نقدی بر فیلم یک پیامبر- ژاک اودیار-2009
یک پیامبرِ ژاک اودیار یک شاهکار به تمام معناست. از آن فیلم هایی که با پوست و گوشتم دوستش دارم. مطلبی که در ادامه می آید را با تمام عشق و علاقه ام به این فیلم نوشتم و همان قدر دوستش دارم. یادم هست که قبل از نوشتن متن درباره آنچه می خواهم درباره ی فیلم بنویسم با پدرم حرف زدم. و او گفت اگر اینها که گفتی را بنویسی که کسی چاپش نمی کند.همین طور هم شد. و مثل نقد باشگاه مشت زنی که با تمام عقل و احساسم نوشته بودمش و از پرونده این فیلم در مجله ی فیلم باز ماند(گلمکانی عزیز به کنایه آن را بالاتر از یک عقل متوسط تشخیص داده بودند!). برای نقد یک پیامبر هم چنین اتفاقی افتاد.
یک مشکل اساسی با نقدهایی که این فیلم دریافت کرده است دارم و آن اینکه عموما به رستگاری مالک در انتهای فیلم اشاره دارد که من اصلا درکش نمی کنم. ایراد اساسی شاید آن باشد که دوستان عادت کرده اند با پس زمینه های الاهیات مسیحی بر هر فیلمی بنگرند که به نظرم در مورد این فیلم رویکردی کاملا غلط است. کوتاه سخن آنکه رستگار شدن در مفهوم مسیحی با اسلامی، زمین تا آسمان تفاوت دارد. و صرف اینکه مالک در انتها به سرو سامان می رسد و از زندان آزاد می شود معنای رستگاری را (آن هم در چنین فیلمی که تاکیدهایی مکرری بر اسلام و مسلمین و مسلمانی آنها دارد) منتقل نمی کند. به تفضیل در نقدم درباره مفاهیم اسلامی درون اثر حرف زده ام.

وَلاَ الضَّالِّینَ
مالک هنوز بیدار است. سزار نمیتواند بخوابد. تلویزیون کارتون پخش میکند: پرندهای بههوا میرود کودک سیاه پوستی با اشتیاق پا بر شنهای ساحل میگذارد... یک پیامبر بههمین سادگی چند داستان متفاوت را تعریف و همزمان پیش میبرد و از دل ویژگیهای انسانی شخصیتها و تأکید بر عناصر تأثیرگذار بر آنها معنویتی اصیل میآفریند، معنویتی که در دل درام متولد و با پیشرفت آن متجلی میشود.
تطبیق
آنچه یک پیامبر بدان میپردازد و سعی در القاء آن دارد در شکل ظاهریاش تولد یک پدرخوانده و در باطن ظهور یک پیامبر است. در مواجهه با این باطن پیچیده و سوءتفاهمزا باید به یک نکته توجه اساسی داشت و آن تطبیق صورت گرفته در این اثر است.
در یک پیامبر ما داستانی را داریم که بخشهایی از آن با زندگانی رسولان الهی هماهنگ و در مواردی مشخص با پیامبر اسلام یکی است پس سازندگان آن بخشها را با زندگانی رسول اکرم تطبیق دادهاند در نتیجه آنچه نشان داده میشود ارتباطِ درونی این دو سرگذشت با هم است و نه همانندی آنها. در تطبیق صورت گرفته در یک پیامبر میتوان به راحتی الاهیات اسلام را یافت اما این بدان معنی نیست که فیلم به تخطئه یا سوء استفاده از آنها اقدام میورزد بلکه با به کارگیری این الاهیات درام خود را غنا و زیر ساخت فیلم را تعمیق میبخشد. برای نمونه در فیلم در بروژ رابطه سه گانگستر فیلم را میتوان مَثلی از رابطه پدر، پسر و روح القدس در نظر گرفت و با این دیدگاه به تماشای رفتار خدا با روح القدس نافرمان و پسرِ سرکش نشست و این بدان معنا نیست که ما خدا را در حد یک آدمکش و جانی پایین آوردهایم بلکه بدان معناست که از رفتار انسانی آدمیان در دل اجتماع، الاهیات و معنویت سازندهیِ فرهنگ و آیین را تشخیص، و از جلوهگری آن در این سطح استفاده کرده و داستانی را خلق کردهایم که به ظاهر از هر عنصر معنوی خالی اما در باطن حاوی عمیقترین مفاهیم مذهبی باشد. اکثر شاهکارهای اسکورسیزی بر این اصل استوارند و با این گرایش، به باز تولید رفتار معنوی در دل مدرنیسم شهری میپردازند. از رستگاری در مفهوم مسیحیاش بگیرد تا غسل تعمید.
