لبوفسکی بزرگ

روز نوشت ها و مطالب چاپ شده‌ي حسین جوانی

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

از حلاوتی جاودانه می گوید. حالش خوب است. طره ی گیسو به دست و طعم لبان چشیده . چربی روح به تن نشسته و بوی گلزار مدهوش کرده. می خواند و نمی بینی اما صدایش درخشش چشمانش را هویدا می کند. از غم بوسه های بیهوده سُر خورده ایم توی کاهلی الکی و چه خوش است، مسیر پر گدار بیرجد.

 آلبوم جدید نامجوی بزرگ از واجبات این روزها بود و مثل همیشه هنرمند بزرگ زمانه ی ما کیلومترها از ما جلوتر است. هنوز نبض زمانه دستش است.هنوز می شود دراز کشید و دل به دل تک تک کلماتش داد که انگار با شاعران بی مانند این سرزمین از بستر معاشقه ای طولانی برخواسته و تنش بوی جاودانگی و کلام و لحنش رنگ فحوای کلام ایشان را گرفته. دلبرانه است؛ چه بگویم؟ مگر می شود تمام این زییایی را یک جا به کلام در آورد؟ مثل ندارد! با خیال راحت از گذاشتن و گذشتن می گوید و پی عشق و حال رفتن. یا نه این طور نیست و اینگونه به نظر من می آید و دو سه تایی هم غم انگیزند و غم آلود اما اصل قضیه این است که اصالت هنر به قدرت شکل پذیری اش است و هم شکل روح و جان پذیرنده اش شدن.

فقط چند نکته:

1- شکل آلبوم جوری است که انگار یک کنسرت را می شنویم. بازهم نامجو دارد ما را دست می اندازد که مثلا حواسش نبوده و ایرادها به دلیل ضبط کنسرت است و این ها، ولی ما که می دانیم اینها عشوه گری های اوست برای ما سینه چاکان.

2- همچنان به نزدیک ترین شکل و لحن بیان و خوانش اشعار مواجهیم. گویا اشعار در چنین حالتی سروده شده اند. آن ضرب گرفتن آخر قطعه ی «آن من است او» را داشته باشید. حواس نامجو به این ظریف کاری ها هم بوده.

3- یعنی یک روز می رسد نامجو «وقتی دلگیری و تنها» را کاور کند؟

4-یک ردیف به سوت های «زلف بر باد نده» اضافه شده!

5- فکر کنید: کنسرت نامجو و هایده...باده فروش می بده... باده فروش می بده

6-دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

7-تازه نامجو که بیرجد را خواند دستم آمد ربط این ترانه ی زیبا با صد سال تنهایی مارکز چیست... نمی دانید؟ از آن نکته های ظریف است. مثل وقتی است که توی مجالس رقص دختری را به رقص دعوت می کنند...

8- دس پخت عشقم قورمه سبزی بود... این عکسه هم همین طوری الکی برای دل خودم!

 

 

 

پ.ن: مردی بزرگ داغ دار همسرش شده. خداوند همه ی مادران را بیامرزد.


آبشار

همین جوری از خواب بیدار شدم و دلم می خواهد اینجا را آپ کنم. حالا پرشین بلاگ خراب است ها. دو سه روزه خون به دل ما کرده و فحش خوار مادر برای خود خریده ولی دارم عجالتا توی ورد می نویسم که بعد به خورد پرشن اش بدهم.این عدم حضور در محضر لبوفسکی بزرگ هم برای خودش بیماری زاست ها. حالمان خراب شده. ببیند چطور است که یک عزیزی زنگ زده بود حال ما را بپرسد گفتیم : حالم خوش نیست نشسته ام توی ذهنم پست آپ می کنم.

