنی است که یک نحله فکری یا جهان‌بینی، گرچه قادر به تسلط بر کلِ جامعه و طرد همه‌یِ خرده‌فرهنگ‌های دیگر نیست، توان دفاع از موجودیت و حفظ ارزش‌های خویش را داراست و از سوی رقیبان به رسمیت شناخته می‌شود ... وجه مشخصه خرده‌فرهنگ‌ ممکن است طبقاتی، جغرافیایی یا زبانی باشد، یا فرد بعداً به آن بپیوندد (خرده‌فرهنگ‌ بزه‌کاران)، یا مربوط به فرهنگ جوانان باشد» و با آوردن مثال‌های متعدد از جوامع ایرانی در نهایت نتیجه می‌گیرد: «خرده‌فرهنگ‌ به معنی بخشی از کاشی‌کاری بودن است، نه کم‌اهمیت بودن ... حرکت فرهنگ معاصر سیاسی جهان در جهت کم‌رنگ شدن حق حاکمیت دولت‌ها دربرابر نیروی فزاینده‌یِ مردم و خرده‌فرهنگ‌هاست».

در فصل اول به پدیده ظهور طالبان و تروریست‌های مسلمان پرداخته می‌شود: عرب‌های ناراضی از وضعِ موجود معتقدند سر منشا گرفتاری‌های جوامع آن‌ها در جایی بیرون از خودشان قرار دارد و حالْ که همچون میانه‌یِ قرن بیستم نمی‌توانند دل به "پرولتاریای خارجی" ببندند تحولی در فکر "سودائیان عالم پندار" اتفاق افتاده است: «باید از حصار تنگ جوامع خویش خارج شد و خصم را در خانه‌اش گیر انداخت» می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت: «شبحی بر جهان سایه انداخته‌ است، شبحِ فرپاشیِ دنیای عرب و ریختن آوار آن بر سر همه کس و همه چیز.» و نگران بود از این‌که «نبردی که در سطح جهانی آغاز شده است دست‌کم تا یک نسل ادامه خواهد داشت».

در فصل دوم از «جنگ و خشونت به عنوان ابزار گفتگوی ‌فرهنگ‌ها» سخن به میان می‌آید و با بررسی موضوع تاریخیِ عهدنامه‌یِ ترکمانچای و ماجرای گریبایدوف که از عواقب این شکست تاریخی است به تفاوت نگاه به جنگ به عنوان ابزاری برای تسلط، که هم ادامه سیاست و هم فعالیتی اقتصادی، در دیدگاه مردمان شرق و دولت‌های غرب می‌رسیم و این‌که «طرز جنگیدن، صلح کردن، رشوه‌گرفتن و رشوه دادن نیز هر یک خود نوعی گفتگوی بین فرهنگ‌هاست.» در ادامه در مفهوم "ماشینِ جنگی" بحث شده، دشواریِ ساختن ماشینِ جنگی به عنوان ابزاری که به کشور اجازه می‌دهد در هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای خویش با کشورهای دیگر وارد جنگ شود به تفاوت میان فرهنگ‌ها مربوط است: «در تئاتر جنگیِ غربی انگار همه چیز جدی است؛ در تئاتر جنگیِ مشرق زمین انگار کلِ قضیه فیلم است».

 «فرهنگ‌ها بیش از آن‌که خشونت را کاهش داده باشند به آن مهار زده‌اند و سامان داده‌اند». هرچند می‌توان تشکیل دادگاه و مجامع بین‌المللی را به عنوان سازمان‌های مهارِ خشونت در نظر گرفت اما «فرهنگ‌ها زبان مشترک خشونت و رزم را راحت‌تر از زبان‌های ناهم‌گون امرِ قضا درک می‌کنند» پس متأسفانه «جنگ هم‌چنان کلام نهایی در همه فرهنگ‌هاست».

فصل سوم به تقابل و برخورد دو فرهنگ شفاهی و مکتوب اختصاص یافته است. چراییِ این‌که در ایران سخنان بزرگانی که منبر گرمی داشتند وقتی به شکلِ مکتوب در می‌آیند مورد استقبال قرار نمی‌گیرند و یا از انتشار آن‌ها جلوگیری می‌شود، بارزترین این برخوردهاست. «فرهنگ‌های شفاهی در شیوه‌ی زندگی اساساً متمایل به کلمات‌اند در حالی که فرهنگ‌های نوشتاری به جانب موضوع‌ها میل می‌کنند.»