تردید، اتهام و نیاز
مالک که بارقههایی از معصومیت فکری و رفتاری را با خود به همراه دارد بر سر دو راهی گیر کرده یا باید «ریب» را بکشد یا خود بمیرد : مالک جبراً تن به قواعد و قوانین حاکم بر زندان به مثابه مذهب زندان داده و با «قربانی کردن» ریب به بندهای مؤمن تبدیل میشود. از همینجا و با اشارهای تلویحی که به زندگی حضرت موسی و حضرت ابراهیم شده است، مالک پا در مسیری مینهد که به بعثتِ تمثلیاش در این اجتماع مثالی میانجامد. بعثتی که با بعثت پیامبر اکرم تطبیق داده شده و از نشانههای دیگری نیز سود میجوید: از جدل میان پیامبر با جبرئیل/شیطان بگیرد تا دیدن رویای صادقه، معراج(پرواز با هواپیما)، برپایی سیستم مالی و حکومتی مستقل، برقراری صلح بین دو گروه متخاصم و موارد ریز و درشت دیگر.
در این راه اودیار با زیرکی و تغییر دادن عامل انتقال وحی از قربانیِ مالک(ریب) یک «وسواس خناس» میآفریند تا در مقابل جبرئیلِ پیامآور وحی، مالک نیز از نیرو و توانایی پیشبینی و پیشگویی به مدد او برخوردار گردد. «در مجمع البیان است... رسول خدا(ص) فرمود: شیطان پوزه خود را بر قلب هر انسانى خواهد گذاشت، اگر انسان بهیاد خدا بیفتد، او مىگریزد و دور مىشود، و اما اگر خدا را از یاد ببرد، دلش را مىخورد، این است معناى وسواس خناس. و در همان کتاب آمده که عیاشى به سند خود... روایت کرده که رسول خدا(ص) فرموده: هیچ مومنى نیست مگر آنکه براى قلبش در سینهاش دو گوش هست، از یک گوش فرشته بر او مىخواند و مىدمد، و از گوش دیگرش وسواس خناس بر او مىخواند.» به این اضافه کنید که «ریب» همچنین نویددهنده و راهنما نیز هست «در امالى صدوق به سند خود از امام صادق(ع) روایت کرده که فرمود: وقتى آیهی «و الذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله و لم یصرّوا على ما فعلوا و هم یعلمون ( آل عمران:135 )» [ و کسانی که چون کار ناشایستی کردند یا بر خویشتن ستم روا داشتند خدای را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند- و چه کسی جز خداوند گناهان را آمرزش می دهد- و آنان که آگاهانه در کارهای ناروایی که کرده اند پافشاری و پیگیری نکرده اند]، نازل شد ابلیس به بالاى کوهى در مکه رفت... و گفت: ...کدامیک از شما است که اثر آن را خنثى سازد... وسواس خناس گفت: این کار را به من واگذار، پرسید از چه راهى آن را خنثى خواهى کرد؟ گفت: به آنان وعده مىدهم، آرزومندشان مىکنم تا مرتکب خطا و گناه شوند، وقتى در گناه واقع شدند، استغفار را از یادشان مىبرم. شیطان گفت: آرى تو، به درد این کار مىخورى، و او را موکل بر این ماموریت کرد، تا روز قیامت» (هر دو از تفسیر المیزان –تفسیر سوره ناس).