 خب چی بگم؟... شانسی شانسی دو تا فیلم خوب خریدم که بعدا ازشون روزنمایی می کنم. موضوع آمد ! اصلش این بود که رفته بودم پیش میثم داشتیم آمار فیلم های اسکاری را در می آوردیم که دلم رفته بود پی انیمیشنی دو بعدی که نامزد اسکار شده بود و حالا همان انیمیشن رو پیدا کردم و ناپرهیزی کردم زدم جلو تا آن صحنه ای که فکر می کردم باید خیلی خوب باشد را پیش پیش ببینم که لامصب خیلی خوب تر از این حرف ها بود: نسیم ملایم صبحگاهی لای پرده ها پیچیده و پیش می رود تا می رسد به تن دختر که که با کش و قوس از خواب بیدار می شود. صدای پیانو می آید. پسر دارد آهنگی را که تازه ساخته با پیانو می نوازد. دختر همان طور بی لباس از تخت می آید بیرون به پسر نزدیک می شود و... مزه اش می رود حیف است. یعنی توی مایه های ی«یک دم بنشین رو زانوی من» و باحال تر اینکه این دو تا سیاه پوستند و خلاصه به قول مامانم : «ایطور و ایطور»... خونه ی میثم بودیم: یک دوستی داشتم توی خوابگاه که همزمان با لیسانس شیمی اش، دانشگاه تهران دکترای فراروان درمانی می خواند. حرف حقی می زند. می گفت باید برای چیزهای خوبی که در زندگی تان دارید به دیگران فخر بفروشید. من بعضی وقت ها این کار را می کنم.یکی از موارد فخر فروشی ما رفاقت ما با جناب میثم جاویدی است. حالا شما حساب کنید ما اولش فکر می کردیم این میثم باید یک پسری باشد که بترکون تازه دیپلم گرفته است با این کامنت های جوادی که توی کافه می گذارد. بعد زد و یک گفتگوی ایمیلی در گرفت و معلوم شد بابا طرف دو سال هم از مقام شامخ ما بزرگ تر است هیچ، خانه اش هم دو کوچه بالاتر از ماست. یعنی کرجی هم هست! مث اینه که فینال جام حذفی باشه بین میلان و اینتر، بعد بارونم بیاد! ... این اولش بود .بعد ها ما عشق و حال ها کردیم با این داش میثم که یه کوچولویش دست بده ی ایشان در فیلم رساندن است. فکر کنید لب دریا ایستاده اید بعد فکر می کنید چه باحال می شد یه کاسه آب اینجا رو با خودم می بردم بعد صاحب دریا را می بینید که سوار کمپرسی می رسد که اینو برات اوردم هرچی دلت خواست ببر. این داش میثم ما دقیق همان صاحب دریاست. نشان به آن نشان که الان یک ماه است دو پک از فیلم هایش دست من است بعد زنگ می زند بیا بهت فیلم جدید برسونم. بعضی وقت ها فکر می کنم فرشته ای چیزی باشد که خدا از فیلم خانه ی بهشت برایم فرستاده. حالا اینها را می گویم خودتان حساب کنید رفاقت کردن با چنین آدمی در بقیه ابعاد چه حالی می دهد.(البت باس دید ما چه می کنیم که میثم با ما این طوری حال می ده!)(یه چیزی : هر وقت  برای خودم در محضر لبوفسکی بزرگ نوشابه باز می کنم لهجه ام ارمنی می شود. ببینید به را نوشتم با... بگذریم! )  بعله خونه ی میثم بودیم. آش برده بودم و فیلم هایی که دستم بود که برای  نفس تازه کردن از پیمایش چهار طبقه پله ولو شدم روی مبل و این را دیدم گفتم مبارکه :

 

 

 

خدایی عکس را دارید؟ آدمی که بدهد چنین عکسی را چاپ کنند بعد قاب بگیرد بزند به دیوار پذیرایی اش ، انصافا، مراما، ناموسا، باحال نیست؟ نه از این با حال های الکی ها از آن باحال های نعمت الله ی. شیرین یکی دو دقیقه می شود فقط به نگاه ناتالی وود نگاه کرد و مستحیل شد. بعد تازه می شود رفت توی خطوط صورت و فرم لبخند و همین جوری یواشکی رفت بالا و از روی آبشار موهایش سر خورد پایین و تازه رسید به استو مک کوئین که اصلا محو شده جلوی این همه زیبایی. چراغ هم بالای عکس روشن است و نور سفید موضعی می تابد روی صورت ناتالی و دیه نگو. حالا این تازه عکس اش است. ببین خودش چیه! ... عرض پاچه خواری رئیس. همین طوری پیش بری ما آن یکی رییس را که بارها به ایشان عرض کرده ایم ما یه رئیس دارم اونم توئی را بی خیال می شویم می آییم معتکف درگاهت می شویم. تازه باید می دیدید که چه اصراری که الا و بلا بیا کاور های فیلم های تینتو براس را هم بدهم ببر. خدایی ش شما چنین رفیقی داشتید پزش را نمی دادید؟ فخر فروشی هم دارد به خدا. بسوزید که این میثم خان جاویدی، جاودانه ور دل ماست. تازه خونه مامانش اینا هم اینجاست! بین من و اون یه مسجد جامع راهه که اونم هنوز نیمه کار است! ...یا میثم یه روز می آم و با هم می شینیم دختری با روبان زرد رو می بینم و بعد دست می کنم تو کیفم و نسخه ی دوبله ی لبوفسکی بزرگ رو تقدیمت می کنم. حالا ببین کی گفتم.