 از سویی «مسلمانان به ستایش خویش عادت کرده‌اند و دوست ندارند کسی تصویری جز سراسر مدح از آن‌ها به دست بدهد» و وقتی در آثار مکتوب غربی موردِ قضاوت قرار می‌گیرند برآشفته می‌شوند و هویت خویش را در خطر می‌بینند و در دیگر سو غربیان غرضی بر این کار ندارند و می‌اندیشند «دقت مایه‌یِ بیزاری ذهنِ شرقی است». آیا باید علت را در «ناتوانی در فرق گذاشتن میان امر انتزاعی و انضمامی، میان حسی و تعقلی، و میان جز و کل» دانست؟ به هر حال دامنه بحث به واکنش همیشگیِ مسلمانان می‌انجامد: حکم ارتداد. و قائد سؤال مهمی را مطرح می‌کند. اگر فقیهی حکم ارتداد صادر کند و سپس بمیرد هیچ فقیهی نمی‌تواند این حکم را نقض کند، «وقتی می‌توان اصل شریعت را تفسیر و آرا جدیدی بر پایه‌یِ حکمِ خداوند به دست داد. چگونه است که رأی انسان‌های فانی باید غیرقابل تغییر بماند؟». این فصل سرشار از مثال‌هایی است از تقابل دو فرهنگِ شرقی و غربی به عنوان نمایندگان فرهنگ شفاهی و مکتوب. در انتها قائد نتیجه می‌گیرد «هر فرهنگی تنها در حالتی قادر به گفتگو با فرهنگ‌های دیگر خواهد بود که از مکتوب کردن محتوای خویش و از ارائه آن‌چه در چنته دارد نهراسد، قادر به دفاع از خویش هم بر صفحه کاغذ و هم در میدان زندگی باشد، و آن شیوه‌ی زندگی نگاه خیره‌ی دیگران را تاب بیاورد».

در فصل چهارم به این مسئله پرداخته می‌شود که در برخورد فرهنگ‌ها و یا حتی خرده‌فرهنگ‌ها صدمه روحیِ ناشی از شکست چه تأثیراتی می‌تواند داشته باشد و چه عواقبی به دنبال دارد. اما آن‌چه مهم است: «برخورد دو فرهنگ یا دو خورده‌فرهنگ، پیش از هر چیز تابع قوانین دو جِرم است: جِرم سنگین کم‌تر از جِرم سبک از چنین برخوردی تأثیر می‌پذیرد».   

در فصل پنجم به «اصلاحات دینی به عنوان مبحثی درون فرهنگی» نگاه شده است. در ابتدا استدلال می‌شود که «فرهنگ بر فطرت مقدم است» و همین مقدمه‌ای می‌شود برای ورود به بحثی انتقادی در آرا و اندیشه‌های شریعتی. قائد، شریعتی را محصول زمانه‌یِ خود و بیش از هر چیز، محبوبِ نوجوانان به خصوص نوجوانان و جوانان روستاییِ تازه به شهر آمده می‌داند، اندیشه‌های او را مخرب ارزیابی می‌کند و گاه با طنازی به برخی از آرا "دکتر" نگریسته است اما جدال اصلی بر سر مکتب تروریست‌پرورِ شریعتی‌ است. «بیگانگی با اداهای خرده‌فرهنگی اعیانی-متجدد که دَم از قحط‌الرجال می‌زد تا سلطه خویش را توجیه کند، حرمانِ ناشی از تماشای تنعمات بی‌حسابِ لایه‌های برخوردار، آنارشیسم ته‌نشین شده در فرهنگ این نوجوانان غالباً نیمه‌روستایی در برابر شهری که در آن کسی به کسی نیست، نهلیسم و میلِ پایان دادن به تمامی بدی‌ها حتی اگر به بهای نابودیِ جهان باشد، این فرض که حقیقت ناب زمانی درجایی وجود داشت اما بعداً در شلوغی گم شد یا سرقت شد و باید آن را یافت و کلاً مخالفت آشتی‌ناپذیر روشنفکران با وضع موجود زمینه‌ساز رونق مکتبی شد که علی شریعتی مبلغ آن بود ... مکتبی که توسل به تروریسم را صریحاً ترویج می‌کرد: "یا بمیران یا بمیر"» دامنه بحث به نقد "روشنفکری دینی" نیز می‌رسد: «شعار این جریان چنین است: دست‌یابی به هر هدفی که دنیای جدید در برابر بشر می‌نهد، با پوشش دین و از طریق دین» و این سؤال آگاهانه مطرح می‌شود: دین آمده که انسان را اصلاح کند یا برعکس؟ «اگر انسان به حدی از رشد رسیده است که بتواند به نقد خداوند بپردازد، پس بهتر است که به بهبود امور خویش همت گمارد و مزاحم خداوند نشود».

