لبوفسکی بزرگ

روز نوشت ها و مطالب چاپ شده‌ي حسین جوانی

یادداشتی بر کتاب باشگاه مشت زنی نوشته‌ی چاک پالانیک - نشر چشمه

انهدام فوری و کامل تمدن

 جملاتی بریده و کوتاه با ادبیاتی ضعیف که مشخصاً جویده بیان می‌شوند و مدام از این شاخه به‌‌آن شاخه می‌پرند. زیادی روی اطلاعات عمومی ‌و انسجام ذهنی شما حساب باز می‌کنند و با دادن اطلاعات پراکنده و نامربوط حواس‌تان را پرت می‌کند. با این‌که به‌‌ظاهر راوی واحدی داریم روای ما چندان در قید فردیت خود نیست، بعضی وقت‌ها سوم شخص می‌شود و بعضی وقت‌ها داستان را به‌‌شکل «تو راوی» و اصلاً از زبان ما روایت می‌کند. صفحه‌ی اول نقل قولی از تایلر را داریم که اولین قدم برای رسیدن به‌‌جاودانگی مردن است و صفحه‌ی دوم راوی روش ساخت یکی از خطرناک‌ترین بمب‌ها را با وسایلی که در خانه‌ی هر کسی گیر می‌آید در اختیارمان می‌گذارد... همه‌ی این‌ها را دارم می‌گویم تا نشان دهم با کتابی عادی مواجه نیستیم. باشگاه مشت‌زنی بیشتر به‌‌یک واگویه‌ی درونی شبیه است که تلاش چندانی هم برای همه‌فهم‌کردن‌اش صورت نگرفته است. داستان زندگی راویِ بی‌نام که علاوه بر این‌که مثل اکثر شخصیت‌های رمان‌های مدرن در روزمرگی خود اسیر شده، این روزمرگی به‌‌بیماری درمان‌ناپذیر او نیز تبدیل شده است. او مجبور به‌‌بازسازی آغوش مادر است تا بتواند بخوابد. در واقع او برای ادامه‌ی زندگی عادی خود مجبور به‌‌باقی ماندن در روزهایی است که مثل کودکی، توسط مادرش سرپرستی می‌شده است. با پیشرفت داستان مشخص می‌شود این ماندنِ مردان در دوران کودکی مشکل تعداد زیادی از مردانی است که پیرامون او و تایلر جمع می‌شود، وقتی مشخصاً به‌‌یکی از درون مایه‌های رمان اشاره می‌شود: ما نسلی از مردان هستیم که توسط مادران‌مان بزرگ شده‌ایم.

 زندگی در دنیایی که توسط زنان ساخته شده و خصلت و رویکردی زنانه در تمامی ‌ابعاد خود دارد، چیزی است که این مردان را آزار می‌دهد. مهم‌ترین ویژگی چنین دنیایی مصرف‌کردن است به‌‌جای ساختن و ایجاد. زندگی در چنین دنیایی که با لغات زیبایی چون تمدن، مدرنیته و دموکراسی وغیره تزئین شده همان قدر که می‌تواند برای زنان مطلوب باشد برای مردان آزار دهنده است چرا که دنیای مصرف‌کننده، آرام‌آرام انسانیت را نیز به‌‌بخشی از مصرف خود درمی‌آورد. نتیجه مستقیم چنین دنیایی، بیماریِ ــ حداقل برای ما جهان سومی‌ها نامفهوم ــ «خرید» است که بیماری رایجی میان زنان آمریکایی است.برای مردان اما ماجرا به‌‌شدت متفاوت است. آن‌ها از تمام آن‌چه در طول تاریخ وظیفه و راه‌و‌رسم زندگی‌شان بوده، به‌‌اسم تمدن و مدرنیته محروم شده‌اند. به‌‌عبارت ساده‌تر با مردانی روبه‌‌رو هستیم که نه به‌‌شکل جسمی‌ بلکه به‌‌شکل روحی اَخته شده‌اند. همین شروع پیچیده‌ی رمان را اندکی قابل فهم‌تر می‌کند: این‌که راوی به‌‌انجمن مردانی می‌رود که به‌‌دلایل مختلف مردانگی خود را از دست داده‌اند و حالا او می‌تواند به‌‌راحتی در آغوش یکی از این مردنماها گریه کند، به‌‌آرامش برسد و مثل یک بچه بخوابد. همه چیز خوب پیش می‌رود تا سروکله‌ی مارلا پیدا می‌شود: دنیای بدون جنسیتی که راوی برای خود ساخته با ورود دوباره‌ی یک زن از بین می‌رود و او به‌‌جای اول‌اش بازمی‌گردد. راه چاره چیست؟ او چطور می‌تواند از منجلابی که هر روز بیشتر او را احاطه می‌کند خلاص شود؟ عجیب‌ترین راه‌حل، کاری است که او در پیش می‌گیرد؛ ساختن باشگاه مشت زنی. باشگاهی که براساس بدویتی افسارگسیخته هدایت می‌شود و زنانگی آزاردهنده‌ی دنیای مدرن را نشانه گرفته است. حالا با ‌‌توده‌ای از مردان مواجهیم که نشانه‌های متمدنانه‌ی زندگی خود را نفی می‌کنند تا از طریق بازگشت به‌‌جوهرِ ذاتی مردانه‌ی خود، خویشتنِ خویش را کاویده و متبلور کنند. همه‌چیز باز هم خوب پیش می‌رود تا این‌که تایلر پروژهی مِیهم(خراب‌کاری و ایجاد هرج‌ومرج) را کلید می‌زند.