نشسته بودم چه بگویم که به پاچه خواری میثم رسیدم؟ یک چیزهایی راجع به مو و این حرف ها توی سرم وول می خورد که باشد طلبتان . آن یکی فیلمه هم که گفتم تازه تور کردم یک اِوا گرین دارد که آرزوی ما دیدن ایشان با موی کوتاه است بعد یک صحنه اش را یواشکی دیدم که پا می گذارد روی دلش و پسره را با رذالت می اندازد بیرون که طول و عرض رابطه را افزایش دهد و بعد می نشیند از آن نگاها می کند و سیگار می کشد و  پسره که مثلا خیلی اره، شروع می کند که شمارمو که داری؟ یادت که هست کجا کار می کنم؟ و تمام وجود اِوا بدون آنکه بر لبهایش چیزی ببینیم می خندد. به خصوص موهایش!

بعد چی؟ تازه خوابم یادم آمده ولی عمرا برایتان تعریف کنم... همین قدر هم زیادی چیزهای خوب و یواشکی لو داده ام یکهویی. حالمان خوب بود دیگه گفتیم خرج کنیم!

پ.ن : مامان ویلیام، آن عکس را هم حسب فرمایش شما حذف کردیم.عذر تقصیر بابت تاخیر.


تازه 10 صبح بود

مامان که صبح بیدارم کرد توی درگاه در ایستاد و دست هایش را بالا و پایین کرد و بعد با دستش یک خط صاف کشید. نفهمیدم یعنی چی. آمد جلو و یواش گفت: برف اومده چه برفی...
بجنبی یا نجنبی فرقی توش نیست. دیر می رسی. خیال راحت صبحانه خوردم و زدم به برف تمیز و قشنگی که از آسمان می بارید و تن سفید زمین که عروس زمستانی شده بود. ماشین نبود و می شد طول خیابان قلم را دید زد که برف تا پایین اش رفته بود و برف جمع شده دم مدرسه ای که تعطیل بود را . توی دل خندید که چه عشقی کرده اند بچه مدرسه ای ها که روز برفی است و امتحان است گویا و آنها تعطیلند و به به. نه. به به به به!
برف همه چیز را زیبا می کند عجبا. تن و بدن آدم ها که از سوز سرما در خود خمیده شده؛ بدن های پف کرده از لباس های زیاد بچه هایی که مادرانشان تا توانسته اند پوشانده شان. لبهای سرخ خانم مقنعه ای ها که هنوز سر کار نرسیده اند و گونه های گُر گرفته ی دختر دبیرستانی ها و از همه زیباتر بخار پر حجمی که از دهان آدم ها بیرون می آید و کرشمه های دود سیگار سر صبح که می پیچد توی کوران باد و دانه های برف.
از میدون کرج تا سر کار دو ساعت توی ترافیکم و صدای روی اعصاب زنجیر چرخ ماشین  بهانه ی خوبی است برای بلند کردن صدای موزیک که مثلا حواسم هست از سر صبح تا ته بلندش نکنم. ابی می خواند. داریوش می خواند. خارجی ها ردیف می شوند. و راه هنوز پیش روست و برف توی جاده قدیم می خورد توی روی ماشین و برف پاک کن قژ قژی می کند که بیا و ببین.
تا بالای کفش توی برفی می روم که من اولین نفری هستم که تویش پا می گذارم. بی خیال خیس شدن و سرما به کرچ کرچ برف های زیر پایم گوش می دهم. می رسم و کار تعطیل است. اوضاع و احوال را بررسی می کنم و ته دلم خوشم که فردا هم روی امروز تعطیل است.
خبر خوش و برفی هم می رسد. به این می گویند کرشمه های جهان هلوگرافیک. شکر ایزد..
توی تاکسی هستم که آفتاب از پس ابرها می زند بیرون و هوا هفت رنگ می شود و راننده تاکسی می گوید: عشق می کنی داداش؟ بزا یه هایده بزارم بره تو روحمون. و خودش هم می زند زیر آواز و با خدا بیامرز می خواند و عشق می کند. انگار پدر راوی گاوخونی است. می گوید تو هم بخون جوان حالشو ببر تا جوونی:


وقتی که من عاشق می شم دنیا برام رنگ دیگه ست
صبح خروس خونش برام انگار یه آهنگ دیگه ست

وقتی که من عاشق می شم ترانه هام عاشق ترن
گل واژه های شعر من رنگ گلا رو می برن

عشق واسه من یه معجزه است تو لحظه های بی امید
تو صبح سردم مثل طلوع خورشید


 راست می گوید می چسبد. توی سرمای دل انگیز میدون آزادی پیاده می شوم و گوشی ها را می کنم توی گوشم و راه می افتم سمت مترو که اصفهانی می خواند:


نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیافتد

دلم به کشتی کربت، به طوف لجّه غربت
چو از کرانه‌ی تربت، به بیکرانه بیافتد


نه کربت را می دانم یعنی چی و نه لجه را . پیش خودم فکر می کنم این هم نشانه ی امروز. دیگه چی می خوای؟و تازه 10 صبح بود...


تایلراااااااااای الکی

- در روایت آمده که چون عصر جمعه باشد و دل تنگ و مود غم هموار و تنبلی عارض گشته باشد که نروید یک گشتی بزنید و هوایی عوض کنید و میوزیکی بزنید به بدن و خلاصه از کهولت جمعه به در نشوید، حتا اگر پرسپولیس ببرد و از شیر آب، آب پرتقال بیاید و توی فریزر بستنی پیدا کنید و زرشک های زرشک پلو با مرغ ترش و شیرین برود لای دندان، جگرتان حال بیاید و هزار لذت مضاعف دیگر و به جایش بشنید وبلاگتان را آپ کنید، قطع یقین بواسیر خواهید گرفت.

ادامه مطلب

داستان کوتاه شیشه‌ی دوم

 