فصل ششم به فرهنگ اسطوره‌سازی و اسطوره‌پروری نزد ایرانیان می‌پردازد و به عنوان نمونه تاریخی مصدق و مسئله‌ی ملی شدن صنعت نفت را مورد بررسی قرار می‌دهد. قائد به این نتیجه می‌رسد که روشنفکران ایرانی در راه پناه جستن به مظلومیتِ تاریخی ایرانیان از مصدق اسطوره‌ای ساخته‌اند که به نقد در نمی‌آید و رفتارش همچون یک سیاست‌مدار مورد بررسی قرار نگرفته و نمی‌گیرد. زبان نیش‌دار قائد بیش از هرجای دیگر این کتاب در این فصل نمود پیدا می‌کند. قائد هرچه بیش‌تر به سان محققان غربی از تبدیل کردن موضوعات پُرهیجان در بحث‌های عالمانه پرهیز می‌کند به آیینه‌ای تبدیل می‌شود که فرهنگ ایرانی را در خود منعکس و در مقابل دیدگان ما قرار می‌دهد. «تمایل قالب خوانندگانِ [ایرانی] نه به جانب مَحَک زدن عقاید رایج، بلکه بیش‌تر در این جهت است که اطمینان حاصل کنند تاکنون درست فکر می‌کرده‌اند»، «فرهنگ ایرانی همواره پرونده‌یِ افکار آشفته و خواست‌های متناقض بوده است»، «در جامعه‌ای مانند ایران، گرایش سیاسی تا حد زیادی امری‌ است محله‌ای، شغلی، خانوادگی، قومی و حتی نژادی»، «آن‌چه در ایران اهمیت حیاتی دارد و مملکت را سرپا نگه می‌دارد "مداخل"[= رانت] است» همچنین پرسیدن سؤال‌هایی مثل چرا شاه هیچ‌گاه توسط مراجع تکفیر نشد اما جبهه‌‌ی ملی شد؟ یا چرا در نظر انسان غربی ایرانیان میهن‌پرست به حساب نمی‌آیند؟

در خاتمه قائد نتیجه‌ای منطقی از انبوه مباحث مطرح شده می‌گیرد: «بشر کوشیده است ظلم را، به معنی شقاوت‌آمیز باستانی‌اش، پشت سر بگذارد اما نابرابری در برخورداری از تنعمات مادی و تصادم هر روزه‌ی فرهنگ‌ها سبب شده که جهل از مفهومی معرفتی به واقعیتی روزمره و زمینی تبدیل شود» چاره‌ای نداریم جز آن‌که بپذیریم «تاریخ نوع بشر شرح این است که چه کسانی بیش‌تر داشتند و تا چه حد در حفظ آن‌چه داشته‌اند موفق بوده‌اند»

دو ایراد اساسی بر ظلم، جهل و برزخیان زمین وارد است. اول آن‌که چنان‌که خود قائد نیز اشاره کرده است کتاب به بررسی ریشه‌های وراثتی شکل‌گیری فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌ها نمی‌پردازد اما از نتایج بروز یافته‌ی آن‌ها به عنوان فکت سود می‌جوید. و دوم، انبوه مثال‌ها و نمونه‌ها گاه باعث می‌شود خواننده با سردرگمی مواجه شود. دامنه‌ی مثال‌ها در برخی موارد چنان بالا می‌گیرد که خواننده پیش از آن‌که جذب موضوع شود مجذوب ژورنالیسم مستتر در متن می‌گردد و سر رشته‌یِ کلام را گم می‌کند.

آن‌چه ظلم، جهل و برزخیان زمین را به اثری ماندگار تبدیل می‌کند فارق از کلام پیراسته و تسلط قائد بر موضوع، بی‌طرفی قائد به عنوان یک ثبت‌کننده است. و جسارتش در ورود به موضوعات و از درِ مخالفت درآمدن با تفکری که فرهنگ غالبِ ایران را تغذیه می‌کند. روشن است که قائد به این جمله اعتقاد راسخی دارد: «لازمه نمایندگی فرهنگی، قدرت درک فرهنگ شنونده و بیان فکر در قالبی اغناکننده است».