«ریب» در لغت سه معنای متفاوت دارد: تردید، اتهام و نیاز. چنانکه واضح است هر سه این معانی در این شخصیت جمع شده. حضور ریب برای مالک، حضوری آمیخته با ترس، تردید و نیاز است که به مرور زمان مالک را نیازمند حضور او در لحظات تصمیمگیری و نویدبخشی میکند، در زیباترین شکلش به یاد بیاورید صحنهای را که در آن ریب، مالک را از حضور قلدرها در حیاط زندان مطلع و بارش برف را نوید میدهد به معنای رسیدن مالک به حد کمال. قوت قلبی که مالک را در ادامه راهش جسورتر میکند. و به او میآموزد خون نشسته بر پیراهن هیچ وقت پاک نخواهد شد.
میتوان اینگونه نتیجه گرفت که «ریب» در قامت شیطانی ظاهر شده تا با فریب مالک از او موجودی باب طبع خود بسازد. او با حقنه کردن رسالت، مالک را متقاعد میسازد که میتواند به تنهایی از پس پروژه ترور بر آید و بعد در «40 روز و 40 شب» او را تنها میگذارد(در اسلام این اتفاق را انقطاع وحی مینامند). فیلم نشانمان نمیدهد که این الهامِ شیطانی قطع شده و یا ادامه خواهد یافت اما همین که مالک حالا دیگر در جمع مسلمانهاست نشان میدهد وسواس خناس کارش را به خوبی به انجام رسانیده است.
به این موضوع حتا میشود پیچیدهتر از این نیز نگریست: سزار مأمور انتقال و نظارت بر اجرای دستورات جکی مارکاگی است پس در اینجا باز هم با تطبیقِ پدر، پسر و روح القدس مواجهیم در مقابل شاهدیم که چگونه شیوه هدایت و رسالت مالک باعث مواجهه مالک با مارکاگی(خدا) و زنده نگهداشتن او و حذف شدن سزار(روح القدس) میشود...
یک پیامبر به مثابه متنی تأویلپذیر راه را بر تفکر و تعمق در چنین برداشتهایی از خود باز میگذارد و به خوبی نشانمان میدهد از چه عقبه فکری قدرتمندی در فیلمنامهاش سود میجوید.
چند فرهنگی/ نفوذ به دل فرهنگ غالب: رابطه، احترام، قدرت
زندان در کنترل مدیترانهایهاست. آنها از طریق رابطهشان با نگهبانان این قدرت را بهدست آوردهاند که با اعمال نفوذ بر زندانیان تحت لوای محافظت از آنها، فرهنگ، آئین، مذهب و منش رفتاریشان را بر زندان حاکم کنند. روشن است که فرهنگ غالب حضور افرادی از فرهنگها دیگر را به راحتی نمیپذیرد و با آنها به مبارزه میپردازد. اما همواره اینگونه بوده است که خرده فرهنگها با نفوذ آرامشان در دل فرهنگ حاکم مثل موریانه آنها را از تو پوک و مهیایِ سقوط میکند. مالک از این منظر نیز یک پیامبر است که با حفظ ویژگیهای مثبت فرهنگ غالب راه را برای سیطرهی فرهنگ حاشیهای باز میکند. دقت کنید که جلسات مسلمانها در کتابخانه برگزار میشود و جلسات مدیترانهایها همواره حول غذا شکل میگیرد مالک در ابتدا سواد ندارد و تحت تأثیر فرهنگ مدیترانهای به خوردن توجه زیادی دارد اما وقتی به کمک یکی از مسلمانها باسواد میشود این خصیصه را به دست فراموشی میسپارد.