شیشه‌ی دوم

در را که باز کردم هیچ صدایی نمی‌آمد؛ اول فکر کردم کسی خانه نیست و داشتم می‌رفتم سمت تلفن که پیدایشان کنم که صدایی از سمت آشپزخانه آمد، بی‌توجه رفتم سمت تلفن اما دوباره صدایی آمد. رفتم سمت آشپزخانه و سرک کشیدم: زنم روی زمین نشسته بود و داشت وسط پایش را نگاه می‌کرد و با چیزی ور می‌رفت. رفتم سمت‌اش و پشت سرش که رسیدم گفتم:
ـ سلام.
ـ باز نمی‌شه. هرچقدر زور زدم بازنمی‌شه.
ـ بچه کجاست؟
ـ زیرِ آبِ داغم گرفتم ولی باز نشد. اون یکی راحت باز شد ولی این...
ـ اون پارچه رو بردار ببینم.
پارچه را کنار زد و خیارشورها را پشت شیشه که دیدم گفتم:
ـ مگه اون یکی چی بود؟
ـ خیارشور.
و دوباره زور زد. باز نشد.
ـ اگه اون یکی رو باز کردی اینو می‌خوای چیکار؟ تو چند دفعه تا حالا سَر بازکردنِ این خیارشورها عذاب کشیدی باز می‌ری شیشه‌ای می‌خری؟
ـ کم می‌یاد.
زور زد. باز نشد.
ـ می‌خوای چی درست کنی؟ یکم کمتر درست کن.
ـ یکیش مال غذاست، این یکی رو خودم می‌خوام بخورم.
ـ اون یکی چشه که نمی‌خوری؟
زور زد. باز نشد.
ـ اَ اَ اَ ه، باز نمی‌شه.
ـ نمی‌شه یه غذای دیگه درست کنی اونو خودت بخوری؟
ـ نــــه. به بچه قول دادم، الان یه ماهه.
پارچه را برداشت و دستش و سر بطری را خشک کرد.
ـ اشکال نداره من راضیش می‌کنم یه امشبو یه چیز دیگه بخوریم. اصلاً کجاست؟
آستینش را که کمی از آرنجش پایین آمده بود دوباره بالا زد و دوباره اُفتاد به‌جان درِ شیشه. باز نشد.
ـ ببین، یادته یه روز غروب بهت زنگ زدم گفتم تو اتوبان افتادم توی یه چاله جفت چرخای سمت راست ماشین پنچر شدن، یادت هست؟
ـ آره یادمه. ولی باز نمی‌شه.
ـ اگه یادته بگو بینم چی گفتم؟
ـ دستم درد گرفت، بازبشو نیست. یادمه بابا، گفتی به داداشت بگم بهت زاپاس برسونه.
ـ می‌دونی تا دادشم برسه چیکار می‌کردم؟
ـ تعریف کردی صد دفعه. چرخ‌ها رو باز کردی تا داداشت رسید. می‌خوای بگم داداشت چی گفت؟
ـ گفت «مگه کوری؟» ... می‌خوام بگم تا داداشم برسه جک زده بودم که چرخ‌ها رو باز کنم. آچار چرخ رو انداختم و شروع کردم به‌زورزدن، دیدم باز نمی‌شه. اعصابم داغون بود، دستم عرق کرده بود. به‌خودم گفتن اگه بیشتر زور بزنم حتماً باز می‌شه و داشتم به‌خودم فحش می‌دادم که چطور چاله به‌اون بزرگی رو ندیدم و به‌اون شاگرد مکانیکه که لنت‌ها رو عوض کرده بود که چرا انقدر محکم بسته این پیچ‌ها رو. زورمو جمع کردم و ریختم رو آچار...
ـ باز نشد. اَ اَ اَه.
ـ آره باز نشد که هیچ، آچار تو دستم سر خورد با صورت رفتم تو گلگیر. بلند که شدم رفتم از داخل ماشین لُنگو آوردم دستمو خشک کردم و بعدم پیچیدمش دور آچار و دوباره شروع کردم زورزدن...
ـ باز نشد. دیگه داره خستم می‌کنه.
ـ آره باز نشد. دوباره زور زدم ولی نشد. سه باره، ده باره، ولی باز نمی‌شد. حساب کن تو اون سرما خیس عرق شده بودم. رفتم پشت ماشین رو به‌حرکت ماشین‌ها وایسادم یکم باد بخورم خنکم بشه. خنک که شدم دوباره زور زدم...
ـ باز نمی‌شه.
ـ نه باز شد. باز که شد داداشم رسید و چرخو جا انداختم و اومدم. می‌دونی چرا باز نمی‌شد؟
ساکت مانده بود و داشت پارچه را جابه‌جا می‌کرد. یک جا را ثابت کرد و گفت:
ـ انقدر درجا چرخیده داغ شده.
ـ تو راه که برمی‌گشتم همش فکر می‌کردم که چرا از همون اول نتونستم بازش کنم. خوب که فکر کردم تازه فهمیدم... پیچ رو عوض این‌که شل کنم داشتم سفت می‌کردم.
پارچه را دورتادور شیشه محکم پیچید و زور آخرش را زد.
ـ آخیش، باز شد.
پارچه اول خیس شد و بعد آب راه افتاد تا زیر پای من. گفتم:
ـ شکستیش!
ـ خودت گفتی پیچو برعکس بپیچونم.