پالانیک را به‌‌لحاظ جهان‌بینی با جی.جی.بالارد مقایسه می‌کنند. رمان‌نویسِ انگلیسیِ معاصر که رمانِ تصادف او خیلی‌ها را شوکه کرد. نگاه ضد‌صنعت و مدرنیته و مقابله و جبهه‌گرفتن علیه مصرف‌گرایی که روح انسان‌ها را می‌خورد  و زندگی را از آن‌چه در طی این میلیون‌ها سال بوده تُهی می‌کند، بدون آن‌که نشانه‌های سوسیالیستی به‌‌خود بگیرد، آن‌هم با متمرکز ماندن بر فردیت آدم‌ها، از ویژگی‌های رمان‌های بالارد است. نزدیک‌ترین کتاب بالارد به‌‌باشگاه مشت‌زنی از نظر درون‌مایه‌های سازنده‌ی داستان و نگاه ویژه‌ی نویسنده به‌‌موضوع ــ که خوش‌بختانه به‌‌فارسی هم ترجمه شده * ــ برج است. داستان زندگی ساکنین برجی عظیم و غول‌آسا که شکلی جدیدی از زندگی شهری را در این برج تجربه ‌‌می‌کنند، اما رفته‌رفته کنترل این برج از دست خارج می‌شود و آشوب و هرج‌ومرج تمام برج را فرا می‌گیرد، به‌‌شکلی که برج به‌‌کلی ویران می‌شود. دو نکته‌ی اصلی در تشابه ‌‌این دو کتاب، یکی میل به‌‌مبارزه و ایجاد آنارشی برای از بین بردن وضع موجود است و دیگری تلخ‌اندیشی آگاهانه‌ای که سرشت بشر هیچ‌گاه با در کنار هم زندگی کردن و شیوه‌ای متمدنانه را پیش‌گرفتن جور در نیامده است. وقتی زندگی جاری هر انسانی او را به‌‌جایی می‌رساند که دوست دارد با خیال راحت کسی را بُکشد و از این جنایت لذت ببرد، نشان می‌دهد زندگی اجتماعی مسئله‌ای به‌‌مراتب پیچیده‌تر از آن است که بتوان با قانون یا عرف کنترل‌اش کرد. هم باشگاه مشت‌زنی و هم برج با یک آرزو، و شاید بهتر باشد بگویم امید، به‌‌پایان می‌رسند و آن نوید آغازی تمدنی جدید است پس ‌از از‌سرگذراندن تمامی ‌این اتفاقات. نمی‌گویم آن‌چه پالانیک به‌‌عنوان راه‌کار مقابله با این نوع از زندگی ارائه می‌دهد درست است، اما بر منحصربه‌‌فردبودن این شیوه و نگاه تأکید دارم. همین‌که کسی جرأت می‌کند و می‌گوید برای مقابله با مصرف‌گرایی باید کلاً مصرف‌کردن را از بین برد و برای این کار باید دنیا را به‌‌بدویت خود بازگرداند همان‌قدر که ایده‌ایی احمقانه به‌‌نظر می‌رسد، هیجان‌انگیز است. این‌طور به‌‌قضیه نگاه کنید که یک آمریکایی می‌خواهد خود را از یکی از مهم‌ترین مشخصه‌های زندگی آمریکایی پاکیزه کند و پیامبر‌گونه نه توصیه بلکه اجبار می‌کند تنها راه رستگاری دیگران نیز تن‌دادن به‌‌همین نوع نگاه است.

با تمام این اوصاف می‌توان هم‌چون پالانیک باشگاه مشت‌زنی را یک کمدی‌ـ رمانتیک عجیب‌وغریب توصیف کرد. داستان عشق و به‌‌هم رسیدن مارلا و راوی که در مثلث عجییب‌وغریب‌ترِ «ما این‌جا یک‌جور مثلث عشقی ترتیب داده‌ایم. من تایلر را می‌خواهم، تایلر مارلا را و مارلا من را» گرفتار آمده‌اند. این حرف را بارها زده‌ام اما از گفتن‌اش خسته نمی‌شوم: نمی‌شود عاشق کمدی رمانتیک‌هایی نشد که مسیرِ وصال عاشق و معشوق را از میان انبوهی از خون و راه پُر خطر مرگ عبور می‌دهند. این داستان‌ها کم گیر می‌آیند، قدرشان را بدانید. باشگاه مشت‌زنی مشخصاً کتابی برای یک بار خواندن نیست. با این‌که فصول‌اش به‌‌لحاظ داستانی به‌‌یکدیگر مرتبط‌اند اما به‌‌شکل مجزا و بسته به‌‌احساسی که در شما بر می‌انگیزند، هر یک از فصل‌های کوتاه‌اش را می‌شود در هر زمانی خواند و همین‌طور که پالانیک به‌‌شیوه آزاردهنده‌اش، حقیقت را به‌‌صورت‌مان تف می‌کند، زیر بار این همه فشار و تهدیدِ رهایی‌بخش، روزنه‌ای از نور رستگاری را به‌‌نظاره نشست.

--------------------------

* برج- جیمز گراهام بالارد-  علی اصغر بهرامی-  نشر چشمه