مسلمانان اتحاد دارند. و این اتحاد احترامی ناشی از بزرگیِ جمعیت خلق میکند؛ اما قدرت ندارند. قدرتی که با ایجاد رابطه به وجود خواهد آمد. در این میان مالک به عنوان یک زندانیِ چند فرهنگی که از هر یک تاثیر ویژهای پذیرفته است عامل ایجاد رابطه و متعاقب آن شکلگیری قدرت است. قدرتی که به موازات قدرت حاکم رشد و ضمینه سرنگونی آن را فراهم میآورد تا فرهنگ خود را به فرهنگ غالب تبدیل کند. در فصل کریسمس صحنهای هست که در آن جمع مسلمانان یکی از خودشان را از پوشیدن کلاه بابانوئل برحذر میدارند، نشانهای روشن از شکلگیری تشخص در فرهنگ حاشیهای که فرهنگ خود را همانند فرهنگ غالب مهم جلوه میدهد و به دشمنی آشکار با آن میپردازد. در انتها زندانی که در سال ورود مالک به آن در کنترل مدیترانهها بود با آزادی او به دست مسلمانها افتاده است علاوه بر آن با ظهور پدرخواندهای جدید مواجهیم با فرهنگ و آئین و منش جدیدش پس خطر جدی از میان رفتن پدرخوانده سنتی نیز وجود دارد زیرا که یکی از پایگاههای اعمال قدرتش(زندان) را از دست داده است. نیازی هست به وجوه تطبیقی این بخش با زندگانی رسول اکرم بپردازیم؟ یا مصداق توضیح واضحات است؟
تعادل میان منفی و مثبت،ثواب و گناه
جمعیت مسلمانان قواعد خود را دارند، به شیوه خود زندگی و امرار معاش میکنند. به هم وابسته و هر یک به تنهایی حامی یکدیگرند و از رهبری یک مُفتی(امام موسب) سود میجویند. مشخص است که کفه مثبت سنگینتر از کفه منفی است: مسلمانان برای امور مذهبی خود امام دارند اما برای سر و شکل دادن به خلافکاریهایشان پدرخوانده ندارند. مالک میتواند این تعادل را برقرارکند. اصولاً معنای رایج پدرخواندهگی چنان که پیش از این در سری فیلمهای پدرخوانده دیدهایم نیز همین است: دن کورلئونه از مذهب پوششی برای خلافکاریهایش میساخت. اعمالی که از دید مذهب خلاف شریعتاند در پناه نمایشِ گرایش (حتا به شکل افراطیاش) به مذهب تطهیر و موجه میشوند. و پدرخوانده و خانوادهاش موفق میشدند با تقسیم قدرت خود با کلیسا، خود را در قالبی شرعی باز تعریف و در تقدس کلیسا با هم شریک شوند.
مالک پس از خروج از زندان در چنین جایگاهی قرار دارد پدرخواندهای که اسلام را جایگزین مسیحیت کرده، کاری سخت و پیچیدهتر را به سرانجام رسانیده و در یکی دیگر از اشارات مستقیم فیلم میرود تا با یک بیوه، «خانواده» تشکیل دهد.
تجربه ماندگار
یک پیامبر همانطور که در خاستگاه میهنیاش، فرانسه، به پدیدهی اسلام و گسترس نفوذ آن در مناسبات این کشور به شکل یک تهدید مینگرد که قوانین و روشمندی خود را به دنیای «ساخت فرانسه» تحمیل میکند از سوی دیگر به تکریم و پاس داشت این نیروی بزرگ میپردازد و بر حضور آن در عرصه فرهنگی و سیاسی و اجتماعی فرانسه ادای احترام میکند و با همین حفظ تعادل است که به اثری بزرگ و ماندگار در تاریخ سینما تبدیل میشود. فیلمی که داستانی ساده و تا حدی تکراری را بر بستری عمیق روایت میکند و از تجربهیِ استفاده از مفاهیمی مناقشه برانگیز حراصی ندارد.
پیش از این دلمان به صحنهی فرود هلیکوپتر در آژانس شیشه ای خوش بود و از مخیلمان نمیگذشت باز هم شاهد چنین زیر لایههای مذهبی عمیق و فکر شدهای باشیم(از حق البته نباید گذشت که ورطهی پر خطری است.) چشممان به جمال محدودهی کنترل روشن شد که در یکی از تاویلهای بیشمارش به یک عملیات استشهادی شبیه است و حالا در یک پیامبر بیهیچ پردهپوشی داستان بر الاهیات اسلامی استوار است. شما را نمیدانم اما من یکی خسته شده بودم از واکاوی فیلمهایی که درونمایهشان ارتباطی با منویات مذهبی منِ بیننده نداشت. حالا هر چقدر هم مثل سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور دیدنی باشند یا مثل کشتی گیر مدرن. خدا را شکر، بالاخره عروسی به کوچه ما هم رسید!
نظرات ()