ـ گوشم می‌دادی؟
ـ نمی‌دونی چقدر زور زدم. حس کردم بچه داره تو شکمم با هر زور جمع می‌شه و دوباره باز می‌شه.
بعد پارچه‌ای را که خیس شده بود جمع کرد و گذاشت روی میز. دستم را به سمتش دراز کردم. دستم را گرفت و بلند شد. دستش را از دستم درآورد و گذاشت زیر شکمش و پارچه‌ی خیس را از روی میز برداشت و انداخت داخل ظرفشویی. آب را روی پارچه باز کرد و دستش و پارچه را شست. نگاهش می‌کردم و لذت می‌بردم. برگشت طرفم و گفت:
ـ سلام.
ـ خسته نباشی. نمی‌خوای بگی بچه کجاست؟
ـ برو لباس‌هاتو عوض کن پیداش می‌کنی.
رفتم سمت اتاق خواب و کتم را درآوردم و در کمد را باز کردم تا آویزانش کنم. بچه، به بچه‌گانه‌ترین شکل ممکن خوابیده بود توی کمد. در کمد را تا آخر باز کردم و بغلش کردم و آوردم خواباندمش روی تختم خودمان. روی تخت که گذاشتمش و پتو را که رویش کشیدم دست و پاهای کوچکش را تکانی داد و پهن شد روی تخت. لباس‌هایم را عوض کردم رفتم سمت دستشویی. توی آیینه به چهره‌ام خیره شدم، خیلی فرقی نکرده بودم اما تا چند وقت دیگر به‌جای یکی، دو نفر بابا صدایم می‌کردند. دست و رویم را شستم و با چشم بسته دست انداختم به جای همیشگی حوله. نبود. آمدم از روی میز توالت دستمال کاغذی برداشتم و خودم را خشک کردم دستمال را گلوله کردم توی سطل زیر میز.
توی هال که رفتم زنم با آن شکم برآمده، لم داده بود توی کاناپه و ظرفی را گذاشته بود کنار دستش و داشت داخلش را می‌جورید. نشستم کنار دستش و ظرف را گذاشتم روی پایم.
ـ ریزهاشو سوا کن.
یکی از ریزترین‌هاشو سوا کردم و دادم دستش.
ـ چرا؟ مزشون فرق می‌کنه؟
ـ نمی‌دونم، فکرنکنم.
و خیارشور را گذاشت داخل دهانش. یکی دیگر پیدا کردم و دادم دستش.
ـ خُب پَ چرا درشت‌هاشو نمی‌خوری؟ اونا که بیشتر جا افتادن.
همین‌طور که می‌جوید جواب داد: من به خاطر مزه‌اش که نمی‌خورم. نمی‌دونم، این کوچولوها یه جورایی تُردترن، دوسشون دارم.
ظرف را دادم دستش و بلند شدم. ظرف را گرفت و بلافاصله شروع کرد گشتن.
ـ کجا؟
ـ می‌رم آب بخورم. تو اینا رو می‌خوری من تشنم شد.
رفتم سمت آشپزخانه. به آشپزخانه نرسیده بودم که با دهان پُر گفت:
ـ تو کابینت بغل ظرفشویی.
از توی کابینتی که آدرس داده بود کتری را درآوردم و آب سرد را باز کردم و پُر که شد گذاشتمش روی اجاق و زیرش را روشن کردم. لیوانی را از توی آبچکان برداشتم و زیر شیر که نبسته بودم گرفتم و نصفه که شد شیر را بستم و آب را سر کشیدم. برگشتم توی هال. همین‌طور که چشم، چشم می‌کردم کنترل تلویزیون را پیدا کنم و گفتم:
ـ بچه برای چی تو کمد خوابیده بود؟
همین‌طور که ظرف را می‌جورید گفت:
ـ داشتیم بازی می‌کردیم، مثلاً رفت یه جایی قایم بشه که من نتونم پیداش کنم.
و سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول شد و گفت:
ـ دنبال چی می‌گردی؟
ـ کنترل تلوزیون.
ـ مگه ساعت چنده؟
ـ یادت نیست کجا گذاشتیش؟ روش که ننشستی؟
ـ نمی‌دونم بیا ببین.
و کمی خودش را کش و قوس داد تا من زیرش را ببینم. نگاه کردم، نبود. دانه‌دانه کوسن‌ها را بلند کردم و زیرشان را نگاه کردم. گفتم:
ـ نیست.
ـ مهم نیست. کنترل ضبط روی اُپنه یه آهنگی بذار حال کنیم.
ـ مثلاً چی بذارم که حال کنی؟ تازه بدون تلوزیون که نمی‌شه.
ـ یه چیزی بذار که با خیارشور مزه بده.
ـ خیارشور رو که تو داری می‌خوری. من چی بخورم که با آهنگ مزه بده؟ خوب فکر کن ببین آخرین بار کجا گذاشتیش.
ـ اَ اَ اَ ه چه گیری دادی به این. ولش کن. بیا بشین تو هم بخور.
رفتم کنارش نشستم و شروع کردم به خوردن خیارشورهای نسبتاً درشتی را که نمی‌خورد.